“ نمرده یاد بهمن ماه همون خلقیم همون میهن، برای سرنگون کردن هنوزم، بهمنِ بهمن“
این سروده را بسیار دوست دارم. زیرا امتداد یک مبارزه سخت و طولاتی برای رسیدن به آزادی را نشان میدهد. مبارزهیی افتخارآمیز پْر از فداکاریِ نسل ما که در امتداد راه سرخ مجاهدین و مبارزین در سرنگونی شاه خائن شکل گرفت. دیکتاتوری که فکر میکرد عمر ابدی خواهد داشت. اما بهمن عظیم خلق ایران او را به زباله دان تایخ فرستاد…
گرچه دزد بزرگ قرن خمینی ملعون این انقلاب عظیم را به سرقت برد.
گرچه امروز میبینم که عوامل سلطنت مدفون در همدستی با ارتجاع حاکم! که با قیام ۲۵شهریور پایههای دیکتاتوریش به لرزه افتاده، تلاش میکنند انقلاب عظیم و نسل فداکار ۵۷ را تخطئه کنند! اما چون هیچ پایهیی در واقعیت ندارد بیشتر امتداد این دو انقلاب عظیم را برجسته و نمایان میکنند.
بله برای سرنکون کردنٍ هنوزم بهمنِ بهمن…
همیشه در این ماه به یاد آن روزها میافتم و لحظه لحظه آنروزهای بیاد ماندنی را مرور میکنم. روزهای که نسل ما در کوران آن انقلاب و روزهای بیادماندنی بهمن همچون فولاد آبدیده شدند. اگرچه دهها هزارتن از آنان برای تحقق آزادی که آرمان آن انقلاب بزرگ بود؛ به شهادت رسیدند، اما بازماندگان همچنان برای به ثمر رساندن انقلاب برای آزادی، البته اینبار با شیخ به نبرد ادامه میدهند.
منهم همپای همه همنسلیهایم در روزهای بهمن مثل دهه هشتادی که امروز دمار از روزگار ولیفقیه خامنهای جنایتکار در میآورند، ما دهه چهلیهای شورشی و جنگنده هم دمار از روزگاه شاه خائن درآوردیم.
بین سال ۵۶ تا ۵۷ من و چند تن از دوستانم که برخی دانشآموز، برخی دانشجو بودند، در اغلب اعتراضات بقول امروزیها کف خیابون بودیم. در راهپیماییهای بزرگ و درگیریهای خیابانی آن دوران، شرکت میکردیم. بارها کتک خورده و یا زیر رگبار گلوله و شلیک مزدوران شاه میجنگیدیم.
من در روز ۲۱بهمن همان روزی که بت سلطنت فروریخت، به همراه یکی از دوستانم که دختری دلیر از ایل قشقایی بود با تعدادی جوانان همراه شدیم و برای تسخیر شهربانی در فلکه شهرداری شیراز رفتیم.
تجمع آنروز با حدود ۱۵۰پسر و دختر جوان شروع شد. هرچه زمان میگذشت به تعدادمان افزوده میشد. سن اغلب بچههایی که در این درگیری حضور داشتند بین ۱۵تا ۲۳سال بود. درست مثل همین جوانان شورشی که این روزها در خیابانهای ایران با رژیم آخوندی چنگ در چنگ هستند. جوانانی پرشور و انقلابی که چیزی برای از دست دادن ندارند، بجز جان با ارزششان. آنها ریشهکنی فقر، فساد، گرونی را در آزادی و حاکمیت مردم جستجو میکنند و برای رسیدن با تمام توان به دنبال سرنگونی این رژیم فاسد و جنایتکار هستند.
آن روز (۲۱بهمن۵۷) برای ما با روزهای گذشته بکلی تفاوت داشت، هدف ما تسخیر یکی از مراکز سرکوب شاه بود. در صورتی که روزهای قبل اعتراضات ما اصلا جنبه نظامی نداشت اعتراضات مسالمتآمیز بود که همزمان با درگیری مسلحانه در تهران آغاز شده بود.
بنابراین ابتدا با شعار شروع کردیم. اما خیلی زود به درگیری کشیده شد. به همین دلیل با هرچه که دم دستمان بود، خیابان را سنگربندی کرده و با ایجاد موانع راه نزدیک شدن دشمن را مسدود کردیم.
