ریشههای درد
با نگاهی گذرا به تاریخ عصر فئودالیسم در ایران و دو سلسلهی اخیر سلطنتی (قاجاریه و پهلوی) تن انسان ایرانی از میزان وطنفروشی و دریوزگی از بیگانهگان و خیانتپیشگیهایشان بهلرزه میافتد. تنها یک میراث قاجار، بهیغما دادن منطقهی قفقاز در دو عهدنامهی ننگین گلستان و ترکمنچای است و در تاریخ ایران زمین، وطنفروشی شاخصهی شاهان قاجار است. شاهان کودن و ملاکصفتی که جز گسترش حرمسرا برای خویش و فقر و فاقه برای ایرانیان هنری نداشتند و رجال بهنام و وطنپرستی مانند امیرکبیر را تنها بهدلیل کاستن بهرهشان از خوان یغمای ایرانیان، رگ زدند و راه پیشرفت و ترقی ایران را بستند؛ خیانتی تاریخی که تاکنون نتایج آن ادامه دارد. خیانتی که اگر نبود و راه برای رجال ملی و میهنی مانند امیرکبیر هموار میشد، چهبسا ایران در مسیر توسعه و صنعتی شدن قرار میگرفت و تاریخ ما مسیر دیگری طی میکرد.
عقبماندگی تاریخی شاهان قاجار و عدم اتکای آنها به نیروی مردم و تنها اندیشیدن بهحفظ قدرت (حفظ نظام)، نهتنها راه نیل به پیشرفت را بست، بلکه در ترس از اشغال منطقهی قفقاز و فتح تهران توسط امپراتوری روس، یک روز چکمهی ناپلئون را واکس میزدند و روزی آویزان استعمار پیر انگلستان میشدند…
اما مردم و آزادیخواهان ایران زمین در مقابل بیکفایتی شاهان قاجار و خیانتهای پیدرپیشان بیکار ننشستند و با الگوی کشورهای غربی، مسیر مشروط کردن «ارادهی ملوکانه» بهپارلمانی مرکب از نمایندگان مردم را پیش گرفتند؛ انقلابیون میهن پرست در اقصی نقاط کشور پرچم قیام علیه استعمارگران برای اشغال شمال و جنوب ایران را برافراشتند که تا حماسههای جاوید تبریز و ستارخان و فتح تهران ادامه یافت و شاه قاجار صدای انقلاب مردم ایران را شنید!!
این مسیر خونبار ادامه یافت تا اینکه در سال۱۲۹۰ قوای روسیه تزاری به کشتار انقلابیون مشروطه خواه در آذربایجان و گیلان دست زدند و مجلس برپاشده بر استخوان فرزندان میهن، در خون انقلابیون مشروطه فرو برده و غرق شد.
سیاست استعمار: تولید سردار سپه از قزاقی سرکوبگر
شرایط ناشی از عواقب جنگ بینالملل اول و تغییر تعادل قوای جهانی آبستن حوادثی جدید بود. استعمار پیر که از توطئههای استعماری مانند قرارداد ۱۹۱۹ بهواسطهی وثوقالدولهها طرفی نبسته بود، راه چاره را در تشکیل یک دولت مرکزی نیرومند یافت تا کمر به قتل آزادیخواهان و فرزندان ایران ببندد، همانها که خروششان علیه قرارداد ننگین ۱۹۱۹ و خیانتهای وثوقالدوله، اسباب سقوط کابینهاش را فراهم کرده بودند.
پس از این بود کودتای «سوم اسفند ۱۲۹۹» با مثلث شوم سید ضیاء طباطبایی (مهرهی کهنهکار انگلیس و سردبیر روزنامه رعد) رضا خان میرپنج (افسری در قوای قزاق تعلیمدیده زیر نظر روس) و عامل انگلیسی آن ژنرال آیرونساید شکل گرفت. سید ضیاء، احمد شاه قاجار را به سفر همیشگی فرنگ فرستاد و رضا میرپنج که در سرکوب جنبش جنگل آزمایش مزدوری خود را به انگلیسیها پس داده بود در سوم اسفند ۱۲۹۹ از قزوین بهتهران حمله کرده و وزارتخانههای دولتی را تصرف کرد. سید ضیاء حکم نخست وزیری برای خود و حکم فرماندهی کل قوا را برای رضاخان از احمدشاه گرفت و یک کابینه تشکیل داد.
