شهادت دادن مجاهد خلق محمد زند چهارشنبه ۱۹آبان ۱۴۰۰
محاکمه حمید نوری از دژخیمان قتلعام ۶۷روز چهارشنبه با حضور رئیس دادگاه و قضات و دادستانها و وکلا و شاکیان در دادگاه دورس در آلبانی ادامه یافت و با دادگاه استکهلم در سوئد که دژخیم حمید نوری و وکلای او در آنجا بودند بهصورت آنلاین در ارتباط بود.
در جلسه محاکمه دژخیم نوری در دادگاه دورس، ماکتی از زندان گوهردشت شامل نمایی از سلولها و راهرو و حسینیه محل اعدامها که توسط مجاهدان اشرف۳ ساخته شده بود وجود داشت تا شاهدان بر اساس آن به تشریح جنایتهای هیأت مرگ و دژخیم حمید نوری بپردازند و مجاهد خلق محمد زند نیز بر اساس آن به ادای شهادت پرداخت.
در جلسه صبح دادگاه که از ساعت ۸ آغاز شد مجاهد خلق محمد زند بهعنوان شاکی پرونده و از شاهدان قتلعام ۶۷ در گوهردشت به ادای شهادت پرداخت.
محمد زند مشاهدات خود را از جنایات دژخیمان و پایداری قهرمانانه مجاهدان سرموضع در برابر دژخیمان و دفاع آنها از نام و آرمان مجاهدین در برابر هیأت قضات تشریح کرد.
محمد زند در مرداد سال۶۰ در تهران بهدلیل هواداری از مجاهدین دستگیر و به زندان اوین منتقل شد. در سال ۶۴ به گوهردشت منتقل گردید و در دوران قتلعام ۶۷ در این زندان بود و اواخر سال۷۰ از زندانهای رژیم آزاد شد.
برادر وی مجاهد شهید رضا زند از قهرمانان سر بدار در زندان گوهردشت بود که سرفرازانه در برابر هیأت مرگ خمینی بر آرمانهای مجاهدین پای فشرد و جاودان شد.
محمد زند در دوران پایداری در اشرف نخستین حملات ۶ و۷ مرداد ۸۸ به اشرف توسط وحوش مالکی از ناحیه چشم و سر و پشت مجروح شد. وی در۷آبان سال۹۴ در جریان حمله موشکی مزدوران رژیم به لیبرتی نیز ازناحیه شکم جراحت برداشت.
محاکمه دژخیم حمید نوری از ساعت ۸.۳۰ صبح روز چهارشنبه ۱۹ آبان در دادگاه دورس ادامه یافت این جلسه دادگاه به ادای شهادت مجاهد خلق محمد زند شاکی پرونده و از شاهدان قتلعام ۶۷ اختصاص داشت.
در شروع این دادگاه وکیل مشاور شاکی توضیحاتی در مورد مجاهد خلق محمد زند و جریان دستگیری و دوران زندان وی از جمله در مقطع قتلعام ۶۷ و تا آزادی و پیوستن به ارتش آزادیبخش و همچنین درباره مجاهد قهرمان رضا زند برادر شاکی که در جریان قتلعام ۶۷ سر بدار شد، ارائه داد.
سپس محمد زند با استفاده از ماکت زندان گوهردشت ساخته مجاهدان اشرفی، به تشریح مشاهدات خود از جریان قتلعام ۶۷ از راهروی مرگ و قرار گرفتن در مقابل هیأت مرگ پرداخت و نحوه دیدن دژخیمان و فعالیتهای آنها در حالیکه چشمبند بر روی چشم داشتند را بهطور عملی در مقابل هیأت قضات تشریح کرد.
محمد زند گفت روز ۶ مرداد داود لشکری به بند ما آمد و اسامی ۱۰-۱۱ نفر را خواند که عبارت بودند از غلامحسین اسکندری، سید حسین سبحانی، مهران هویدا، رامین قاسمی، مسعود کواری، منصور قهرمانی، اصغر محمدی خبازان، اصفر مسجدی، رضا زند، یک نفر که در ایران است، یک نفر دیگر که احتمالاً احمد گرجی است
اتهام ما را پرسید گفتیم هوادار هستیم غلامحسین اسکندری و رامین قاسمی و مسعود کواری تأکید کردند که هوادار سازمان مجاهد خلق هستند و سپس ما را بهشدت مورد ضرب و جرح قرار دادند.