میدانستم که روز قبل ۲۱بهمن۵۷ همزمان با تهران به چند پاسگاه و پادگان نظامی در شیراز حمله شده بود. متاسفانه من در آن درگیریها نبودم و در قسمت دیگری از شهر مشغول تظاهرات بودیم. وقتی به خانه برگشتم یکی از آشنایانم که خودش در صحنه درگیری حضور داشت برایم تعریف کرد که چگونه مردم و جوانان با دلاوری فوق تصور مراکز سرکوب رژیم را تسخیر کردند.
حالا امروز در یکی از همین صحنهها قرار داشتم! این برای من یک فرصت تاریخی و تکرار ناپذیر بود نمیخواستم به هیچوجه این فرصت را از دست بدهم. مگر در طول عمر انسان چندبار انقلاب میشود!؟
تا قبل از این و طی یکسال و اندی که در اعتراضات ضد شاه شرکت داشتم، بارها با نیروهای نظامی درگیر شده بودم. بارها و بارها و تقریبا اغلب اوقات در حین درگیری به سمت ما شلیک شده بود! و در کوچه پسکوچههای شیراز با دست خالی اما با عزم و ارادهیی قوی برای سرنگونی شاه، صحنه تظاهرات را به صحنه درگیری تبدیل کرده بودیم.
فراموش نمیکنم که یکبار در خیابانهای اطراف بیمارستان نمازی شیراز، تظاهرات داشتیم به یکباره چندین ریو[1] از دو طرف ما را محاصره کردند. ما به سمت کوچههای اطراف پراکنده شدیم در یک صحنه وقتی داشتند با ژ۳ و گاز اشک آور به سمت جمعیت شلیک میکردند من زیر دستوپای جمعیت قرار گرفتم در حالیکه درست در کنار صورتم یک گاز اشکآور قرار داشت. در لحظاتی که بشدت سرفه میکردم و نفسم بند آمده بود، چند نفر من را با خود به داخل خانهیی کشاندند. وقتی به خود آمدم دیدم مادری سر من را روی زانوانش گذاشته و به من رسیدگی میکند و چند نفر کاغذ آتش زده و بالای سرم ایستادهاند.
به صحنه درگیری برمیگردم: آن روز یک تفاوت جدی داشت، اینبار آن که تهاجم میکرد ما بودیم، قصد ما بدست آوردن سلاح و تسخیر آن مرکز بود. حالا ۳۰۰ -۴۰۰ نفر بودیم و به مرور به این تعداد افزوده میشد. در قسمتهای مختلف فلکه شهرداری تعداد زیادی لاستیک آتش زدیم و گوشه گوشه خیابان پر بود از آتش و دود. باهر چه در اطراف پیدا میکردیم سنگر درست کردیم.
ابتدا با دست خالی و با فریاد و شعار به سمت مزدوران مسلح شاه یورش بردیم. در این تهاجم تعدادی از ما گلوله خورده و بر زمین افتادند. یکبار هنگام عقبنشینی ۲-۳ نفر را دیدم که روی زمین افتاده بودند. این جنگوگریز ساعتها به درازا کشید. دیگر مسافت زیادی تا رسیدن به شهربانی باقی نمانده بود. مزدوران شاه تلاش میکردند با شلیک گلوله مانع پیشروی ما بشوند. حالا هر جوی آب، هر درختی برای ما به یک سنگر تبدیل شده بود! در یکی از همین تکهای دشمن در حالیکه مزدوران به سمت ما شلیک میکردند من و یک جوان پشت یک درخت سنگر گرفتیم. هر دو سعی میکردیم خود را از تیررس شلیک گارد شاه در امان نگه داریم. یک جا صدای شلیک قطع شد. من برای دیدن وضعیت خیابان و اینکه آیا میتوانیم دوباره جمع شویم، سرم را از پشت درخت بیرون آوردم که ناگهان پیشانیام داغ شد و بعد یک نوار باریک خون روی صورتم ریخت. جوانی که کنارم بود بود با شتاب مرا عقب کشید و فریاد زد: گلوله خوردی! گلوله خوردی! من دستی به پیشانی کشیدم و دیدم فقط یک زخم است و کمی از پوست پیشانی کنده شده و کمی میسوزد. البته هنوز هم اثر آن بهعنوان یادگاری از آن روزهای باشکوه و خونین قیام ۲۱بهمن۵۷ روی صورتم باقی مانده است.