ژنرال آیرونساید گفته بود: «شخصاً عقیده دارم یک دیکتاتوری نظامی گرفتاریهای ما را در ایران برطرف خواهد کرد و ما را قادر خواهد ساخت بیهیچ دردسری این کشور را ترک گوئیم..»!! و در چنین شرایطی بود که فردی مانند رضاخان قلدر، که با قتل و کشتار آزادیخواهان از تبریز تا جنگل در میرغضبی شهره شده بود! بهعنوان مهرهی مناسبِ استعمار سردار سپه شد! و گام بهگام با کنارزدن سیدضیاء و تهدید مجلسیان و حذف مخالفان، راهش را تا تاجگذاری گشود!! مهرهای که بدون اجازهی مستشار سفارت بریتانیا «هاوارد» که یکی از عاملان کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ بود «آب هم نمیخورد!»
تقدم اولاد ذکور ارثیهای استعماری!
رضا خان قلدر با همان سرعتیکه آمده بود، رفت! و ارتش «بانی ایران نوین!» سه ساعت هم در مقابل قوای متفقین دوام نیاورد! و او پس از اشغال کشور در شهریور۱۳۲۰ بهفرموده استعفا داده و راهی تبعید شد و ولیعهدش محمدرضا جایگزین او شد.
خان قلدر که با چکمهبوسی استعمار از یکسو و قتل و کشتار عامهی مردم ایران از ترکمن و لر و گیلکی و آزادیخواهان از سوی دیگر روی کار آمده بود هوا برش داشت و در یک سمتگیری اشتباه بهسمت فاشیسم هیتلری، قاچ زین سلطنت از دستش رها شد. مهرهی دلپذیر و «وارث» تاج و تخت هم کسی نبود جز بچهی بیست و دو سالهی او محمدرضا پهلوی.
برخلاف ادعای سلطنت طلبان، وراثت حقی خدادادی برای اعقاب ذکور رضا شاه نیست، این حقی بود که دول استعماری بر اساس منافع سیاسی – استراتژیکشان برای این باند جنایتکار قائل شدند.
محمدرضا پهلوی برای هموار کردن مسیرش ابتدا نقدهایی هم از «دوران دیکتاتوری پدر» میکرد اما با انقلاب سفید راه را برای مطلقه کردن حکومتش هموار کرد. خدعه این بود که تحت فشار آمریکا -که از انقلابی دهقانی در ایران نگران بود- با اصلاحات ارضی راه انقلاب از طریق روستا را بست و در پوش «مدرنسازی» مسیر را بهسمت حکومت مطلقه و البته وابسته هموار کرد. او که در دستان استعمار نو مهرهای بیش نبود، بهشدت نگران این بود که کسی از پیرامونش سر برآورده در دل آمریکا جا کند و او را کنار بزنند، لذا در سفر به آمریکا به اربابانش اطمینان خاطر داد که همان طرح اصلاحات ارضی را که قرار بود امینی پیش ببرد، خودش پیش خواهد برد و در این مسیر کشاورزی و دامپروری ایران را بهنفع شرکتهای کشت و صنعت با سرمایهی خارجی برباد داد…
محصول مدرنسازی مورد ادعای سلطنت طلبان، از بین رفتن منابع ملی، کشاورزی و دامداری سنتی و فقر و بیکاری صد چندان در جامعه بود؛ چرا که کشاورزان و کارگران کشاورزی فقیرتر شدهی پس از اصلاحات ارضی ملوکانه! به حاشیهی شهرها سرازیر شده بودند.