ساعت حدود ۹.۱۵ روز جمعه ۷ مرداد آمدن تلویزیون را بردند و هواخوری را هم قطع کردند برادرم رضا زند داشت با محمود رویایی راه میرفت در راهروی داخل بند رضا بلند گفت این دیگه فراتر از اذیت و آزار معمول است باید شدیداً اعتراض کنیم. گفت مگر یادتان نمیآمد که داستان مسعود مقبلی چی شد. مسعود مقبلی را فروردین ۶۷ برده بودند کمیته مشترک که آزاد کنند اما مصاحبه را قبول نکرد و به او گفتند برو به دوستانتون بگو بهزودی می آییم و همه تان را تعیینتکلیف میکنیم در آخرین ملاقات با مادرمان در تیرماه ۶۷ رضا به مادرم گفت دیگه منتظر ما نباش ما را دیگر نخواهی دید. می خواستم مادرم را دلداری بدهم ولی رضا میگفت بگذار اینها بدانند چون رژیم نمیگذارد ما زنده از اینجا بیرون برویم
برادرم ۲۱ سال بود دانشجوی رشته برق دانشگاه تکنولوژی انقلاب و در شهریور ۶۰ دستگیر شد. همراه با دوستش پرویز شریفی بعد از شکنجههای بسیار پرویز به ابد و رضا به ۱۰ سال زندان محکوم شده بود، پرویز هم در اوین در سال ۶۷ اعدام شد. رضا در مدتی که در زندان بودیم خیلی تلاش میکرد به بچههایی که بضاعت مالی نداشتند کمک کند. خیلی مهربان و خیلی دوست داشتنی بود.
گذشت تا به هشت مرداد رسیدیم پاسدار در بند را باز کرد اسامی ۱۰-۱۱ نفر را خواند من و رضا و محمود رویایی و نصرالله مرندی آنجا نشسته بودیم رضا رو به من کرد انگشتر و تسبیح را در آورد و گفت از من یادگار داشته باش دلم نمیآمد و نگرفتم به یکی دیگه از بچهها داد گفت ما رفتیم خداحافظ. تقریباً ساعت ۱۱ نزدیکهای ظهر بود که حسن اشرفیان از لای کرکره حسینیه در بیرون دید که داود لشکری و چند نفر لباسشخصی با فرقون که تویش طناب بود به سمت حسینیه می آیند. دو سه ساعت بعد از سولهها صدای مرگ بر منافق می آمد.
محمد زند سپس مشاهداتش از روز ۸ مرداد و اعدام شماری دیگری از سر بهداران افتخارآفرین در این روز را بازگو کرد از جمله زندانیانی که به زندانیان مشهدی شناخته می شدند محمد زند گفت.
روز ۸ مرداد اعدامها با زندانیهایی که از مشهد آورده بودند شروع شده بود از جمله جعفر هاشمی دکتر محسن فغفور مغربی که از مشهد آورده بودند و می گفتند ما سربازان مسعود و مریم هستیم شنیدم که اینها موقع اعدام شعار مرگ بر خمینی و درود بر رجوی میدادند اینها را همان روز اعدام کردند ملی کشها را که از سالهای ۵۹ بودند یا مصااحیه را قبول نگردند همان روز ۸ مرداد اعدام کردند از جمله جلال لایقی داریوش کینژاد که رزتشتی بود و مهشید رزاقی که عضو تیم فوتبال هما و ملی ایران بود همچنین زندانیان از کرمانشاه بهرحال ۸ تمام شد روز نهم مرداد یکشنبه ساعت ۹ صبح کرجیها را از بند ما بردند مهران صمد زاده مهرداد اردبیلی، حسین بحری، زین العابدین افشون، محمد فرمانی، علی اوسطی، ولی زین العابدین یکی دو ساعت بعد برگشت صحبتش در مورد دو کاغد بود که درباره مواضع یا وصیت نامهشان در آن نوشته بود که اینها را همان روز همه را اعدام کرده بودند.
محمد زند همچنین گفت: روز ۱۴مرداد در حالیکه در انفرادی بودیم غلامحسین فیض آبادی را پیش ما آوردند. پرسیدیم خبر داری که اعدامها شروع شده. گفت در انفرادی که بودم شنیدم و تأکید کرد که اگر من را پیش هیأت مرگ ببرند از هویت مجاهدیام دفاع میکنم و می گویم مجاهد خلق هستم او روز شنبه ۱۵ مرداد اعدام شد.
روز ۱۵ مرداد من و ۱۰-۱۵ نفر دیگر را به راهروی مرگ منتقل کردند و ناصریان من را به داخل اتاقی که هیأت مرگ مستقر بود برد. ناصریان گفت برادرت را اعدام کردیم اگر هر چه هیأت میگوید نپذیری خودت را هم اعدام میکنیم در هیأت مرگ نیری و پورمحمدی و اشراقی آن روز بودند. آن روز صدای داود لشگری و حمید عباسی (نوری) و ناصریان را میشنیدم که گروه گروه زندانیان را برای اعدام به طرف حسینیه می بردند.