خندهای کردم و گفتم چیزی نشد، اما او اثر کمانه گلوله روی درخت را به من نشان داد. گفت: گلوله بود! گلوله بود!
مدتی گذشت دوباره صدای گلولهها قطع شد. من و آن جوان دوباره به کف خیابان برگشتیم. باز یک یورش دیگر از سمت مزدوران با شلیک و رگبار گلوله آغاز شد. وقتی در حال عقبنشینی بودیم برای اینکه مورد اصابت گلوله قرار نگیرم جوان دیگری مرا هل داد، روی زمین افتاده و یک طرف صورتم در اثر کشیده شدن روی آسفالت مجروح شد. آنقدر گرم جنگ و درگیری بودم که چیزی حس نمیکردم. وقتی صدای گلولهها قطع شد دوباره تهاجم کردیم و جنگوگریزی دیگر آغاز شد. کم کم به نزدیکیهای مرکز سرکوب رسیدیم. تعدادی از پسران جوان خودشان را به داخل شهربانی رساندند و اولین سلاحها مصادره و روی دست بلند شد. من در شلوغی جمعیت خودم را به جلو میرساندم و سعی میکردم حتما یک سلاح بردارم. فکر نمیکردم این آخرین روز باشد بنابراین در تلاش بودم که سلاحی بدست آورده و در درگیریهای بعدی از آن استفاده کنم. به جلو درِ یک اتاق رسیدم اتاق تقریبا تاریک و دیوارهایش آجری بود با انبوهی صندوق که حالا برخی خالی و برخی هنوز پر اما در کف اتاق و تا جلوی در افتاده بود. جلو رفتم اول یک ژ3 برداشتم. با خودم فکر کردم، ژ3 را چطور به خانه ببرم؟ از آنجایی که در خانه دوست قشقاییام سلاح دیده بودم به خودم گفتم میبرم خانه آنها، اما دوباره به این فکر کردم که اگر درگیری بشود چگونه از آن استفاده کنم؟ و اصلا چطور آنرا جابه جا کنم؟ اینجا بود که تصمیم گرفتم یک کلت بردارم که هم بتوانم به خانه ببرم و هم در هر جایی بتوانم زیر لباس جاسازی نمایم.
آنروز اتحاد و همبستگی عجیبی بین مردم برقرار بود همه شاد و مسرور از پیروزی بودند.
دیگر خبری از نیروهای سرکوبگر گارد شاه نبود یا تسلیم شده یا فرار کرده بودند. شهربانی سقوط کرده بود. حالا دیگر زمان جشن پیروزی بود، برخی شلیک هوایی میکردند و برخی با بلند کردن سلاح یا مشت هایشان این تسخیر بزرگ و خونین را جشن میگرفتند.
هوا رو به تاریکی میرفت، کلت را در لباسم جاسازی کردم. داشتن سلاح یک حس قدرت به من میداد و فکر میکردم دیگر هیچ چیزی جلودار من نخواهد بود. اگر آنها شلیک کنند من هم پاسخ میدهم. با خودم فکر میکردم برای کار با سلاح از عموی دوستم آموزش خواهم گرفت.
به فکر برگشت به خانه بودم اما دیدم با این وضع جراحت و سرووضع دود گرفته و سیاه چگونه به خانه بروم؟ ضمن اینکه زمانی گذشته بود و سوزش پوست صورتم که در اثر کشیده شدن روی آسفالت زخمی و سراسر خراش برداشته بود آزارم میداد. بنابراین تصمیم گرفتم به بیمارستان بروم. بنابراین به بیمارستان سعدی شیراز رفتم. جلو بیمارستان بسیار شلوغ و پر از مجروح بود. از هر گوشه شهر ماشینهای آمبولانس مجروحین را به بیمارستان میآوردند و برخی نیز بدنبال عزیزان خود بودند.
به سمت درب بیمارستان رفتم آنجا یکی از فامیلهایم در حالیکه روی برانکاد بر روی شکم خوابیده بود دیدم. دستش را به علامت پیروزی بلند کرده بود و چند نفر اطراف او بودند. وقتی من را دید با خنده گفت من هم گلوله خوردم! (جملهای از فیلم گوزنها) همراه با او داخل بیمارستان رفتم. پزشکان و پرستاران شریف با تکاپوی زیاد به مجروحین رسیدگی میکردند. بعد از شستشو و رسیدگی به زخم صورت به خانه برگشتم. حالا مسرور از پیروزی که بدست آورده و آخرین سنگرهای شاه را تسخیر کرده بودیم، در پوست خودم نمیگنجیدم اما جرات نمیکردم به پدر و مادرم بگویم چه اتفاقی افتاده و بقول معروف گلوله از کنار گوشم رد شده! چون میترسیدم برای فردا و فرداهای دیگر نگذارند در اعتراضات شرکت کنم. بنابراین فقط به اینکه زمین خوردم و صورتم زخمی شده بسنده کردم.
