• اسناد مقاومت
  • اسناد بین‌المللی
  • اسناد جنایت
  • فعالیت‌های کانون‌های شورشی
  • سایر زبانها
    • EN
    • AL
دوشنبه, شهریور ۲, ۱۴۰۵
نتیجه‌ای نبود
بازدید همه نتایج
ایران افشاگر
  • پرونده
  • مروری بر جنگ روانی
  • مزدوران را بشناسید
  • صفحه ویژه
ایران افشاگر
  • پرونده
  • مروری بر جنگ روانی
  • مزدوران را بشناسید
  • صفحه ویژه
نتیجه‌ای نبود
بازدید همه نتایج
ایران افشاگر
«از اکرم تا هزاران اکرم، بازگرداندن چهره انسان از پشت دیوار شیطان سازی» ــــــ ایرج عابدینی

«از اکرم تا هزاران اکرم، بازگرداندن چهره انسان از پشت دیوار شیطان سازی» ــــــ ایرج عابدینی

«از اکرم تا هزاران اکرم، بازگرداندن چهره انسان از پشت دیوار شیطان سازی» ــــــ ایرج عابدینی

شهریور ۲, ۱۴۰۵
در برگرفته از فضای مجازی, برگزیده ها
روایت پریناز پرتو از اکرم، دستمایه‌ای است برای ایرج عابدینی تا از هزاران زن و مردی بنویسد که چهره انسانی‌شان پشت برچسب‌های سیاسی و روایت‌های تحریف‌شده پنهان مانده است؛ انسان‌هایی که می‌توان با آنان اختلاف داشت، اما نمی‌توان کرامت انسانی‌شان را انکار کرد.

***

از اکرم تا هزاران اکرم
بازگرداندن چهره انسان از پشت دیوار شیطان‌سازی، برچسب سیاسی و حافظه تحریف‌شده

روانشناس ایرج عابدینی

۲۹ مرداد ۱۴۰۵

در سوگ اکرم، نسرین شهرابی فراهانی، پیش از هر چیز می‌خواهم به انسانی ادای احترام کنم که من او را با نام “خواهر اکرم” می‌شناختم؛ زنی که آشنایی مستقیم من با او شاید محدود بود، اما تصویری که از شخصیتش در ذهنم باقی مانده بود، با خواندن نوشته “پریناز پرتو” معنایی عمیق‌تر و ابعادی روشن‌تر پیدا کرد.

نوشته پریناز برای من فقط یادداشتی شخصی در سوگ یک دوست یا همراه سیاسی نیست. این نوشته پنجره‌ای است به سوی مسئله‌ای بسیار بزرگ‌تر؛ مسئله‌ای که سال‌ها ذهن مرا درگیر کرده است:

چگونه ممکن است ویژگی‌های انسانی هزاران زن و مرد مبارز ایرانی ــ انسان‌هایی که بخش بزرگی از عمر، آسایش، امنیت، خانواده و زندگی شخصی خود را در راه باورهایشان گذاشته‌اند ــ پشت دیواری از شیطان‌سازی سیاسی ناپدید شود؟

پریناز اکرم را از نزدیک دیده بود؛ نه از خلال یک پرونده سیاسی، نه از خلال روایت حکومت، نه از راه عنوان سازمانی و نه از دریچه تبلیغ دوستان یا دشمنانش. او پیش از هر چیز با یک انسان مواجه شده بود.

همین نکته برای من اهمیتی بنیادی دارد.

زیرا در تاریخ معاصر ایران، شاید یکی از موفق‌ترین ابزارهای حکومت‌های دیکتاتوری نه فقط زندان، شکنجه و اعدام، بلکه تغییر تصویر انسان‌ها در ذهن جامعه بوده است. دیکتاتوری برای حذف مخالف فقط به سرکوب جسم او نیاز ندارد. پیش از آن، باید چهره‌اش را از حافظه جامعه پاک کند؛ باید انسان را از نام، گذشته، شخصیت، عواطف، روابط، انتخاب‌ها و فضیلت‌هایش تهی سازد و سپس تمام هستی او را در یک عنوان خلاصه کند:

“خائن”.

“منافق”.

“تروریست”.

“ضدانقلاب”.

“وابسته”.

“فرقه‌ای”.

وقتی این فرایند به اندازه کافی تکرار شود، جامعه دیگر با یک انسان روبه‌رو نیست؛ با مفهومی منفی، انتزاعی و ازپیش‌داوری‌شده مواجه است. در آن لحظه، نام فرد نه دریچه‌ای به زندگی او، بلکه محرکی برای فعال‌شدن یک کلیشه می‌شود.

آنچه در چند دهه گذشته درباره هزاران زن و مرد مبارز ایرانی رخ داده، دقیقاً از همین منظر نیازمند بازنگری است.

ممکن است ما با عقاید آنان موافق نباشیم.

ممکن است با ایدئولوژی، استراتژی یا حتی بسیاری از انتخاب‌های سیاسی آنان اختلافی اساسی داشته باشیم. اما اختلاف سیاسی هرگز نباید به حذف انسانیت دیگری بینجامد.

این نوشته برای من تلاشی است برای دوباره دیدن همین انسان‌ها؛ و بهانه آن، نوشته کوتاه، صمیمانه و درعین‌حال پرمعنای پریناز پرتو درباره اکرم است.

پریناز چیزی را در اکرم دیده بود که من باور دارم محدود به یک فرد نیست:

فروتنی.

خویشتن‌داری.

احترام به مخالف.

تحمل تفاوت.

وفاداری به انتخاب.

توان پرداخت هزینه.

و نوعی خودگذشتگی که انسان را از محدوده منافع شخصی خود بیرون می‌برد.

اینها ویژگی‌هایی‌اند که در طول دهه‌ها در هزاران زن و مرد مبارز ایرانی وجود داشته‌اند، اما اغلب پشت تصویری که دستگاه‌های تبلیغاتی حکومت‌های دیکتاتوری ساخته‌اند محو شده‌اند.

از این رو، یاد اکرم برای من فقط یاد یک فرد نیست. او بهانه‌ای است برای سخن گفتن از “اکرم‌ها”؛ از انسان‌هایی که ممکن است دهه‌ها درباره آنان سخن گفته باشیم، بی‌آنکه هرگز خود آنان را دیده باشیم؛ از زنانی و مردانی که پیش از هر عنوان سیاسی، انسان بوده‌اند. و شاید وقت آن رسیده باشد که دوباره آنان را، پیش از هر چیز، به‌عنوان انسان ببینیم.

روایت پریناز پرتو

“اکرم را در کف خیابان‌های لندن شناختم؛ در روزهایی که جنبش “زن، زندگی، آزادی” جریان داشت. او همراه با هواداران سازمان مجاهدین خلق، در دفاع از مردم ایران، با صفی مستقل شرکت می‌کرد.

