از عوامفریبی تا دجالمداری
« … بعضی از کسانی که از وضعیت موجود دلسرد و ناامید شدهاند بهشدت نگران تعداد زیاد مردم فقیری هستند که اکثرشان سالمند و بیمار و یا معلول اند، و من میخواهم افکارم را بهکارگیرم تا راهی برای خلاصی مملکت از این گرفتاری دردناک پیدا کنم … در شهر دوبلین میتوان کشتارگاههایی را برای این منظور در محلهای مناسب راه اندازی کرد، و به نظر نمیرسد که با کمبود قصاب مواجه شویم. اما من توصیه میکنم که کودکان زنده خریداری شوند و بلافاصله بعد از گذراندنشان از دم تیغ به آنها چاشنی زده و کباب شوند، مثل همانکاری که با خوکهای بریان میکنیم … من از اعماق قلبم اذعان میکنم که کمترین منافع فردی در اجرای این پیشنهاد برای من وجود ندارد، و انگیزه یی جز خدمت به جامعه و کشورم از طریق پیشرفت اصناف، تأمین نوزادان، آسودگی فقیران، و بخشیدن کمی لذت به توانگران ندارم …» (۱)
اگر بپذیریم که حقیقت، «توافق ذهن با عین» است که «در حصول این توافق، ذهن باید خود را با عین تطبیق دهد» (۲)، بنابراین کسی که نخواهد به واقعیت تن بدهد لاجرم باید حقیقت را بپوشاند، و برای اینکار واقعیت را طوری نشان دهد که با تمایلات و خواستههایش، که پایه در منافع فردی و طبقاتی دارند، مطابقت داشته باشد. به همین دلیل یکی از الزامات اصلی تداوم یک حکومت ظالم این است که حاکم با توسل به شیوه های مختلف عوامفریبی، وضعیت موجود را غیرقابل تغییر، مردم را محکوم به تحمل آن، و خودش را هم قیم و مالک آنها نشان دهد. درست در نقطهٔ مقابل روش حکومت حضرت علی (ع) که گفته بود «بزرگترین (حقی که خدا مقرر کرده) رابطه و حق حکومت شونده بر حکومت کننده و حق حکومت کننده بر حکومت شونده است (۳)، یک حاکم ظالم حق را یک طرفه میبیند، و خود را طلبکار مردم و مردم را بدهکار خودش میداند. این قانون زمان و مکان نمیشناسد، اما نمود آن در مقاطع مختلف تاریخ و در سرزمینها و فرهنگ های مختلف، متفاوت است.
در ایرلند قرن هجدهم این تکبر و عوامفریبی مالکان و زمینداران بزرگ، همچنانکه سویفت در طنز خود نشان میدهد، به اینصورت جلوه میکرد که آنها وانمود میکردند ناجی کشور، غمخوار فقیران و مستمندان و کودکان آنها هستند، یعنی همانهایی که قربانی شان خواهند شد. در واقع بر سر قربانیانشان (یعنی قشر زحمتکش شهر و روستا) منت میگذاشتند که آنها را استثمار و قربانی منافعشان میکنند.
البته چنین رفتار ضدانسانی در لفافه یی از ظاهر «متمدن» نمایانه و «جنتلمن» مآبانه عرضه میگردد و تنها در طنز است که بهوضوح عبارتهای فوق بیان میشود. اما وقتی به آخوندها در ایران میرسیم که نه «جنتلمن» هستند و نه گردی از تمدن بر روی آنها نشسته است، بهصورت وحشیانهترین رفتار، وقیحانهترین گفتار، و دجالانهترین سیاست یا «دجالمداری» بارز میشود. دجالمداری، که یکی از نمودهای آن سوء استفادهٴ اخیر رژیم از جنبش صلح است، مترادف «استتار» در صحنهٴ جنگ نظامی است، تاکتیکی که دشمن برای همرنگ شدن با محیط بکار میبرد تا در عین حال که توسط حریف دیده میشود، اما بهعنوان دشمن تشخیص داده نشود.
دجالمداری آخوندها تاریخچهیی طولانی دارد. در جنگ بین مردم ایران و رژیم فاشیسم مذهبی که توسط شیطان مجسم، خمینی دجال پایهگذاری شد، آخوندهای مرتجع از همان روزهای اول سرقت حاکمیت، با مهارتی که از غریزهٔ شیطانیشان بر خواسته است، از حربهٴ دجالگری برای گمراه کردن دشمن خود یعنی مردم ایران بسیار استفاده کردهاند. یادمان نمیرود که امام دجالان و پیروان مرتجع او چطور با عربدههای «مرگ بر استکبار» گوش فلک را کر کرده بودند، بطوریکه بسیاری از مدعیان چپ و کمونیسم و «رهبری جنبش کارگری» نیز مسحور دجالیت خمینی و او را «ضد امپریالیستترین مرد جهان» ! تلقی کردند، جلوی پایش لنگ انداختند و «ایوالله، دمت گرم» گفتند و تکبیر گویان و سینه زنان همچون امت نالان بهدنبالش روانه شدند. البته بعد از مدت کوتاهی معلوم شد که آن شعارهای توخالی محملی بود برای سرکوب نیروهای اصیل انقلابی و مترقی، چرا که در موارد متعدد، از جمله رسوایی «کیک و کلت و انجیل» برای همه روشن شد که منظور حضرات از «ضد امپریالیست» بودن چیست و با چه انگیزهیی آن نعرهها را میکشیدند.