درآمد نفتی محمدرضا شاه از ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۴ بهطور چشمگیری افزایش یافت. برخلاف ادعای عمال استعمار و مبلغین سلطنت، این افزایش ربطی به سیاستهای «داهیانه»ی او نداشت، بلکه برخاسته از جنگ اعراب و اسرائیل و تحریم نفتی کشورهای تولیدکنندهی عمدهی نفت بود و از آنجایی که خودرأیی یکی از مشخصههای «سایهی خدا» بود، بدون اعتنا به تذکرات متخصصان برنامه و بودجهی دربار خودش، نقدینگی زیادی وارد بازار ایران کرد که خیلی زود به تورمی ۷درصدی راه برد و نارضایتی عامه را صد چندان کرد، یک قلم در سال ۱۳۵۶ بیکاری به ۹درصد رسید در حالیکه در سال ۱۳۵۳ تنها یک درصد بود. این نارضایتی در امواج خروشان انقلاب ۵۷ ضرب شد و دودمان پهلوی را یک بار برای همیشه از ایران برچید.
از استر تا اتوبوس
بچهی شاه در نمایش ائتلاف پوشالیاش مدعی شد که «این اتوبوس مجانی برای همه جا دارد»!
ایرانیان آزاده و منتقدان سیاسی به درستی، این «اتوبوس مجانی» را که برای همه جا دارد، به «همه با من» خمینی تشبیه کردند. دجالیت خمینی در این بود که هیچ برنامهی مشخصی برای بعد از سرنگونی ارائه نداد و اگر از برنامهی سیاسیاش میپرسیدند میگفت: «من یک طلبه هستم و میروم قم! و سیاست بماند برای سیاسیون!!»
اگر از آزادی میپرسیدند میگفت: «اسلام چیزی جز آزادی نیست!» و خلاصه با خرمردرندی خاصی هیچ طرح و برنامهای نداد. امروز هم که از بچهی شاه راجع به آیندهی ایران و برنامهی سیاسی و حقوق قومیتها و آزادیها میپرسند، به شکل مضحکی وحدتی صوری را پیش کشیده و مدعی است صحبت درباره حکومت آینده، خیانت است! چرا که باعث اختلاف در بین «اپوزیسیون» میشود!
ممکن است من یا بسیاری دیگر از القاب موروثی خوشمان نیاید، اما آنچه که حقیقتا در این خاندان موروثی است، فرصتطلبی و تن بههر نوع خفت و جنایت دادن، برای رسیدن بهقدرت است؛ فقط کافی است تعداد ائتلافها و اتحادهای باسمهای این آخرین «فرزند ذکور» خاندان پهلوی را بشماریم تا حساب دستمان بیاید. از درخواست مشارکت در جنگ ضد میهنی بهعنوان خلبان، تا تماس دو طرفه با سپاه پاسداران (به اعتراف خودش) … همه چشمک و چراغ بههمین رژیم برای سهیم شدن در قدرت است و رژیم هم به بهترین نحو با کمک مزدوران اطلاعاتیش او را به هر کجا میکشد که خاطرخواه اوست! که تا برای روحیه دادن به بسیجیها یک جنگ روانی گسترده بهراه بیاندازد و مدعی شود «صفوف اپوزسیون خارج از ایران متشتت است!»
هوشنگ امیراحمدی اخیرا در پاسخ بهاینکه چرا علیرغم مشخص بودن ماهیت نایاک باز همان اپوزیسیون قلابی بهسمت آن میروند گفت: «نایاک با اصلاحطلبان و اعتدالیون در ایران کار میکند و نیرویی که الان علیه جمهوری اسلامی کار میکند جز عدهی معدودی، از اصلاحطلبان میآیند!! و رضا پهلوی هم اصلاحطلب است و سالها دستبند سبز داشت و ایشان خودش بهمن گفت که «آقای امیراحمدی دستم را بگذار در دست آقای خاتمی تا با او کار کنم!!» و افزود «همهی این چندنفر که آمدند بهجز یکی دو نفر اصلاحطلبند و …»!