آشنایی ما از جایی شروع شد که به‌دلیل برخورد تند و گاه وحشیانه بعضی از هواداران پادشاهی و سلطنت‌طلبان با اکرم، سر صحبت‌مان باز شد. از همان برخورد اول، چیزی که در او بیش از هر چیز به چشمم آمد، فروتنی و آرامشش بود.

با من و چند نفر از دوستانم با حوصله و صبوری حرف می‌زد. می‌دانست ما چه فکر می‌کنیم و از دیدگاه‌هایمان بی‌خبر نبود. کاملاً متوجه بود که دل ما با هیچ جریان مذهبی پیش نمی‌رود و به‌خوبی می‌دانست که چهار دهه حکومت مذهبی چگونه بخش بزرگی از جامعه ما را از مذهب و دین گریزان کرده است. اما با وجود همه این اختلاف‌ها، هیچ‌وقت احترامش را کنار نگذاشت. آرام حرف می‌زد، گوش می‌داد و هیچ تلاشی برای تحمیل عقیده‌اش نداشت.

دیشب، در میان پرسه‌زدن‌هایم در فیسبوک، ناگهان عکسش را دیدم. همان یک عکس کافی بود تا تمام آن روزها دوباره در ذهنم زنده شوند.

آن‌وقت تازه فهمیدم اکرم فقط همان زنی نبود که من در خیابان‌های لندن دیده بودم؛ زنی ساده و بی‌تکلف که مثل یک فعال سیاسی معمولی میان جمع می‌ایستاد و با دیگران گفت‌وگو می‌کرد. از پست‌های فیسبوک در یادبود او فهمیدم که او از فرماندهان میلیشیا و از اعضای برجسته مجاهدین خلق بوده است؛ عنوان‌ها و جایگاه‌هایی که خودش هیچ‌وقت از آنها حرفی نزد و هرگز به رخ کسی نکشید.

شاید همین برای من از هر عنوانی مهم‌تر باشد. آنچه من از اکرم دیدم، زنی بود بی‌ادعا، آرام و فروتن؛ زنی که حتی با کسانی که از نظر سیاسی فاصله زیادی با او داشتند، با احترام حرف می‌زد.

حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، به این فکر می‌کنم که پشت آن چهره آرام، چه زندگی پرفرازونشیبی پنهان بوده است؛ زنی که از یک زندگی معمولی عبور کرد و بخش بزرگی از عمرش را در راه باورها و انتخاب‌هایش گذاشت.

اکرم؛

این چند خط، سهم کوچک من از یاد کردن توست؛

در میان خاطرات روزهای خاکستری لندن، جایی که بعضی آدم‌ها آرام‌آرام از قاب زندگی‌مان دور شدند و پرپر شدند، اما خاطره‌شان هنوز باقی است.

اکرم؛

این چند خط، ادای دین من است به تو؛ نه به‌عنوان فرمانده میلیشیا و نه به‌خاطر جایگاهت، بلکه به انسانی که خودم دیدم؛ به زنی که در میان هیاهوی سیاست و اختلاف، حرمت آدم‌ها را نگه می‌داشت.

پریناز پرتو”

اکرم‌ها؛ وقتی انسان از پشت برچسب سیاسی دوباره دیده می‌شود

روایت پریناز پرتو فقط یادکرد یک زن نیست. اهمیت آن در این است که ما را با پدیده‌ای بسیار عمیق‌تر روبه‌رو می‌کند: فاصله‌ای که ممکن است میان “انسان واقعی” و “تصویری که گفتمان سیاسی از او ساخته است” به وجود آید.

پریناز، اکرم را ابتدا از خلال نام یک سازمان، عنوان سیاسی، سابقه مبارزاتی یا جایگاه تشکیلاتی نشناخت. او نخست با یک انسان روبه‌رو شد؛ زنی در خیابان‌های لندن که آرام سخن می‌گفت، به مخالف خود گوش می‌داد، تحقیر نمی‌کرد، عقیده‌اش را تحمیل نمی‌کرد و حتی در شرایط تنش و پرخاشگری دیگران، حرمت رابطه انسانی را حفظ می‌کرد.

این تقدم بسیار مهم است: پریناز ابتدا “اکرم” را دید و سپس فهمید که اکرم چه سابقه و جایگاهی داشته است.

در تجربه روزمره ما معمولاً روند معکوس رخ می‌دهد. نخست نام جریان سیاسی را می‌شنویم، سپس مجموعه‌ای از پیش‌داوری‌ها فعال می‌شود و سرانجام، اگر فرصتی باقی بماند، شاید خود انسان را ببینیم. اما در روایت پریناز، مواجهه انسانی پیش از داوری سیاسی اتفاق افتاده است. همین جابه‌جایی ساده، قدرت کلیشه را کاهش می‌دهد و راه را برای شناختی واقعی‌تر باز می‌کند.

او ابتدا با لحن صدای اکرم، شیوه گوش‌دادنش، آرامش رفتارش و نوع مواجهه‌اش با اختلاف آشنا شد. بعدتر بود که عنوان‌ها و تاریخ سیاسی او را شناخت. به این ترتیب، عنوان نتوانست جای انسان را بگیرد؛ فقط بخشی از داستان زندگی انسانی شد که پیش‌تر چهره پیدا کرده بود.

شاید دقیقاً در همین نقطه است که یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های شخصیتی اکرم‌ها آشکار می‌شود: بی‌نیازی از نمایش خود.

فروتنی پایدار و بی‌نیازی از نمایش جایگاه

کسی که سال‌ها مسئولیت سیاسی و تشکیلاتی داشته، اما در برخورد روزمره نیازی نمی‌بیند عنوان، سابقه و جایگاه خود را پیشاپیش حمل کند، رابطه‌ای متفاوت با هویت شخصی و سیاسی خویش دارد. او برای معتبرشدن در چشم دیگری، احتیاجی ندارد گذشته خود را به رخ بکشد یا با عنوانش برای خود فاصله و امتیاز بسازد.

این ویژگی را می‌توان نوعی “فروتنی پایدار” نامید؛ فروتنی‌ای که نباید با ضعف، انفعال یا فقدان اعتمادبه‌نفس اشتباه گرفته شود. برعکس، گاه انسان‌هایی که از ثبات درونی بیشتری برخوردارند، کمتر نیازمند نمایش بیرونی اقتدار خود هستند.

فردی که دائماً ناگزیر است جایگاهش را اعلام کند، مقامش را یادآوری کند یا سابقه‌اش را به رخ دیگری بکشد، غالباً بخشی از اعتبار خود را از بازتاب بیرونی می‌گیرد. او نیاز دارد دیگران پیوسته تأیید کنند که مهم، قدرتمند یا شایسته توجه است. اما کسی که بدون نمایش عنوان می‌تواند در کنار دیگران بایستد و گفت‌وگو کند، احتمالاً سهم بیشتری از اعتبار خویش را از یکپارچگی درونی خود می‌گیرد.

