روز سهشنبه ۱۶ آذر – ۷ دسامبر ۲۰۲۱ هفتمین جلسه محاکمه دژخیم حمید نوری در دادگاه سوئد بعد از بازگشت دادگاه از دورس در آلبانی به استکهلم ادامه یافت.
همزمان با این جلسه اشرفنشانها و بستگان شهیدان سر بدار در هوایی بسیار سرد ۱۶ درجه زیر صفر، در مقابل دادگاه سوئد دست به تظاهرات زدند و خواستار محاکمه دژخیمان رژیم بهویژه خامنهای ولیفقیه ارتجاع و آخوند جلاد ابراهیم رئیسی شدند
در جلسه دادگاه که از ساعت ۹ صبح آغاز شد، محمد خدابنده لویی به ادای شهادت پرداخت و مشاهداتش از جنایتهای دژخیم حمید نوری در زندان گوهردشت و جنایات دژخیمان و مقاومت سربداران قهرمان در قتلعام ۶۷ را بازگو کرد.
محمد خدابنده لویی از سال ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۸ در زندانهای اوین و قزلحصار و گوهردشت بهسر برده و در دوران قتلعام در زندان اوین بوده جایی که هزاران زندانی قتلعام شدند. پدر وی مجاهد شهید علی خدابنده لویی دندانپزشکی بود که در سال ۱۳۶۰ بهخاطر هواداری از مجاهدین اعدام شد و برادرش مجاهد شهید محمود خدابنده لویی به همراه پسر عمهاش مجاهد شهید غلامرضا پوراقبالی در سال ۱۳۶۹ در مسیر پیوستن به ارتش آزادیبخش دستگیر و بهدست دژخیمان رژیم آخوندی اعدام شدند و برادر دیگرش احمد خدابنده لویی در عملیات فروغ جاویدان بهشهادت رسید.
گزیده ای از سخنان محمد خدابنده لویی از شاکیان پرونده، سخنان دادستان و وکلا و مکالمات قاضی
۷ دسامبر۲۰۲۱ – سه شنبه ۱۶ آذر۱۴۰۰
دادستان مارتینا وینسلوو: اکی. بغیر از این دفعه باز دفعه دیگه ای بود که توگوهردشت ببینی برخوردی داشته باشید باحمید عباسی؟
محمد خدابنده لویی: بله دفعه دومی که من او را بطور واضح دیدم در جریان یک سرکوب شدیده که در اتاق گاز انجام شد دیدمش.آنروز دو بار بدون چشم بند دیدمش
وقتی تو اتاق گاز بودیم ودچار خفگی شده بودیم ومن هم جزو اون زندانیا بودم چند نفر مون هم بیهوش شده بودن بخاطر اینکه اکسیژن تمو م شده بود. دوستان من با لگد به در اتاق گاز میکوبیدن وفریاد میزدن که در را باز کنید چند نفر اینجا خفه شدن.تو اون لحظه ما هیچکدون چشم بندامون روی چشمهامون نبود روی پیشانیمون بود. یک پاسدار در را باز کرد و ما به سرعت بیرون رفتیم درواقع هجوم بردیم به سمت بیرون. آنچه من جلوی در میدیدم نسبتاجلوتر از همه رفتم بیرون.جلوی من یک تعدادی قابل توجهی آدم ایستادن که در میانشان ناصریان لشگری وحمید عباسی وحاج محمود که افسر نگهبان بود و۷یا ۸ پاسدار دیگه اونجا بودن. ما هیچکدوم در اون لحظه چشم بند نداشتیم چون از اتاق گازبه بیرون زده بودیم. وچند نفر هم کسانی که بیهوش شده بودن روی زمین میکشیدن به سمت بیرون. تو اون لحظه لشگری فریاد زد به پاسداراگفت اینها روبرگردونید داخل. اونا هم با مشت و لگدما رو دوباره برگردوندن داخل گازودوباره در را بستن. در اتاق گاز رو بستن. بعد از اون نفر به نفر در را باز میکردن و بیرون میآوردن وبصورت جمعی کتکش میزدن. وقتی نوبت من شده بود که کتک بخورم اونجا چشم بندم افتاد ومن اونجا ناصریان وعباسی ولشگری و یک پاسدار دیگر را دیدم. اون بار دوم بود که اونروز دیدمش .تمام