از همان دوران، از موضوعاتی که به سوژهٔ دجالگری خمینی و آخوندهای حول و حوشش تبدیل شد میتوان به گروگانگیری و نشاندادن آمریکا بهعنوان «دشمن اصلی «، جنگ ضد میهنی و نشاندادن عراق بهعنوان «دشمن اصلی» ، شعار «فتح قدس از طریق کربلا» و نشاندادن اسراییل بهعنوان «دشمن اصلی» ، شعار «جنگ، جنگ تا رفع فتنه از عالم» برای نشاندادن کل دنیا بهعنوان «دشمن اصلی» ! را نام برد. البته وقتی که کرهٴ زمین تمام شد، از آنجا که آخوندها آنموقع سفر به کرات دیگر را مانند بمب اتمی بهعنوان «حق مسلم» خودشان علم نکرده و ولی فقیه دنبال کسب این «فن آوری پیشرفته» نرفته بود، دیگر نتوانستند اهل مریخ و مشتری را هم «دشمن اصلی» مردم معرفی کنند و شعار «جنگ، جنگ تا رفع فتنه از منظومهٔ شمسی» را بدهند!
در واقع رژیم فاشیسم مذهبی به هر در و دیواری میزد و آسمان را به هر ریسمانی میدوخت تا بگوید «آی مردم ایران، من دشمن اصلی شما نیستم، آن یکی و آن یکی و … آن یکی دشمن اصلی شما است» و «جنگ تو با من نیست، جنگ هر دو ما با آن دشمن بیرونی است» تا همه را تلویحاً به این نتیجه برساند که هر چقدر هم که آخوندها سرکوبگر و وحشی و چپاولگر و دیکتاتور هستند، اما هر چه باشد از دشمن خارجی بهتراند، و به این وسیله آنها را مخیر کند که بین بد و بدتر، بهزعم خودش بد را انتخاب کنند. بعد تحت لوای همین استدلال دجالانه، فرستادن دانش آموزان و نوجوانان ایران بر روی میدانهای وسیع مین و تکه تکه کردن آنها را توجیه کند، بیش از دو میلیون مجروح و معلول جنگ را ساکت نگهدارد، و وارد شدن هزار میلیارد دلار خسارت در جنگ را به گردن خارجی بیاندازد تا از زیر پاسخگویی به مردم فرار کند.
اما پس از آن همه «آی دزد، آی دزد» (۴) گفتن ها، وقتی آخوندها دیدند حرفشان جز در میان پیروان کودن خودشان خریداری ندارد، نیروهای انقلابی و مترقی به جلوداری مجاهدین را به «دشمن خارجی» نسبت دادند تا اینطور وانمود کنند که اینها تبلور مقاومت یک خلق نیستند، بلکه سکت ها و گروه هایی هستند که برای منافع خودشان و طرفهای خارجی کار میکنند و ستون پنجم و زائدهٴ آنها هستند. در اینجا دیالکتیک دجالگری را میبینیم که چطور وقتی که رژیمِ دشمن مردم، یعنی خودش را دوست نشان میدهد، لاجرم باید دوست مردم را هم دشمن نشان دهد، روشی که توسط مزدبگیران، کاسه لیسان، حامیان و پشتیبانان آخوندها در داخل و خارج ایران نیز دنبال شده و میشود.
امروز که ۳۱سال از عملیات کبیر فروغ جاویدان، ۱۶سال از سرنگونی رژیم سابق عراق و در پی آن بمباران قرارگاههای مقاومت توسط آمریکا و خلعسلاح و محدود شدن کامل ارتش آزادیبخش در اشرف، و بعد از حملات ۱۷ژوئن به مقر رئیسجمهور برگزیده مقاومت در فرانسه توسط دولتمردان آن کشور و توطئههای بعدی آنها میگذرد، از جمله:
- تلاش برای فروپاشی نرم سازمان مجاهدین توسط آمریکا در اشرف
- بی اعتنایی آمریکا در برابر حملات نیروهای مالکی به اشرفی ها تا آنها را قتلعام کنند
- باز گذاشتن دست مالکی و عواملش برای محاصره کامل اشرف، بهخصوص محاصره پزشکی و زجرکش کردن بیمارانشان
- انتقال اجباری مجاهدین از اشرف ۱ به قتلگاه لیبرتی توسط آمریکا و سازمان ملل و بی دفاع گذاشتن آنها در برابر حملات زمینی و موشکی
- خیانت سازمان ملل و آمریکا به تعهداتشان برای حفاظت از صدها میلیون دلار اموال مجاهدین در اشرف و لیبرتی،
- مجبور کردن اشرفیها به پرداخت همه هزینههای زندگی و انتقال به آلبانی با اینکه آنها پناهنده محسوب میشدند،
- و… .