این همان چیزی است که روایت پریناز درباره اکرم آشکار می‌کند. اکرم “فرمانده” بودن خود را وارد رابطه نمی‌کرد. عنوان را میان خود و دیگری به دیوار تبدیل نمی‌ساخت. پیش از هر عنوانی، خودِ اکرم در صحنه حضور داشت.

این بی‌نیازی از نمایش، در فضای سیاسی‌ای که گاه عنوان، سابقه، نزدیکی به قدرت یا حتی میزان رنج‌کشیدن به سرمایه‌ای برای برتری‌جویی تبدیل می‌شود، معنایی ویژه دارد. فروتنی اکرم فقط یک خلق‌وخوی شخصی نبود؛ در سطح رابطه، به دیگری اجازه می‌داد بدون احساس فرودستی یا تهدید با او سخن بگوید.

آنچه پریناز به خاطر سپرده، نه فهرستی از مقام‌ها و مسئولیت‌های اکرم، بلکه کیفیت حضور اوست: آرام، بی‌ادعا، شنونده و محترم. شاید هیچ شرح‌حال رسمی نتواند به‌اندازه همین جزئیات کوچک، کیفیت شخصیت یک انسان را آشکار کند.

تحمل اختلاف بدون حذف دیگری

ویژگی مهم دیگری که از روایت پریناز بیرون می‌آید، نحوه مواجهه اکرم با اختلاف عقیدتی است.

او می‌دانست کسانی که با او گفت‌وگو می‌کنند الزاماً با جهان‌بینی او همدل نیستند. می‌دانست میان آنان فاصله‌ای فکری و واقعی وجود دارد. با این حال، این اختلاف برای او به معنای لغو احترام انسانی نبود.

این نکته در فضای سیاسی ایران اهمیت ویژه‌ای دارد؛ فضایی که دهه‌ها زیر تأثیر ساختارهای اقتدارگرا، فرهنگ حذف، دوگانه‌سازی و دشمن‌سازی قرار گرفته است.

در چنین فرهنگی، مخالف سیاسی به‌سادگی از “فردی که متفاوت فکر می‌کند” به “کسی که حق حضور ندارد” تبدیل می‌شود. اختلاف از سطح اندیشه خارج می‌شود و به تهدیدی علیه هویت و موجودیت فرد بدل می‌گردد.

اما در رفتار اکرم، دست‌کم آن‌گونه که پریناز تجربه کرده است، شاهد الگویی دیگر هستیم:

اختلاف ← گفت‌وگو ← شنیدن ← حفظ احترام

نه:

اختلاف ← خشم ← تحقیر ← حذف

این تفاوت کوچک نیست. این تفاوت بخشی از ساختار شخصیت و میزان ظرفیت روان‌شناختی فرد را نشان می‌دهد.

توانایی نشستن در برابر کسی که بخشی از باورهای بنیادی ما را قبول ندارد، بدون آنکه لازم باشد او را تحقیر کنیم یا از ارزش انسانی تهی سازیم، نشانه ظرفیت تحمل پیچیدگی است. چنین ظرفیتی معمولاً زمانی شکل می‌گیرد که هویت فرد آن‌قدر شکننده نباشد که هر مخالفتی را تهدیدی علیه موجودیت خود احساس کند.

انسانی که از درون نسبتاً استوار است، برای حفظ باورش الزاماً نیازمند خردکردن مخالف نیست. او می‌تواند بگوید:

“من باور خودم را دارم و تو باور خودت را.”

می‌تواند اختلاف را تحمل کند، بی‌آنکه رابطه انسانی را نابود سازد. می‌تواند حتی در جایی که به توافق نمی‌رسد، دیگری را بشنود و حرمتش را نگه دارد.

در جامعه‌ای که دهه‌ها در آن مخالفت سیاسی با “دشمنی وجودی” اشتباه گرفته شده است، همین ظرفیت ظاهراً ساده واجد معنایی عمیق است. جامعه دموکراتیک فقط با اعلام پذیرش تکثر ساخته نمی‌شود؛ به انسان‌هایی نیاز دارد که در سطح روانی قادر باشند حضور تفاوت را بدون احساس فروپاشی یا نیاز به حذف تحمل کنند.

ارزش نوشته پریناز در همین‌جاست که او فاصله سیاسی خود با اکرم را پنهان نمی‌کند و با وجود آن، ویژگی‌های انسانی او را می‌بیند. این شاید یکی از نشانه‌های مهم بلوغ سیاسی باشد: توانایی تفکیک “مخالفت با عقیده” از “انکار ارزش انسانی صاحب آن عقیده”. می‌توان تصمیم‌های سیاسی دیگری را نپذیرفت و در همان حال شجاعت، وفاداری، فروتنی یا نوع‌دوستی او را انکار نکرد. این نزدیکی به معنای هم‌عقیده‌شدن نیست؛ به معنای نپذیرفتن فرمان انسان‌زدایی است.

خودمهارگری در شرایط خصومت

پریناز از برخوردهای تند و گاه وحشیانه برخی سلطنت‌طلبان با اکرم سخن می‌گوید، اما در توصیف خود اکرم از واکنشی متقابل و مشابه خبری نیست. این مسئله ویژگی دیگری را آشکار می‌کند: خودمهارگری.

خودمهارگری به این معنا نیست که انسان خشم ندارد، آسیب نمی‌بیند یا باید توهین و خشونت را انکار کند. خودمهارگری یعنی فرد می‌تواند میان احساس و رفتار فاصله‌ای ایجاد کند. انسانی ممکن است خشمگین، آزرده یا مورد بی‌عدالتی قرار گرفته باشد، اما اجازه ندهد رفتار او صرفاً به انعکاس رفتار طرف مقابل تبدیل شود.

در روان‌شناسی شخصیت، این توانایی با بلوغ هیجانی، کنترل تکانه و تنظیم هیجان ارتباطی نزدیک دارد. انسان خودمهارگر احساس خود را حذف نمی‌کند؛ آن را می‌شناسد، تحمل می‌کند و سپس درباره نحوه پاسخ‌دادن تصمیم می‌گیرد.

شاید بتوان گفت یکی از دشوارترین آزمون‌های شخصیت، رفتار ما با کسانی نیست که دوستمان دارند؛ بلکه رفتار ما با کسانی است که تحقیرمان می‌کنند.

احترام گذاشتن به کسی که با ما موافق است دشوار نیست. آرام ماندن در میان دوستان و همفکران نیز به‌خودی‌خود فضیلتی بزرگ محسوب نمی‌شود. آزمون واقعی شخصیت زمانی آغاز می‌شود که فرد در برابر تحقیر، خشم، بی‌عدالتی یا دشمنی قرار می‌گیرد و هنوز می‌تواند بخشی از کنترل درونی خود را حفظ کند.

