حضرت زینب، دخت گرامی علی ابن ابی طالب و فاطمه زهرا، در پنجم جمادیالاول سال ششم هجری، دیده به جهان گشود.
سالهای کودکی را در خانه کوچک و محقر علی در دامان فاطمه و پیامبر اکرم گذراند و شخصیت او در جوار آن عصارههای جهاد و کمال انسانی شکل گرفت.
اما حماسه تاریخی زینب کبری علیها سلام در فروغ جاویدان حسینی به اوج رسید. آنگاه که با یک انتخاب خارقالعاده از همسرش عبدالله بن جعفربن ابیطالب از بزرگان دوران، جدا شد و در کاروان حسینی راهی سفر سرخ کربلا شد.
حماسه زینب کبری (ع) را که در تمامی مراحل قیام حسینی همراه و همپای برادرش سیدالشهدا بود شاید بتوان در کلام تاریخی او در کاخ ابن زیاد فشرده کرد. آنجا که در حال اسارت و در آن تعادل قوای بهغایت نابرابر و بهرغم مواجه بودن با داغ و درد جانسوز شهادتهای عاشورا، با شجاعت و ایمان و قدرتی غیرقابل وصف، صحنه را در کاخ حاکم جبار بهکلی درهم ریخت و در توصیف تمامی آن ابتلائات دشوار، رو در روی ابن زیاد گفت: «ما آری الا جمیلا». «من اینهمه را جز زیبایی و جمال نمیبینم».
زینب علیهاالسلام، در رویارویی با یزید و در کاخ او در شام نیز همین صلابت را بارز کرد و خلیفه جائر و خونآشام را چنان در تنگنا قرارداد که کاروان اسیران قیام حسینی و زینب کبری را به مدینه برگرداند. زینب کبری از سال ۶۲ هجری که در غربت و تبعید با زندگی وداع گفت، به عنوان الگوی رهایی و درهمشکننده زنجیرها و درهم کوبنده جباران تا همیشه تاریخ، الهامبخش و توفان آفرین باقی ماند.

بخشهایی از سخنان حضرت زینب را در کوفه و شام خطاب به قتله سیدالشهدا و همدستان و سردمدارانشان اینجا برایتان بخوانم. راستی که دژخیمان و سرکردگان و سران نظام پلید آخوندی مخاطبان امروزی این کلمات آتشین هستند؛ بنابراین با نیت که چنین مخاطبانی داریم، اینها را تکرار میکنیم.
در کوفه، زینب کبری خطاب به فرومایگان آن روزگار که برخی از آنها نسبت بهعواقب جنایات پلید خود، خوفناک و پشیمان بودند، چنین گفت: مَثَل شما مَثَل آن کسی است که رشتههای خود را پس از آنکه سخت بافته بود پنبه کرد. شما پیمانهای خود را ابزار منفعتجویی پنداشتهاید. آیا در شما جز دعوی بیعمل و گزافهگویی و آلودگی و سینه پرکینه و دشمنی و دروغ و چاپلوسی نوکرمآبانه و چشمزخم دشمنانه، چیز دیگری هست؟ شما چون علف هرزی هستید که در مزبله روییده باشد و هر آیینه نفسهایتان چه سرنوشت زشتی را برایتان تهیه دیده است…
ای یزید! آیا گمان میکنی چون زمین و زمان را برما تنگ گرفتی و ما را شهر بهشهر و دیار بهدیار بهاسارت کوچ دادهای توانستهای از مقام و مرتبت ما بکاهی و برقدرت و ابهت خود بیفزایی؟ حال اینکه خدا میگوید: «حقستیزان مپندارند که اگر بهآنها مهلت میدهیم، برای آنها سودمندتر است. نه چنین نیست، بلکه جز این نیست که به آنها مهلت میدهیم تا بر بار جرائم و جنایتهاشان بیفزایند»… روزگار سلطنت تو کوتاه و نیروی تو پراکنده و زمانهٌ تو گذرا و درحال غروب است و سپاس خدایی را که پایان کار بهترین جوانان اهل بهشت را با سعادت و شهادت مهر و ختم کرده است؛ و از او میخواهیم که هر روز بر شأن و اجر آنها بیفزاید.