دیگر حنای نسبت دادن مقاومت به خارجیها رنگی ندارد.
بنابراین رژیمیهای وامانده (و غیر رژیمیهای سرگشته) مجبورند یکی از شکوهمندترین مقاومتهای مردمی در تاریخ را انکار کرده و نادیده بگیرند تا نگذارند در تئوری برخاسته از وضعیت وارفته و ذلتبار خودشان، که هدفش چیزی جز نشان دادن دشمن اصلی در جایی به غیر از بیت ولی فقیه نیست، شکافی ایجاد شود.
آنها در کنار جنگل ایستادهاند و آنرا بیایان لم یزرع جار میزنند، زیرا اگر بهوجود حتی یک درخت در این جنگل اذعان کنند، و یا مثل آن دانشآموز تنبل (۵) اگر «الف» وجود مقاومت را بگویند باید تا «ی» سرنگونی را بخوانند و با اینکار خشت زیرین ساختمان ناپایداری را که با ورقهای بازی «صلح» (یعنی سازش و زد و بند مماشاتگران چپاولگر غرب با رژیم) ساختهاند، فرو میریزد. همانطور که اگر روزی یکی از سردمداران رژیم آخوندی در یک موضعگیری فقط یک اشارهٴ مختصر بهوجود چنین مقاومتی بکند، همهٔ بافتههای آخوندها و لات و لمپنهای «دکتر» شدهٔ پاسدار- بسیجی و دژخیمان و مزدوران وزارت قتل و جنایت و همهٔ اعوان و انصار آنها در مورد وابستگی مقاومت به شرق و غرب و شمال و جنوب یک شبه پنبه میشود، و به گفتهٴ رهبر مقاومت: «اگر آخوندها و هم ریشهایشان بپذیرند که تاریخ و مردم ایران در برابر فاشیسم مذهبی وا ندادهاند و مقاومتی اصیل و ریشهدار و از آن خود دارند، در این صورت خود را با تمام دعاویشان نفی کردهاند» (۶).
البته آنها باز هم در اینجا متوقف نمیشوند، زیرا خودشان را در سرازیری تمایلات حیوانی ول کردهاند و بنابراین تابع حرکت خودبخودی رو به پایین میباشند و ناگزیر به سمت ته دره میروند. تأثیر اتودینامیک این دجالگری و حق پوشی، آنها را از حقیقت دورتر و دوگانگیشان را با واقعیت عمیقتر میکند (۷).
به این ترتیب است که در پی یافتن قافیه یی برای شعر «واجنگا» ی رژیم و در نمایشی از وقاحت به سبک رفسنجانی که ارزانی را بجای گرانی بهعنوان مشکل مردم نشان میداد، نسل انقلاب ضدسلطنتی را «شکستخورده» و از دور خارج، و نسل کنونی را هم بدون «جرأت و جسارت به میدان رفتن» و در «انتظار معجزهٔ دیگران» نشستن و «نسلی بیآرمان و بیاعتقاد به نیروی خود» که «مآلاً سر از اردوی شیفتگان آمریکا در آورده است» معرفی میکنند. این در حالی است که روزمره شاهد نمونههای عصیان دانشجویان و جوانان، حمایت دانش آموزان از اعتصاب معلمان، و اعتراضات گستردهٔ اقشار مختلف جامعهٔ در حال غلیان هستیم، و میبینیم که شعار «مرگ بر دیکتاتور» و «آزادی فریاد هر ایرانی» بهصورت خواست ملی در اکثر تجمعات اعتراضی سرداده میشود، و امروز شعارهای اشرفنشان «هیهات مناالذله» و «ما زن و مرد جنگیم، بجنگ تا بجنگیم» خشم مقدس همین جوانان مبارز و انقلابی نسبت به مسببان این همه مصیبت و سیه روزی، و همزمان تعهدشان به مبارزه تا به آخر در پیوند با پیشتازانشان در اشرف را به بهترین وجه به نمایش میگذارد.