این بدان معنا نیست که باید در برابر خشونت منفعل ماند یا از دفاع از خود و دیگران دست کشید. بلکه به این معناست که انسان اجازه ندهد خشونت دیگری، ساختار روانی و اخلاقی او را تعیین کند. مرزبندی و ایستادگی می‌تواند قاطع باشد، بی‌آنکه به بازتولید همان تحقیر و انسان‌زدایی بینجامد.

آن آرامشی که پریناز از اکرم به یاد می‌آورد، اگر در متن همان خصومت‌ها دیده شود، صرفاً سکوت یا ملایمت نیست؛ نشانه توانایی حفظ خویشتن در شرایطی است که دیگری می‌کوشد فرد را به واکنشی مشابه خود بکشاند.

هویتی که فقط سیاسی نیست

یکی از آثار مخرب تبلیغات سیاسی این است که انسان‌ها را به یک هویت واحد تقلیل می‌دهد.

در این فرایند، اکرم دیگر “اکرم” نیست؛ به “منافق”، “چپی”، “مذهبی”، “ضدانقلاب”، “وابسته”، “فرقه‌ای” یا هر برچسب دیگری تبدیل می‌شود. سپس همه ویژگی‌های فردی او زیر سایه همان برچسب ناپدید می‌شوند.

فرایند تقریباً چنین است:

انسان ← برچسب سیاسی ← کلیشه ← حذف فردیت ← کاهش همدلی ← طرد

اما روایت پریناز این مسیر را معکوس می‌کند:

برچسب ← مواجهه انسانی ← شناخت فرد ← بازگشت چهره و شخصیت

به همین دلیل است که روایت‌های شخصی گاه می‌توانند از ده‌ها تحلیل سیاسی مؤثرتر باشند. تبلیغات درباره “گروه” سخن می‌گوید، اما تجربه مستقیم ما را با “فرد” روبه‌رو می‌کند. وقتی فرد دیده می‌شود، همه آنچه تبلیغات در یک واژه فشرده کرده بود دوباره گشوده می‌شود: لحن، نگاه، انتخاب، تردید، مهر، رنج، مسئولیت، رابطه و داستان زندگی.

انسان وقتی فرد را می‌بیند، دیگر به‌آسانی نمی‌تواند تمام واقعیت او را در یک واژه خلاصه کند.

در روان‌شناسی اجتماعی، یکی از سازوکارهای مهم شکل‌گیری تعصب این است که انسان‌های پیچیده به اعضای بی‌چهره یک گروه تبدیل می‌شوند. در این حالت، تفاوت‌های فردی ناپدید می‌شوند و همه اعضای گروه شبیه یکدیگر، تغییرناپذیر و حامل همان صفاتی تصور می‌شوند که تبلیغات به گروه نسبت داده است.

زمانی که فردیت حذف می‌شود، همدلی نیز کاهش می‌یابد. اما هنگامی که نام، چهره، داستان زندگی و تجربه انسانی بازمی‌گردد، فرایندی معکوس آغاز می‌شود. دیگری دوباره از دل کلیشه بیرون می‌آید و به انسانی بدل می‌شود که می‌توان او را شناخت، با او اختلاف داشت، از او پرسید، او را نقد کرد و درعین‌حال رنج و کرامتش را واقعی دانست.

به همین دلیل است که حکومت‌های سرکوبگر اغلب نه فقط بدن مخالف، بلکه “داستان او” را نیز هدف قرار می‌دهند. اگر داستان زندگی انسان باقی بماند، او همچنان می‌تواند با نسل‌های بعدی ارتباط برقرار کند. اما اگر از او فقط یک برچسب باقی بماند، حذفش بسیار آسان‌تر می‌شود.

شیطان‌سازی؛ پیش‌درآمد حذف انسان

شیطان‌سازی سیاسی فقط بدنام‌کردن یک رقیب نیست. این فرایند مرحله‌ای عمیق‌تر از تبلیغات منفی است.

در شیطان‌سازی، فرد یا گروه به شکلی بازنمایی می‌شود که دیگر هیچ پیچیدگی انسانی درباره او قابل تصور نباشد.

او نه می‌تواند مهربان باشد.

نه می‌تواند دوست بدارد.

نه می‌تواند برای دیگری فداکاری کند.

نه می‌تواند شک کند.

نه می‌تواند رنج بکشد.

نه می‌تواند آرمان داشته باشد.

و نه حتی می‌تواند اشتباه کند؛ زیرا اشتباه نیز ویژگی موجودی انسانی است که امکان انتخاب، تردید، یادگیری و تغییر دارد.

در روایت شیطان‌ساز، او باید یکپارچه “شر” باشد. گذشته‌اش فقط شاهدی بر شرارت او تلقی می‌شود، سکوتش نشانه توطئه، سخنش دروغ، رنجش نمایش و حتی رفتار انسانی‌اش حیله‌ای برای پنهان‌کردن ماهیت فرضی او دانسته می‌شود. بدین‌ترتیب، کلیشه چنان بسته می‌شود که هیچ تجربه‌ای نتواند آن را به‌آسانی نقض کند.

درست در همین لحظه است که خشونت علیه او آسان‌تر می‌شود.

وقتی فرد از دایره انسانیت بیرون رانده شد، جامعه نسبت به رنج او حساسیت کمتری نشان می‌دهد. زندانش کمتر مسئله می‌شود. شکنجه‌اش کمتر دیده می‌شود. اعدامش کمتر وجدان عمومی را تکان می‌دهد. حذفش حتی می‌تواند برای بخشی از جامعه به واقعه‌ای عادی، توجیه‌پذیر یا سزاوار تبدیل شود.

این همان نقطه‌ای است که تبلیغات سیاسی مستقیماً به روان‌شناسی جمعی متصل می‌شود. خشونت گسترده فقط در اتاق‌های بازجویی یا پای چوبه‌های دار تولید نمی‌شود؛ بخشی از زمینه آن در زبان، تصویر و حافظه عمومی ساخته می‌شود. پیش از آنکه بدن انسان حذف شود، حق او برای داشتن چهره، داستان و پیچیدگی انسانی هدف قرار می‌گیرد.

شیطان‌سازی، فاصله اخلاقی لازم برای سرکوب را ایجاد می‌کند. اگر دیگری انسانی همانند ما دیده شود، رنج او می‌تواند ما را متوقف کند؛ اما اگر موجودی بیرون از دایره اخلاق تصور شود، آزار او آسان‌تر توجیه می‌شود. به همین سبب، بازگرداندن چهره انسان فقط اقدامی عاطفی نیست؛ مقاومتی اخلاقی در برابر سازوکار حذف است.