دادستان: گفتی یکی یکی ما رو آوردن بیرون و کتک میزدن. خود تو را هم کتک زدن؟
محمد خدابنده لویی: من آخرین نفری بودم که در داخل اتاق گاز باقی موندم بنظر میاد که این زندانبانها چند دسته هستند و هر دسته یک زندانی را کتک میزنند تا اینکه پاسدار در را باز کرد و دید من تنها کسی هستم که در انتهای اتاق گاز ایستادم. به انها گفت که یک نفر دیگه باقی مانده و من دیدم که ناصریان و لشکری و عباسی به همراه همون پاسدار آمدند داخل اتاق گاز. ناصریان با صدای خیلی ترسناک و بلندی گفت که امروز روزیه که یا اینجا میمری جنازه ات را از اینجا می بریم یا اینکه غذا میخوری و اعتصابت را می شکنی. من قبول نکردم و انها شروع کردند از چند طرف من را زدن دست هرکدامشون یک کابل یا چوب و یا شیلنگ یا باتوم یه چیزهای اینجوری دستشان بود چون همه شون میزدند. من فقط فریاد میزدم که چرا میزنید من کاری نکردم تا اینکه تو کنج اتاق گاز پناه برده بودم انجا باصطلاح گارد گرفته بودم این سه نفر یعنی عباسی ناصریان لشکری من را تو کنج گیر آورده و مرتب به سر و صورت و بدنم می کوبیدند. در این وضعیت متنشج چشمبندم افتاد از چشمهایم و چهره همه شون را دیدم. البته از قبل هم از صدایشون و تجربه قبل هم میدانستم انها کسی هستند. عباسی گفت که چشمبندت را بزن بالا و بعد با چیزی که دستش بود که حالا نمیدانم کابل بود باتون بود چی بود یک چیز خیلی کلفتی بود میزد تو سر من. بعد طرف دیگه هم ناصریان و لشکری هم میزدند از هر طرفی که میتوانستند میزدند یکی از ضرباتی که متوجه شدم محکم از طرف عباسی صورت من خورد من برقی تو چشمهام احساس کردم یعنی برق شدیدی توی سمت راست صورتم احساس کردم که ایندفعه ضربات دیگه خیلی محکمتری کشیدند ولی ناصریان امان نمیداد و او هم مرتب میزد تو سر من با همون با تون هر وقت من صورتم را میگرفتم آنها ضربات را به پا و شکمم میزدند
هر وقت من که من دستم رو روی بدنم میگرفتم ضربه ها را به سرم میکوبیدند.دردخیلی شدیدی. میگرفتم بعد احساس میکردم اینا بنظرم نمیخوان تمام کنند فریاد زدم که باشه باشه غذا میخورم بعد تا گفتم دست برداشتند منو به پاسدارای که اونجا وایستاده بود سپرد گفت اینم ببر پیش بقیه
همه ما رو از اتاق گاز خارج کردند و کنار اتاق گاز یه اتاقی هست که بهش میگیم بند فرعی ما رو به داخل یکی از اتاقهای بزرگ فرعی بردند من متوجه شدم که اکثریت دوستان من اونجا جمع شدند به شکلی که به سختی میتونستیم اونجا داخل اتاق جا بشیم و آخرین نفرات رو داخل اون اتاق کردند ورود به این اتاق از طریق یک راهرو باریکی بود
دقایقی بعد متوجه شدم یک تختی رو اوردند داخل راهرو گذاشتند بعد یکنفر رو به اون تخت بستند و شروع به شلاق زدن کردن هیچ صدایی از زندانی نمیآمد و ما متوجه نبودیم اون چه کسی هست بنظر میاد شاید صد ضربه شلاق زدنش بعد اونو بردند البته اینو بگم از طریف بندهای دیگه متوجه شدیم اون شخص عمو علی هست. عمو علی زندانی شناخته شده بود و معروف بود به که آشپز دفتر مرکزی مجاهدین در تهران بوده بعد البته تو جریان قتل عام ۶۷ اعدام شده بعد از اون یک مجمع بزرگ غذا که برنج بود فقط اوردند اونجا در اون لحظه دادود لشگری گفت چشمبندهاتونو بردارید گفت هر کس یک حداقل یک قاشق از این غذا رو بخوره بعد تا بره بند اگر کسی نخوره برش میگردانیم به همونجا منظورش اشاره به اتاق گاز