محمد زند درباره نقش دژخیم جنایتکار حمید نوری گفت: حوالی ظهر حمید نوری از سمت راهروی از سمت حسینیه با داود لشگری می آمدند به سمت ما وقتی آنها را دیدم حمید عباسی یک دسته چشمبند توی دستش بود تعداد زیادی چشمبند بود وقتی به نزدیکی من رسیدند داود لشکری گفت میروم پست میکنم برمی گردم بعد حمید عباسی رفت یک لیست جدید آورد همآنموقع دیدم ناصر منصوری را که روی برانکارد بود آوردند ناصر منصوری مسئول بند ما بود ناصریان و حمید عباسی زیرفشار گذاشته بودند ه روابط و مناسبات بند را برای آنها بگوید او هم برای اینکه تن به این خیانت ندهد از طبقه سوم به پایین پرت کرده بود خودش را و نخاعش قطع شده بود او هیچ حرکتی نداشت فقط روی برانگارد بود حمید نوری اسم او و پدرش را خواهند و علی حق وردی و تعداد دیگری را اینها را بردن به سمت حسینه و به سمت محل اعدامها
در آنجا محمود زکی را دیدم در راهروی مرگ ازش پرسیدم اتهامت را چی گفتی گفت گفتم مجاهد خلق. محمود زکی روز ۱۲ مرداد بچهها را توی بند جمع میکند تعدادی را از جمله مجتبی اخگر و علی حق وردی به بچهها میگوید اعدامها بهطور گسترده شروع شده وظیفه من دفاع از هویت مجاهدین است علی حق وردی هم همین را میگوید آنجا که نشسته بود گفت گفتم مجاهد خلق و سرانجام سربدار شد
محمد نوپرور هم همان روز اعدام شد و همچنین اسدالله ستار نژاد اسدالله گفته بود اگر بخواهند من را اعدام کنند می گویم بدون چشمبند اعدام کنند برادران اسدالله ستارنژاد الآن در اشرف۳ هستند.
محمد زند در اظهارات خود همچنین گفت اواخر مهر یا آبان به بند ۱۳ زندان گوهردشت منتقل شدم آنجا متوجه شدم که از همه آن زندانیان تنها ۱۶۰ -۱۷۰ نفر باقی مانده بودند.
در آبان ۶۷ پدرم را از زندان اوین صدا زدند و به او گفتند که پسرش رضا را اعدام کردهایم و یک ساک شامل مقداری لباس و یک ساعت شکسته که تنها وسایل باقیمانده از رضا بود به او تحویل دادند ساعت رضا روی ساعت ۲ بعدازظهر شکسته و متوقف شده بود که نشان میداده در این ساعت رضا اعدام شده است.
به پدرم میگویند حق گرفتن مراسم را ندارید سپس به پدرم چشمبند میزنند و او را به داخل زندان می برند و برای تحت فشار گذاشتن او سه بار صحنه اعدام مصنوعی برایش ترتیب میدهند اما پدرم مقاومت میکند و مراسم بزرگی هم برای گرامیداشت برادرم رضا زند برگزار میکند.
محمد زند در پایان این قسمت از اظهارات خود گفت: فروردین ۷۱ با خاطرات تلخی از زندان آزاد شدم و بالاخره خودم را به مجاهدین رساندم چون همه این زندانیان بهخاطر همین آرمان و ایستادگی روی آن اعدام شدند.
دادگاه محاکمه دژخیم حمید نوری در دادگاه دورس در آلبانی در ساعت ۴ بعدازظهر به پایان رسید
محمد زند در پایان در صحبتهای کوتاهی در مقابل در ورودی دادگاه گفت:
باید بگم من این جمله برادر همیشه توی ذهنم است که خون شهیدان و خواهر مریم ضامن پیروزی خلق ماست. بهقول چهگوارا میخواستند ما را دفن کنند اما دریغ از اینکه ما بذر بودیم. به واقع اون ۳۰ هزار گل سرخ بذرهایی بودند که امروز میبینیم جوانه هاش در جای جای میهن در کانونهای شورشی در جنبش دادخواهی که بهطور خاص خواهر مریم در این چند سال پیش برده جوانه زده و میره میوه خودش که سرنگونی باشه رو حتماً به ارمغان بیاره. وعده پیروزی یعنی وعده همون شهدا پیروزی خلق ما بودهامروز در دادگاه من گفتم که مهمترین موضوع تو اونجا سرموضع بود. هیچ چیز دیگر بالاتر از این نبود دفاع از هویت مجاهدی بود. دفاع از این بود اونی که می خواد توی صحنه بایسته با هر قیمت بینام و نشون حتی اگر در گورهای جمعی خاوران دفنش کنند اگر ۳۳ سال روش خاک بریزند و نگذارند اسمی ازش بمونه اما اینها بذرهایی هستند که حتماً جوانه خودشون رو خواهند زد. اون روز اینها، اونها با خونشون همین رو اثبات کردند.