پیروزی عمیق‌تر تبلیغات سیاسی زمانی رخ می‌دهد که حتی مخالفان حکومت نیز جهان را با همان واژگان و مرزهای انسان‌زدایانه ببینند. حکومت همیشه لازم نیست کسی را مستقیماً حذف کند؛ کافی است او را چنان تعریف کند که جامعه دیگر نیازی به شناختنش احساس نکند. وقتی نام یک جریان، پیش از هر مواجهه‌ای پاسخ همه پرسش‌ها تلقی شود، کلیشه جای شناخت را گرفته و منطق اقتدارگرا بیرون از ساختار رسمی قدرت نیز ادامه یافته است.

اما یک برخورد واقعی گاهی می‌تواند این ساختمان را فرو بریزد. پریناز با تصویری انتزاعی از “یک مجاهد” روبه‌رو نشد؛ با زنی مواجه شد که گوش می‌داد، احترامش را حفظ می‌کرد و نیازی به نمایش قدرت نداشت. بعد فهمید آن زن مجاهد بوده است. شناخت انسانی از همین جزئیات آغاز می‌شود: لحن صدا، شیوه شنیدن، رفتار هنگام اختلاف و واکنش در برابر توهین. روایت پریناز عنوان را برای لحظه‌ای عقب می‌برد تا انسان پیش از داوری ظاهر شود.

اکرم‌ها و مفهوم عاملیت

اما شاید مهم‌ترین نکته درباره اکرم و همرزمان او این باشد که نباید زندگی آنان را صرفاً در قالب “رنجی که بر آنان تحمیل شده است” روایت کرد.

آنها فقط انسان‌هایی نبودند که تاریخ بر سرشان خراب شد. آنان آگاهانه انتخاب کردند: انتخاب کردند وارد مبارزه‌ای سیاسی شوند؛ انتخاب کردند برای باورهای خود هزینه بدهند؛ انتخاب کردند بخشی از زندگی شخصی، آسایش و امنیت خود را در خدمت هدفی قرار دهند که آن را فراتر از زندگی فردی خویش می‌دانستند. ممکن است دیگری با آن هدف موافق یا مخالف باشد. ممکن است درباره روش، ایدئولوژی، استراتژی یا سازمان آنان نقدهایی داشته باشد. اما یک چیز را نباید از آنان گرفت، عاملیت.

این انسان‌ها صرفاً موضوع تاریخ نبودند؛ کنشگران تاریخ بودند.

هنگامی که آنان را فقط به انسان‌هایی آسیب‌دیده، فریب‌خورده، فاقد اراده یا منفعل تقلیل می‌دهیم، حتی اگر نیت ما همدلانه باشد، بخش مهمی از هویتشان را از آنان می‌گیریم. همدلی‌ای که با انکار انتخاب و اراده دیگری همراه شود، می‌تواند ناخواسته شکل دیگری از پدرسالاری سیاسی یا خلع هویت باشد آنها تصمیم گرفتند.

آنها انتخاب کردند. آنان هزینه انتخابشان را نیز آگاهانه پذیرفتند.

درک عاملیت به معنای تأیید همه انتخاب‌های یک انسان نیست. این نکته بسیار مهم است. می‌توان انتخاب کسی را نقد کرد و در همان حال پذیرفت که آن انتخاب، انتخاب خود او بوده است. حتی می‌توان نشان داد که انتخاب‌ها در چه محدودیت‌های تاریخی، اجتماعی و روانی شکل گرفته‌اند، بی‌آنکه فرد را به عروسکی بی‌اراده تبدیل کرد.

عاملیت یعنی جدی گرفتن انسان. یعنی او را موجودی ندانیم که صرفاً توسط دیگران هدایت شده یا بدون آگاهی در تاریخ حرکت کرده است. یعنی بپذیریم که انسان می‌تواند در شرایط دشوار تصمیم بگیرد، معنایی برای زندگی خود بسازد، مسئولیت بپذیرد و هزینه تصمیمش را تحمل کند؛ حتی اگر ما با نتیجه آن تصمیم موافق نباشیم.

بازگرداندن عاملیت همچنین به این معناست که زندگی مبارزان را فقط با لحظه سرکوب یا مرگ آنان تعریف نکنیم. پیش از آن لحظه، سال‌ها انتخاب، آموزش، سازمان‌دهی، رفاقت، مسئولیت، امید، ترس، تردید، پایداری و تلاش وجود داشته است. انسانی که تنها از خلال رنج نهایی‌اش دیده شود، بخش بزرگی از زندگی فعال و آگاهانه‌اش از حافظه حذف می‌شود.

این مسئله به‌ویژه درباره زنانی مهم است که در روایت‌های سیاسی اغلب به افرادی فاقد استقلال فکری فروکاسته شده‌اند؛ گویی همواره دیگری به جای آنان اندیشیده و تصمیم گرفته است. چنین نگاهی، حتی با زبان دلسوزی، اراده و هویت سیاسی زنان را انکار می‌کند. بسیاری از آنان سال‌ها آگاهانه تصمیم گرفته‌اند، مسئولیت پذیرفته‌اند، خطر کرده‌اند و مسیر زندگی خود را برگزیده‌اند. ممکن است در انتخاب‌هایشان خطا کرده باشند، اما امکان خطا نیز بخشی از عاملیت انسانی است. دیدن اکرم به‌عنوان زنی دارای اراده مانع نقد او نمی‌شود؛ او را به‌عنوان فاعلی تاریخی جدی می‌گیرد.

نوع‌دوستی و زندگی فراتر از منفعت فردی

در همین زمینه می‌توان از ویژگی دیگری سخن گفت که در زندگی بسیاری از این افراد دیده می‌شود: نوعی نوع‌دوستی پایدار و فراتررفتن از منفعت شخصی.

البته رفتار سیاسی انسان هرگز محصول یک انگیزه واحد نیست. ایدئولوژی، تعلق گروهی، هویت، تجربه سرکوب، معناجویی، مسئولیت اخلاقی، نیاز به تعلق و پیوندهای عاطفی می‌توانند هم‌زمان در انتخاب‌های انسان نقش داشته باشند. زندگی سیاسی را نمی‌توان با یک علت ساده توضیح داد.

اما وقتی انسانی برای دهه‌ها در مسیری باقی می‌ماند که بیش از آنکه برای او منفعت شخصی داشته باشد، هزینه، محرومیت، خطر و ازخودگذشتگی به همراه می‌آورد، نمی‌توان تمام رفتار او را با منفعت‌طلبی شخصی توضیح داد.

در چنین شرایطی، نوعی جابه‌جایی روان‌شناختی رخ می‌دهد: “من” به‌تنهایی مرکز تصمیم‌گیری نیست. هدف، جمع، آینده دیگران و معنایی فراتر از زندگی شخصی وارد محاسبه می‌شود. فرد افق زمانی و اخلاقی زندگی خود را گسترش می‌دهد و بخشی از اکنون خویش را در خدمت آینده‌ای قرار می‌دهد که شاید خود هرگز آن را نبیند.