محمد خدابنده لویی که در مقطع قتل عام زندانیان سیاسی به اوین منتقل شده بود نمونه ای دیگری از نقش جنایتکارانه دژخیم حمید عباسی و ناصریان در قتل عام زندانیان هوادار مجاهدین را در زندان اوین بازگو کرد
دادستان: خوب شما گفتید که ۱۱خرداد۶۷ شما رو بردند اوین شما میتونید بگی چجوری پیش اومد این انتقال چه جوری انجام گرفت؟
محمد خدابنده لویی: روز ۱۱خرداد ۱۳۶۷من در بند ۹ بودم .در اونجا ما همگی ما رو به داخل یه راهرو بند متروکه بردند اونجا پر از گردو خاک بود معلوم بود استفاده نشده من اونجا متوجه شدم بیش از ۱۵۰ نفر در واقع تو اون راهرو نگه داشته شدیم از بندهای مختلف اونجا اورده بودند البته فراموش کردم بگم که وقتی ما رو به داخل اینجا می بردند کتکمون هم میزدند به داخل بند بردند بعد داوود لشگری با یک لیست اومد گفت هرکه رو صدا می کنم بلند شه و برگرده به بیرون از بند
چون هر زندانی که به سمت در برمیگشت می بایستی از داخل یک تونل پاسداران عبور کند. هر پاسداری دستش یک ابزاری مثل چوب، زنجیر، میل گرد، باتوم یا شلاق و حتی بعضیهایشون کفش دستشون بود. و زندانی آمد تا از انجا ان تونل خارج شویم. این یک پدیده رایج تو زندان گوهردشت بود زندانیها آنرا به طعنه تونل وحشت اسم گذاشته بودند همه زندانیها را خواندند و نهایتا از ان راهرو خارج شدیم. وقتیکه به محوطه بیرون در زندان رسیدم به حیاط زندان ساختمان زندان متوجه شدم سه اتوبوس آنجا پارک شده داود لشکری یه لیست دستش بود ناصریان هم کنارش ایستاده بود انها اسامی را دانه دانه میخواندند ما باید وارد یکی از اتوبوسها میشدیم. من به همراه بیش از ۵۰ نفر وارد یکی از اتوبوسها شدیم پرده های اتوبوسها کشیده شده بود شاید بیش از نیم ساعت ما داخل اتوبوسها بودیم من تو این فاصله چشمبندم را بالا زدم و پرده را آرام کنار میزدم و بیرون را نگاه میکردم. تو آن لحظه تعداد زیادی از دوستهای خودم و پاسدارها و همینطور عباسی را دیدم که آنجا پخش بودند نکته کلیدی این بودکه داود لشکری وقتی سوار اتوبوس می شدیم یک مثل فارسی را بکار برد. گفت به آنجا میروید که عرب نی انداخت و برنگشت این مثل در مورد کسانی هست که به یک راه بی بازگشت میروند. ناصریان همین جمله را به طعنه و مسخره تکرار کرد.
دادستان: خب حالا شما در اتوبوس هستین دارید میرید به طرف اوین آیا هیچکدوم از هم زندانیای خودتون رو میشناسید؟
محمد: من میشناختم بله. خیلی هاشون از بند ۱۹ من باهاشون اشنا بودم.
دادستان: حالا اسم حمزه شلالوند بروجردی رو اونو شناختی؟
محمد خدابنده لویی: بله ایشون هم جزو همون جمعی بود که با من به بند ۴ اوین منتقل شد. من از سال ۶۴ که به گوهردشت منتقل شدم با حمزه بودم. حمزه یکبار در این فاصله به اوین برده شد بازجویی شد ولی دوباره به گوهردشت رسید. وحالا یازده خرداد دوباره با ما به زندان اوین منتقل شد.