او خیلی خوب ماهیت اتوبوس سواران و هدایت کنندگان واقعی اتوبوس در این تور مجانی را رو کرد، هرچند که برای اهل فن چیز پوشیدهای نبود…
همین یک نمونه کافی است تا برای همه روشن سازد که عقدهی رسیدن به قدرت، با رضا پهلوی کاری کرده که هیچ پرنسیب سیاسی نداشته باشد و به هر خس و خاشاکی بیاویزد؛ خواه با کودتا در ایران، یا حملهی نظامی آمریکا یا به کمک بخشی از آلترناتیو دستساز سرویسهای استعماری در غرب باشد.
وظایف ما
پس از انتشار خبر سیرک وکالت، به یکی از دوستان گفتم، چندروز دیگر محصول این وکالت را همانند اتحادهای پیشین خواهیم دید! و چیزی نگذشت که کوه موش زایید!!
الان هم شکی ندارم که این آلترناتیو باسمهای که حامیانش سلبریتیهای درون رژیم و بازیگران فیلمهای سپاه و وزارت اطلاعات و یا اصلاحطلبان بریده و نبریده! از نظام هستند که با حفظ سمت با ژست اپوزیسیون در دستگاه خارج کشوری رژیم سازماندهی شدهاند تا آب انقلاب برای سرنگونی را گلآلود کرده از آن ماهی پوزیسیون رژیم و ماهی دیکتاتوری سلطنتی بگیرند، بلکه چند صباحی عمر رژیمشان را طولانیتر کنند.
اپوزیسیون و آلترناتیو یک پدیدهی خلقالساعه نیست و گذار از دیکتاتوری و وابستگی به دموکراسی محصول یک پروسهی مبارزاتی است. هر جامعهای لیدر و رهبرش را در کشاکش مبارزاتش میسازد و برای اینکه در میان این دود و دم سره را از ناسره تشخیص بدهیم، کافی است در سابقهی هر فرد یا جریان یا گروهی دقت کنیم؛ بدینسان تشخیص جبههی خلق از ضد خلق آسان میشود.
راه آزادی و برابری همهی اقشار و قومیتهای ایران از یک انقلاب دموکراتیک میگذرد که برنامههای پس از سرنگونی آن، از همین الان مشخص و اعلام شده باشد، و از کلی گوییهای مبهم مبرا باشد.
راه پیروزی و یک تحول ریشهای، زیر و رویی همهی نهادهای حکومتی ستمشاهی و ستمشیخی است. خمینی به فرمودهی آمریکا ساختار ارتش را حفظ کرد؛ برای کشتار انقلابیون شکنجهگران ساواک را بهکار گرفت و نهادهای سانسور شاه نهتنها در زمان شیخ برچیده نشدند بلکه صدچندان تحکیم شده و گسترش یافتند و اکنون بچهی شاه خواهان حفظ سپاه پاسداران و بسیجیها با همان الگوی خمینی است و این پیام را به سران سپاه و مماشاتگران در غرب میدهد که اگر مرا برکرسی قدرت بنشانید، منافع شما تامین است و ایران دچار «هرج و مرج» نمیشود؛ و اینگونه در چشم مردم ایران و جوانان قیامآفرین خاک میپاشد.
تجربهی گران ربوده شدن محصول انقلاب ۱۳۵۷ به ما میآموزد که فریب دود و دمهای استعماری – ارتجاعی را نخوریم، مطلقا بههیچ فرد یا جریانی که بودش را در وابستگی بهقدرتها جستجو میکند اعتماد نکنیم و بر حق حاکمیت مردم و استقلال میهنمان پایفشاری کنیم و شاخص و ملاک سنجش هر جریان دموکراتیک را پایبندی به حقوق اساسی خلقمان از حق قومیتها، مسالهی زنان، آزادی مطبوعات و احزاب و سازمانهای مدنی و سیاسی قرار بدهیم.