اکرم‌ها را شاید بتوان از این زاویه نیز دید: انسان‌هایی که بخش بزرگی از زندگی خود را صرف چیزی کردند که باور داشتند متعلق به همه است، نه فقط خودشان.

می‌توان با باورهایشان موافق نبود؛ اما نمی‌توان به‌آسانی از کنار حجم هزینه‌ای که برای آن باورها پذیرفته‌اند عبور کرد. فهم این هزینه به معنای تقدیس تصمیم‌ها نیست؛ به معنای پرهیز از توضیح‌های سطحی و تحقیرآمیزی است که تعهد طولانی انسان را صرفاً به منفعت، فریب یا اطاعت تقلیل می‌دهند.

و شاید یکی از مهم‌ترین پرسش‌هایی که جامعه ما باید روزی با صداقت از خود بپرسد همین باشد:

چه نیروی روانی و اخلاقی می‌تواند انسانی را برانگیزد که دهه‌ها از زندگی شخصی خود بگذرد، بی‌آنکه انتظار پاداشی فوری از جامعه داشته باشد؟

چرا برخی انسان‌ها قادرند افق زندگی خود را از منافع فردی فراتر ببرند؟

پاسخی ساده و یک‌خطی وجود ندارد. اما مفاهیمی مانند نوع‌دوستی، معنای زندگی، تعهد اخلاقی، هویت جمعی و مسئولیت نسبت به دیگری، بخشی از این پاسخ‌اند.

نوع‌دوستی در اینجا به معنای فقدان نیازهای شخصی یا پاک‌بودن مطلق انگیزه‌ها نیست. هیچ انسانی بیرون از پیچیدگی‌های روانی و تاریخی زندگی نمی‌کند. مقصود این است که در برخی انتخاب‌ها، خیر و سرنوشت دیگری واقعاً وارد میدان تصمیم می‌شود و فرد حاضر می‌شود برای معنایی فراتر از سود شخصی هزینه بپردازد.

همین آمادگی برای پرداخت هزینه است که باید دیده شود، حتی اگر درباره مسیر انتخاب‌شده اختلاف داشته باشیم.

از “اکرم” تا “اکرم‌ها”

شاید دلیل آنکه بهتر است از “اکرم‌ها” سخن بگوییم همین باشد.

اکرم یک فرد بود، با زندگی، شخصیت، تصمیم‌ها و تاریخ مخصوص به خودش. تبدیل‌کردن او به نماد نباید بار دیگر فردیتش را از میان ببرد. باید به خاطر داشت که هر انسان یگانه است و هیچ نامی نمی‌تواند به‌طور کامل جای نام‌های دیگر را بگیرد.

اما درعین‌حال، ویژگی‌هایی که پریناز در او دیده است می‌تواند ما را به نسلی بزرگ‌تر هدایت کند؛ نسلی از زنان و مردانی که دهه‌ها در متن یکی از خشن‌ترین منازعات سیاسی تاریخ معاصر ایران زیسته‌اند، اما در روایت عمومی اغلب نه به‌عنوان انسان، بلکه به‌عنوان یک “موضوع سیاسی” دیده شده‌اند.

پشت هر نام، زندگی‌ای وجود داشته است.

پشت هر عنوان، خانواده‌ای.

پشت هر موضع سیاسی، سال‌ها تجربه، تصمیم، ترس، امید، زندان، مهاجرت، مبارزه، شکست، عشق و فقدان.

پشت هر چهره‌ای که تبلیغات سیاسی آن را به یک واژه تقلیل داده، انسانی ایستاده است با تاریخ زندگی مخصوص به خودش.

این انسان‌ها شبیه یکدیگر نبوده‌اند. هرکدام شخصیت، مسیر، انگیزه، تردید و رابطه‌ای متفاوت داشته‌اند. سخن‌گفتن از “اکرم‌ها” زمانی معنا دارد که ما را به دیدن این کثرت انسانی دعوت کند، نه آنکه همه را بار دیگر در قالبی واحد فرو ببرد.

اگر جامعه‌ای این لایه انسانی را از دست بدهد، سیاست به میدان برخورد برچسب‌ها تبدیل می‌شود. در چنین میدانی، نام‌ها جای گفت‌وگو را می‌گیرند، کلیشه‌ها جای شناخت را و نفرت جای کنجکاوی را. درست در همین‌جاست که انسان‌زدایی موفق می‌شود.

حافظه سیاسی و حق داشتن چهره

یکی از مسئولیت‌های اخلاقی جامعه پس از دهه‌ها دیکتاتوری، بازسازی حافظه انسانی است؛ نه حافظه‌ای که فقط از رهبران، سازمان‌ها و رویدادهای بزرگ سخن می‌گوید، بلکه حافظه‌ای که نام و چهره انسان‌ها را بازمی‌گرداند.

دیکتاتوری‌ها به شکل‌های مختلف حافظه را دستکاری می‌کنند. برخی را قهرمان می‌سازند، برخی را خائن، برخی را به سکوت می‌سپارند و برخی را چنان شیطانی بازنمایی می‌کنند که نسل‌های بعدی حتی تمایلی به شناختن زندگی آنان نداشته باشند.

تحریف حافظه فقط دروغ‌گفتن درباره یک رویداد نیست. گاه با حذف جزئیات انسانی انجام می‌شود. ممکن است اصل وجود فرد انکار نشود، اما همه آنچه او را به یک انسان قابل شناخت تبدیل می‌کند کنار گذاشته شود. از او فقط نامی در فهرست، عنوانی در پرونده یا برچسبی در تبلیغات باقی بماند.

از همین رو، هر انسان حق دارد در حافظه تاریخی “چهره” داشته باشد؛ یعنی با نام، روابط، انتخاب‌ها، آرزوها، توانایی‌ها، خطاها و تناقض‌هایش دیده شود. حق داشتن چهره به معنای حق تقدیس‌شدن نیست؛ به معنای حق پیچیده و انسانی دیده‌شدن است.

بازسازی حافظه تاریخی، بنابراین، فقط کار مورخ نیست؛ مسئولیتی انسانی نیز هست.

باید دوباره پرسید:

این انسان چه کسی بود؟

چگونه زندگی کرد؟

چه چیز برای او مهم بود؟

چه انتخاب‌هایی کرد؟

چه هزینه‌هایی داد؟

چه کسانی او را دوست داشتند؟

چه کسانی از او خاطره دارند؟

و مخالفانش وقتی از نزدیک با او روبه‌رو شدند، چه دیدند؟

در اینجاست که نوشته کوتاه پریناز اهمیت پیدا می‌کند. زیرا او بخشی از چهره‌ای را بازمی‌گرداند که ممکن بود پشت عنوان‌ها ناپدید شود. روایت او سندی رسمی یا زندگی‌نامه‌ای جامع نیست، اما قطعه‌ای انسانی از حافظه است؛ قطعه‌ای که به ما اجازه می‌دهد اکرم را نه فقط در نسبت با یک سازمان، بلکه در کیفیت حضورش میان آدم‌ها ببینیم.