دادستان: اکی . من فقط برای محضر دادگاه بگم شماره ای ۵ هست توی این لیست . خب پس طبق نظر شما ایشون یکبار رفته بود اوین از اون بازجویی شده بوده برش گردونده بودن بعد الان دوباره مجدد داشت برمیگشت به اوین. خبر دارید برای حمزه بعد از اون چه اتفاقی افتاد؟
محمد خدابنده لویی: حمزه در جریان قتل عام ۶۷ اعدام شد. من بعد از ازادی از زندان با یک مادر شهید ارتباط داشتم بنام رامین طهماسیان. اون مادر با مادر حمزه شلالوند ارتباطات زیادی داشت و من از طریق آن مادر میدانستم که حمزه به شهادت رسیده.
دادستان: شما اطلاع داشتید که حمزه کجا اعدام شد؟
محمد خدابنده لویی: بله زندان اوین
دادستان: خاطرتون میاد آخرین باری که شما ایشون را تو اوین دیدید کی بود؟
محمد خدابنده لویی: آخرین بار روزی بود که درهای بند ما بسته شد فکر کنم روز ۴ مرداد بود شاید هم ۵ مرداد این روزی بود که دربهای اتاقهای ما بسته شد و ما دیگه امکان ارتباط با بقیه نداشتیم.
دادستان: خوب حالا با این حساب شما از کجا میدانید که ایشون توی اوین اعدام شده؟
محمد خدابنده لویی: چونکه روز بعدش اعدامها در اوین شروع شد من خودم روز ۶ مرداد به هیئت مرگ برده شدم.
دادستان: بعد از اینکه شما توی خرداد ۱۳۶۷ تو اوین آمدید بعد از آن ایا موقعیتی پیش میاید که با حمید عباسی ارتباطی میشه یا می بینید ایشون را؟
محمد خدابنده لویی: روز ۶ مرداد ۱۳۶۷ من به همراه تعدادی از همبندیهایم به هیئت مرگ به ساختمان دادستانی اوین برده شدم. تمام راهروهای دادستانی پر بود از زندانیانی که با چشمبند رو به دیوار نشسته بودند.
آنروز نوبت من نشد ولی روز هفتم دوباره من به هیئت مرگ برده شدم و مورد سوال قرار گرفتم.
دادستان: خوب طبق برداشت تو چه زمانی اعدامها در اوین شروع شد؟
محمد خدابنده لویی: روز چهارشنبه ۵ مرداد ماه از طریق مورس از بند ۳ به ما اطلاع داده شد که ۶ نفر را با کلیه وسایل بردند و آنها به ما گفتند احتمالا اینها را برای اعدام می برند. در میان آن ۶ نفر ۲ نفر بودند که محکوم به اعدام بودند ولی ۴ نفر دیگر حبس ابد داشتند.از روز ششم مرداد ماه از توی بند ما که منهم بودم برای هیئت مرگ برده شدم.
دادستان: خوب این پریودی که شروع شده برای اعدامها طبق نظر تو از کی تا کی هست تا کی تمام میشه؟
محمد خدابنده لویی: من حدس میزنم از چهارشنبه شب پنجم مرداد شروع شده و آخرین نفراتی که من شاهد بودیم برای اعدام روز دوم مهر ۱۳۶۷ بردند از سلول و بند خود من بود. این تجربه شخصی منه آن ۲ نفری که دوم مهر برده شدند یکی بنام تقی صداقت رشتی و رضا فیروزی بودن. این دو در بند ۱۹ با من هم بند بودن در زندان گوهردشت. ولی آزاد شده بودن و سال ۶۶ مجددا دستگیر شده بودن.
دادستان: خب تو بند شما مهر ۶۷ چند نفر باقیمانده بود؟ اگه یادت میاد و میدونی برداشت تو چی بود ؟
محمد خدابنده لویی: ما بیش از ۱۵۰ نفر بودیم که از گوهردشت به اوین منتقل شدیم. من آمار ۱۵۷ نفرتو ذهنم باقی مونده. از این تعداد فقط ۷ نفر باقیمونده بودیم. از این ۷ نفر دو نفر همونایی بودن که گفتن مجاهد نبودن. اتهامشون مجاهد نبود.