آنها با انکار واقعیت مقاومت در برابر رژیم فاشیستی میخواهند به خیال خود عنصر اصلی معادلهٔ ایران را کنار بگذارند و عنصر فرعی یعنی آمریکا را عمده کنند و چنین وانمود کنند که معادلهٔ ایران بین ایرانی (که رژیم را هم جزو آن به حساب میآورند) از یک طرف و خارجی از طرف دیگر برقرار میشود، و نه بین مردم و مقاومت ایران از یک طرف و رژیم فاشیسم مذهبی ضدایرانی از طرف دیگر. آنها با علم کردن جنگ فرعی رژیم با آمریکا، جنگ اصلی بین مردم با رژیم را پنهان میکنند و با اینکار یک رابطهٔ سه عنصری را به دو عنصر کاهش میدهند تا بتوانند خطشان را پیش ببرند.
اما مستقل از جنگ رژیم با آمریکا، وقتی که مقاومت را از معادله حذف میکنند، تلویحاً میخواهند این نتیجه گیری را هم القاء کنند که این رژیم هر چقدر هم که غیر دمکراتیک و سرکوبگر باشد، اما حالا حالاها هست و فعلاً کسی نیست که کاری از دستش بر بیاید، جز ژست اپوزیسیون گرفتن و قلمی بر کاغذی راندن و اسم و رسمی در کردن و در محافل بی بتهگان و فرومایگان دوران آتشی گرداندن. پس دشمن خارجی و «نئوکانها» ی جنگطلب را دریاب تا حداقل محملی باشند برای دریوزگی بارگاه «ولی امر مسلمین عالم» (یا همان علی گدای روضهخوان!)
آنها گمان میکنند که با پنهان شدن در سایه تاریک الهه صلح میتوانند نفیر ناخوش حمایتشان از رژیم ضدبشری و حتی دعوت علنی به هم جبهه شدن با فاشیسم مذهبی را بجای آوای دلانگیز دوستی و یگانگی به گوش مردم قالب کنند. آنها با این کار «بر آنند تا جنبش برحق صلح خواهی را که نیاز و آرمان تمامی بشریت است به خدمت صلح با رژیم آخوندی بگیرند تا بیش از پیش فرصت جنایت و کشتار و سرکوب و حلقآویز در ملأعام پیدا کند» (۶).
پس حالا شما بگویید! آیا اقتصاددان «نخبه ”سویفت ریاکارتر و بیرحمتر است یا این حضرات «اپوزیسیون» و «کارشناس» زهوار دررفته؟ و آیا صحنهیی که اینها ساختهاند مضحکتر و در عین حال تلختر است یا «پیشنهاد حقیرانه «اقتصاددان سویفت؟
ب. فراهانی
دیماه ۱۳۸۶
پاورقی ها:
(۱) «یک پیشنهاد حقیرانه» – نوشتهٔ جاناتان سویفت به سال ۱۷۲۹ میلادی
(۲) هگل، «علم منطق»، پاراگراف ۳۹
(۳) «… واعظم ما افترض سبحانه من تلک الحقوق حقالوالی علی الرعیه و حق الرعیه علی الوالی… » – نهجالبلاغه، خطبهٔ ۲۰۷
(۴) مردم دزدی را دنبال میکردند و پشت سر وی فریاد میزدند: «دزد، دزد!. . ». . دزد که دید چیزی نمانده تا او را شناخته و دستگیر کنند، همانطور که در جلوی جمعیت دوید و شروع به فریاد کشیدن کرد که: «آی دزد! آی دزد!. . ». و جلو جلو میدوید تا کسی وی را نگیرد، و با اینکه خودش موضوع آن تعقیب و گریز بود، ولی با وانمود کردن به اینکه او هم دنبال دزد میدود راه فرار خودش را باز میکرد.
(۵) معلمی از دانشآموزی میخواست که بگوید «الف» ولی او حاضر نمیشد بگوید. هر چقدر معلم و هم شاگردیهایش اصرار کردند فایدهای نداشت و دانشآموز مزبور جواب نمیداد، تا اینکه مستأصل شده و از او علت را پرسیدند، و او جواب داد «اگر الف را بگویم، مجبور میشوم تا ی را هم بگویم»!
(۶) «جنگ یا صلح با فاشیسم مذهبی؟پیام به مردم ایران و جوانان مبارز و مجاهد در میهن اسیر، تبریک و تهنیت به اشرف قهرمان و مقاومت ایران» – مسعود رجوی – ۷ آبان ۱۳۸۶
(۷) «إِنَّ الَّذِینَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَلَهُمْ عَذَابُ الْحَرِیقِ ” (همانا آنانکه مردان و زنان مؤمن را فریب دادند و سپس توبه نکردند، ایشانرا است عذاب دوزخ و ایشانرا است عذاب سوزان) – قرآن، سورهٴ بروج، آیه ۱۰
یک پیشنهاد «صلح جویانه»! – ب. فراهانی (قسمت اول)