گاهی حافظه انسانی دقیقاً از همین قطعه‌های کوچک ساخته می‌شود: یک گفت‌وگو در خیابان، آرامشی در میان هیاهو، شیوه‌ای برای گوش‌دادن، امتناع از تحقیر مخالف، یا عنوانی که فرد هرگز به رخ نکشید. این جزئیات ممکن است در اسناد رسمی جایی نداشته باشند، اما بدون آنها تاریخ از انسان تهی می‌شود.

بازگرداندن انسان به تاریخ، بدون تعطیل‌کردن نقد

بازگرداندن انسان به تاریخ به معنای کنارگذاشتن نقد نیست.

هیچ سازمان، جریان یا جنبش سیاسی نباید از نقد تاریخی، سیاسی یا اخلاقی مصون باشد. هیچ سابقه مبارزاتی نیز نباید به سپری در برابر پرسش‌گری تبدیل شود. احترام به انسان تنها زمانی معتبر است که به نفی حق نقد نینجامد.

اما نقد یک جریان سیاسی با انسان‌زدایی اعضای آن یک چیز نیست.

می‌توان یک ایدئولوژی را نقد کرد و در همان حال شأن انسانی حاملان آن را به رسمیت شناخت. می‌توان با سازمانی اختلافی عمیق داشت و درعین‌حال فهمید که انسان‌هایی که دهه‌ها زندگی خود را در آن گذاشته‌اند، موجوداتی تک‌بعدی نیستند.

می‌توان مخالف بود، بدون آنکه دیگری را از انسانیت خلع کرد.

می‌توان پرسش‌های سخت تاریخی مطرح کرد، بی‌آنکه از پاسخ‌دهنده ابتدا حق انسان بودن را گرفت.

می‌توان درباره نتایج تصمیم‌ها، ساختار قدرت، روش مبارزه و مسئولیت سیاسی سخن گفت، اما زبان تحقیر، برچسب و نفی شخصیت را جایگزین استدلال نکرد. نقدی که برای اثبات خود نیازمند بی‌انسان‌کردن دیگری است، پیشاپیش بخشی از منطق اقتدارگرایی را بازتولید کرده است.

تمایز میان نقد و انسان‌زدایی برای جامعه ایران اهمیتی حیاتی دارد. جامعه‌ای که از دهه‌ها سرکوب و خشونت سیاسی زخمی است، اگر این تمایز را نیاموزد، ممکن است حتی پس از تغییر ساختار قدرت نیز همان الگوهای حذف را با نام‌ها و پرچم‌هایی تازه تکرار کند.

دموکراسی فقط در صندوق رأی یا ساختار حقوقی شکل نمی‌گیرد؛ در توانایی روانی و اخلاقی ما برای دیدن انسانِ مخالف نیز ساخته می‌شود. اگر مخالف فقط تا زمانی انسان شمرده شود که شبیه ما فکر می‌کند، هنوز از منطق دیکتاتوری فاصله چندانی نگرفته‌ایم.

شاید این یکی از مهم‌ترین درس‌هایی باشد که اکرم‌ها برای جامعه‌ای زخمی از دهه‌ها استبداد و خشونت سیاسی باقی گذاشته‌اند.

“خواهر اکرم”؛ نامی که برای من باقی می‌ماند

من او را با نام “نسرین شهرابی فراهانی” نمی‌شناختم. من او را “خواهر اکرم” می‌شناختم.

و شاید همین نام برای من حامل چیزی باشد که هیچ عنوان تشکیلاتی نمی‌تواند جای آن را بگیرد.

زیباترین بخش روایت پریناز همین است که او بسیار دیر فهمید اکرم چه جایگاهی داشته است. اکرم عنوان‌هایش را جلوتر از شخصیتش نمی‌فرستاد؛ و آنچه پس از رفتنش در ذهن دیگری مانده، کیفیت حضور اوست، نه مقام و جایگاهش.

در فرهنگ و تجربه سیاسی نسلی از ایرانیان، واژه “خواهر” یا “برادر” فقط خطابی تشکیلاتی نبوده است؛ برای بسیاری، بخشی از تجربه مشترک، رفاقت، مسئولیت و زیستن در کنار یکدیگر بوده است. این واژه‌ها در متن آن تجربه، گاه نشانه پیوندی بوده‌اند که سیاست، خطر، مهاجرت، فقدان و امید را به زندگی جمعی انسان‌ها متصل می‌کرده است.

اما آنچه برای من از “خواهر اکرم” باقی می‌ماند، نه مقام است و نه عنوان؛ چهره انسانی اوست.

پس از خواندن نوشته‌های مختلف درباره او، این چهره و چهره‌های گوناگون زندگی‌اش هرچه روشن‌تر شده‌اند و می‌شوند. می‌توان دید که پشت نامی که من می‌شناختم، تاریخی گسترده‌تر، مسئولیت‌هایی سنگین‌تر و مسیری پرفرازونشیب‌تر وجود داشته است.

بااین‌همه، آنچه بیش از همه در ذهنم برجسته می‌ماند این است که او زنی بود که دیگری، حتی در فاصله سیاسی، توانسته بود آرامش و فروتنی‌اش را ببیند.

و شاید ارزشمندترین یادبود برای چنین انسانی همین باشد: اینکه حتی کسی که همفکرش نبود، امروز در فقدان او از احترامش به انسان سخن می‌گوید.

در سوگ اکرم، در یاد هزاران اکرم

امروز، در سوگ نسرین شهرابی فراهانی، همان “خواهر اکرم” که من می‌شناختم، بیش از هر چیز به این فکر می‌کنم که شاید ارزش یک زندگی را همیشه نتوان با عنوان‌ها و جایگاه‌ها اندازه گرفت.

گاهی یک برخورد کوتاه، یک گفت‌وگو، آرامشی در میان هیاهو و احترامی در میان اختلاف، بیش از صدها صفحه زندگی‌نامه از شخصیت یک انسان سخن می‌گوید.

پریناز در اکرم چنین چیزی دیده بود.

و من باور دارم آنچه او در اکرم دید، فقط ویژگی یک نفر نبود.

اکرم امروز برای من نماد هزاران زن و مردی است که تاریخ معاصر ایران را با جان و زندگی خود زیسته‌اند، اما جامعه آنان را بیشتر از خلال تصویرهای ناروا شناخته است. شاید هرکدام “پرینازی” لازم دارند که روزی بگوید: “من او را دیدم؛ با او حرف زدم؛ او آن چیزی نبود که فقط در تبلیغات درباره‌اش شنیده بودم.” چنین شهادتی نه اختلاف‌ها را پاک می‌کند، نه تاریخ را تقدیس و نه پرسش‌های دشوار را تعطیل؛ فقط به ما امکان می‌دهد در پس هر عنوان، انسانی را ببینیم.