…………………
مترجم: قاضی می پرسند از وکلای شاکی کی میخواد سؤال کنه؟ ترتیبش چه جوری میخواهد بشه، کسی سؤالی نداشت ولی آقای کنت لوئیس سوال دارن.
کنت لوئیس: قبلا آقای حمید نوری که اینجا صحبت کرده ایشون گفته شما و چند نفر دیگهای علت اینکه شما اومدین اینجا و شهادت میدید یا تو این دادگاه شرکت کردید بخاطر این هست که شما مورد تهدید قرارگرفتید، مورد اهانت قرار گرفتید و به این خاطره که شرکت کردید تو این محکمه اینه که میخوام بپرسم چی فکر..میکنین چی میگین در مورد این قضیه؟
محمد خدابنده لویی: من این استدلال رو کاملا رد میکنم و چند دلیل دارم که این حرف بسیار غلطی است اولا من خودم ویدئوی مصداقی رو اوردم به اداره پلیس تحویل دادم و در موردش توضیح دادم که این شخص به من و دوستانم و به مجاهدین آلبانی فحاشی کرده و مدعی شده که ما به دستور مجاهدین حاضر نیستیم در این دادگاه شرکت کنیم من همانطور که گفتم نصرالله مرندی بعنوان هوادار مجاهدین خلق جزء اولین نفراتی بوده که پس از دستگیری نوری شکایتش رو ثبت کرده. من و تمام دوستانی که من میشناسم و هوادار مجاهدین هستیم از همون روزای اول از چند طریق منجمله عفو بینالملل، سازمان عدالت برای ایران و همینطور دوستان خودمون پیگیر این بودیم که در این دادگاه بعنوان شاکی یا شاهد حضور داشته باشیم
من فکر کنم منطق پشت این فحاشی و اهانت به من و دوستانم و مجاهدین خلق این بود که مصداقی قصد داشت ما در این دادگاه شرکت نکنیم در واکنش و عکس العمل به آن فحاشی. من در سال ۲۰۱۱ در بغداد بودم در انجا سفارت ایران و ماموران وزارت ایران فعالانه دنبال شکار اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند آنزمان مصداقی به من توصیه کرد که به سفارت ایران بروم و بگم که توبه کرده ام و بریده ام و از آنها درخواست پاسپورت بکنم. به همین دلیل من وبیش از ۱۶۰۰ زندانی سیاسی بیانیه ای امضا کردیم و کارها و رفتار مصداقی را محکوم کردیم.
آقای لوئیس من در سن ۲۳ سالگی توسط حمید نوری و رئیسش از یک چشم نابینایی ام را از دست دادم پس از ان هر بار مادر من به ملاقاتم می امد گریه میکرد به مادرم میگفتم چرا گریه میکنی میگفت آخه تو تو این سن و سال یه چشمت را از دست دادی آینده ات چی میشه؟ من در ۳۴ سال گذشته با این کابوس روبرو شدم که اگر چشم چپ من آسیب ببینه دیگه کور می شوم و نمیتوانم زیباییهای این زندگی را ببینم. آقای لوئیس من شما و این دادگاه را مخاطب قرار میدهم و می پرسم ایا من نیاز به فحاشی تهدید یا تطمیع دارم که در این دادگاه شرکت کنم؟ حتی در یک انگیزه کاملا شخصی یک چشم کور من به من میگه که باید در یک چنین دادگاهی حضور داشته باشم. پدر من یک دنداپزشک مردمی بود اون بعنوان هوادار مجاهدین در بخش امداد پزشکی سازمان مجاهدین در تهران فعالیت میکرد.