پشت دیوار ضخیم تبلیغات، شیطان‌سازی، دشمن‌سازی و حافظه سیاسی تحریف‌شده، هزاران اکرم وجود داشته‌اند و هنوز وجود دارند.

هزاران زن.

هزاران مرد.

انسان‌هایی با آرمان، آگاهانه انتخاب کرده‌اند برای چیزی فراتر از خود، زندگی کنند.

انسان‌هایی که بسیاری از آنان از آسایش، امنیت، خانواده، جوانی و حتی زندگی خود گذشته‌اند.

و شاید جامعه ما روزی باید دوباره آنان را ببیند؛ نه آن‌گونه که حکومت‌های دیکتاتوری خواسته‌اند دیده شوند، بلکه آن‌گونه که واقعاً بوده‌اند:

پیچیده.

انسانی.

دارای اراده.

دارای باور.

قابل نقد.

قابل اختلاف.

اما برخوردار از همان کرامت انسانی که هیچ قدرت سیاسی حق ندارد از آنان بگیرد.

از این رو، این نوشته برای من هم ادای احترام به اکرم است و هم ادای احترام به هزاران زن و مردی که ویژگی‌های انسانی‌شان در پس لایه‌های سنگین تبلیغات سیاسی محو شده است.

اگر نوشته پریناز پرتو یک کار مهم انجام داده باشد، شاید همین است:

او برای لحظه‌ای پرده را کنار زده است.

و پشت آن پرده، نه یک عنوان سیاسی، بلکه یک انسان دیده می‌شود.

خواهر اکرم.

زنی که آرام سخن می‌گفت.

گوش می‌داد.

به مخالفش احترام می‌گذاشت.

از جایگاهش سخن نمی‌گفت.

و اکنون، پس از رفتنش، شاید همین ویژگی‌های ساده و انسانی بیش از هر عنوان دیگری از او باقی مانده باشد.

یادش گرامی.

و یاد همه “اکرم‌ها”ی تاریخ معاصر ایران که هنوز باید دوباره دیده، شنیده و شناخته شوند، گرامی باد.

«از اکرم تا هزاران اکرم، بازگرداندن چهره انسان از پشت دیوار شیطان سازی» ــــــ برگرفته از صفحه فیسبوک ایرج عابدینی

اشتراک کنیدتوئیتپیناشتراک کنیدبفرستبفرست

مطالب مرتبط

«اکرم؛ زنی که در میان هیاهوی سیاست و اختلاف، حرمت آدم‌ها را نگه می‌داشت» — پریناز پرتو

«اکرم؛ زنی که در میان هیاهوی سیاست و اختلاف، حرمت آدم‌ها را نگه می‌داشت» — پریناز پرتو

شهریور ۲, ۱۴۰۵
وحشت مدیرکل بنیاد فساد و غارت رژیم در خراسان رضوی از سرنگونی + سخنگوی مجاهدین

وحشت مدیرکل بنیاد فساد و غارت رژیم در خراسان رضوی از سرنگونی + سخنگوی مجاهدین

مرداد ۳۱, ۱۴۰۵
واکنش خبرگزاری نیروی تروریستی قدس به اخراج دیپلماتهای رژیم از فرانسه + سخنگوی مجاهدین

واکنش خبرگزاری نیروی تروریستی قدس به اخراج دیپلماتهای رژیم از فرانسه + سخنگوی مجاهدین

مرداد ۳۰, ۱۴۰۵
گسترش کارزار «سه‌شنبه‌های نه به اعدام» به ۶۰زندان مختلف در هفته صد و سی و چهارم

گسترش کارزار «سه‌شنبه‌های نه به اعدام» به ۶۰زندان مختلف در هفته صد و سی و چهارم

مرداد ۲۷, ۱۴۰۵

آخرین مطالب

«از اکرم تا هزاران اکرم، بازگرداندن چهره انسان از پشت دیوار شیطان سازی» ــــــ ایرج عابدینی

«از اکرم تا هزاران اکرم، بازگرداندن چهره انسان از پشت دیوار شیطان سازی» ــــــ ایرج عابدینی

شهریور ۲, ۱۴۰۵

روایت پریناز پرتو از اکرم، دستمایه‌ای است برای ایرج عابدینی تا از هزاران زن و مردی بنویسد که چهره انسانی‌شان...

«اکرم؛ زنی که در میان هیاهوی سیاست و اختلاف، حرمت آدم‌ها را نگه می‌داشت» — پریناز پرتو

«اکرم؛ زنی که در میان هیاهوی سیاست و اختلاف، حرمت آدم‌ها را نگه می‌داشت» — پریناز پرتو

شهریور ۲, ۱۴۰۵

پریناز پرتو در یادداشتی تأثیرگذار، از خاطره آشنایی خود با مجاهد والا نسرین (اکرم) شهرابی در خیابان‌های لندن و از...

مسعود رجوی - ۳۱ مرداد ۱۴۰۵ (۱)

مسعود رجوی – ۳۱ مرداد ۱۴۰۵ (۱)

شهریور ۱, ۱۴۰۵

خاتمی چهارچنگولی به ”تفاهم‌نامه“ چسبیده اما نمی‌داند برای کینگ مجتبی و دستگاه ولایت این خودکشی از ترس مرگ است راهکار...

مسعود رجوی - ۳۱ مرداد ۱۴۰۵ (۲)

مسعود رجوی – ۳۱ مرداد ۱۴۰۵ (۲)

شهریور ۱, ۱۴۰۵

خاتمی چهارچنگولی به ”تفاهم‌نامه“ چسبیده اما نمی‌داند برای کینگ مجتبی و دستگاه ولایت این خودکشی از ترس مرگ است راهکار...

ما را دنبال کنید

درباره ایران افشاگر

سایت "ایران افشاگر" افشا کننده مزدوران و ماموران وابسته به وزارت بدنام اطلاعات آخوندی و طرح ها، توطئه ها و ترفندهای پشت پرده فاشیسم مذهبی حاکم بر میهنمان ایران است.

📧 تماس با ما

پیوندها

سایت مریم رجوی
سایت مجاهدین خلق ایران
سایت شورای ملی مقاومت
سایت همبستگی ملی
سایت کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت

Welcome Back!

Login to your account below

Forgotten Password?

Retrieve your password

Please enter your username or email address to reset your password.

Log In

Add New Playlist

نتیجه‌ای نبود
بازدید همه نتایج
  • پرونده
  • مروری بر جنگ روانی
  • صفحه ویژه
  • مزدوران را بشناسید
به نسخه موبایل بروید