مترجم: امداد مجاهدین کار میکرد؟
محمد خدابنده لویی: امداد پزشکی مجاهدین، خدمات رایگان به اقشار فقیر اجتماعی ایران میداد پدر من در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ وقتی من و پدرم و خواهر و برادرم از تظاهرات بزرگ ۳۰ خرداد به خانه برگشتیم دستگیر شد قبل از اینکه روز ۳۰ خرداد به پایان خودش برسه دهها پاسدار به خانه ما ریختند و ما که خواب بودیم مورد حمله قرار دادند. من و پدرم را مورد ضرب و شتم قرار دادند دنده های سینه پدرم شکست و بعد ما را به یک ایستگاه محلی پاسداران بردند ۶ روز بعد پدرم را به زندان اوین فرستادند و ما دیگه هیچ خبری از او نداشتیم در روز بیستم مهر ۱۳۶۰ ما از طریق رسانه های عمومی رژیم ایران متوجه شدم که پدرم به همراه ۷۲ مجاهد دیگر اعدام شدند.
آنها اجازه ندادند که ما برایش سوگواری کنیم ۹ سال بعد برادر کوچکم محمود خدابنده لویی به همراه پسر عمه ام دستگیر شد. اسم پسر عمه ام غلامرضا پور اقبالی بود. آنها را به کمیته مشترک یا همون کمیته توحید بردند شاید قابل توجه برای دادگاه و آقای لوئیس باشه که بدونه در سال ۱۳۶۹هیئت مرگ شامل نیری و رئیسی و یک نماینده وزارت اطلاعات در کمیته مشترک مستقر بودند.
وکیل مدافع دژخیم نوری: ایرج حالا اینجوری میگه. ایرج اینجوری میگه. ببینید اونجایی رو که با سبز من برجستهش کردم. بزرگترش بکنم. این شیخ محمد مقیسه، ناصریانه. حمید نوری و داوود لشگری و پاسدارهاشون این محمد خدابنده لویی رو کتک زدند. در یک برنامه ورزشی و ایشون بیناییش رو از دست داد. ولی وقتی با مسعود رجوی ارتباط دارین تبدیل میشین به یه نوشته که (نامفهوم) تبدیل میشین. و امروز اون کسیکه بیناییش رو از دست داده جرات نمیکنه بره شهادت بده. با سایر خائنین اینا سعی میکنن که سعی می کنن که نگهبان این آدم هست باصطلاح بتونه قسر در بره. و ایرج قدری پایینتر میگه که وظیفه هر شخصی هست که این آدمها در افشای این آدمها بکوشه. در مورد یه دسیسهای که در جریانه داره صحبت میکنه بعد اونموقع میگه. میگه من به زودی فاش خواهم کرد که در مورد این دسیسه که در مورد این در این کیس در مورد حمید نوری هست کیا در خارج دست دارن. تمام این دسیسهها رو من برملا خواهم کرد. سوال من از شما آقا محمد این هست که این گفتهها رو شما شنیدهاید؟ خبر دارید ازشون؟ شما گفتید اسم خودتون رو وقتی ایرج صحبت کرده چندین بار شنیدید. بارها شنیدید. آیا اینرا هم شنیده بودید؟ اینرو شنیده بودید؟
محمد خدابنده لویی: بله همانطور که گفتم این صحبتهای سراسر پر از نفرتی که مصداقی در مورد من و دوستانم میگه رو شنیدم که عمدتا بخواد..
مترجم: عمدتا نفرتی که راجع به شما داره بعد
محمد خدابنده لویی: من فکر میکنم بخاطر این نقشی که من و دوستانم در افشای مصداقی بخاطر ارتباطاتش با رژیم ایران داشته اینکارها رو میکنه. همونطور که گفتم من و ۱۶۰۰ زندانی سیاسی در مورد اون طومار امضاء کردیم و افشاش کردیم. و اون سعی میکنه با این صحبتهاش ما رو از وارد شدن به این پرونده مانع بشه. تا خودش رو تنها ….. تموم شد
مترجم: بله بفرمایید
محمد خدابنده لویی: تا خودش رو تنها دادخواه زندانیان قتلعام شده باشه. و هدفهای سوء سیاسی خودشون رو علیه همون اعدام شدهها پیش ببرن.
مترجم: یکبار دیگه گفتید یکبار دیگه تا من اینرو تکمیل کنم.
محمد خدابنده لویی: تا هدفهای سوء سیاسی شو بر علیه همون کسانی که مجاهد بودند اعدام شدند پیش ببره