فردای آن روز خیابانهای شهر سرشار از شور و شادی مردم از سرنگونی حکومت شاه بود. شور و شادی که البته خیلی زود تمام و دوباره به روزهای سیاه دیکتاتوری اما بسا سیاهتر و خونین تر بازگشت. خمینی این سارق انقلاب روی موج رنج و خون مردم و پیشتازان انقلاب یعنی مجاهدین و مبارزین انقلابی آن زمان سوار و حکومت سراسر شقاوت خود را بنا کرد.
واقعیت این است که در زمان شاه با دیدن درد و رنج مردم ودیدن نابرابریها و اختلاف طبقاتی فجیع، با دیدن حلبیآبادها و مردم فقیر جنوب شهر، با دیدن جوانانی که در اثر اعتیاد در خیابانها میمردند، با دیدن مردم فقیری که به نان شب محتاج بودند، بله با دیدن اینها دنبال یک راه چاره برای پایان دادن به همه اینها بودم، راه چارهای که برای پیدا کردن آن به هرجایی سرک کشیدم. هرکتابی که به هر ترتیبی از زیر تیغ سانسور شاه در آمده بود را پیدا کرده و میخواندم. با هرکس که میفهمیدم مخالف این وضع است همراه میشدم. دنبال گم شدهای بودم که همچون فانوس راه را برایم روشن کند. روزی این گم شده را با بدست آوردن یک کتاب جیبی با جلد آبی که راه و رسم مبارزه چریکی را بطور خیلی خلاصه آموزش میداد پیدا کردم. کتاب کوچکی که با ترس و البته مشتاقانه لای کتاب درسی آنرا پنهان کرده و میخواندم. بله اینطور بود که با الفبای مبارزه آشنا شدم و مسیر جنگ و ستیز با این همه نابرابری در نظام شاه در جلو رویم گشوده شد.
در سالهای ۵۶ و ۵۷ هر چند هنوز آن معلمان آزادی در زندانهای شاه بودند، اما دیگر میتوانستم عکس و آرم و شعار آنها را در راهپیماییها ببینم. میتوانستم با کمک دوستان دانشجویی که داشتم اعلامیههای آنها را تکثیر و بصورت مخفیانه توزیع کنم. میتوانستم کتابهای بیشتری از آنها بدون ترس و بیم بخوانم. جوانان مجاهد و مبارز از جان گذشتهیی که شاه با رذالت به آنها خرابکار میگفت. اما هرگز نتوانسته بود در قلب و ذهن مردم، به جایگاه آنها که پاکبازترین و فداکارترین فرزندان مردم ایران بودند، خدشه ای وارد کند.
برای نسل نوجوان و جوان شورشگر و آگاه آن دوران، مهدی رضایی الگو و سمبل بود. خواندن شرح شکنجههای بدیعزادگان و فاطمه امینی و… ما را به سمت مبارزه سوق میداد. بدلیل همان فعالیتها، شکنجهها و شهادتها نسل جوان آگاه دقیقا میدانست که چه کار میکند و چه مسیری را طی می کند. سرنگون کردن شاه که عامل فقر و بدبختی و نابرابری در ایران بود را آگاهانه انتخاب کرده، برای آن جنگیده و قیمت میدادند. هرچند خمینی با فرصتطلبی روی موج آن سوار شد، اما زمینهساز آگاهی جوانان و توده های مردم، مجاهدین و مبارزین خلق بودند. نسل ما دادگاه گلسرخی را دید و اسم مجاهدین را شنید و روزنهای از نور امید برای رهایی و بهروزی را حس کرد.
و فهمید پاسخی به این همه درد و رنج وجود دارد، فقط باید آن راه را رفت.
در روزهای قیام با افتخار در راهپیماییها و تظاهراتها شرکت و شعار درود بر مجاهد، سلام بر فدایی و «رهبران ما رو مسلح کنید» را میدادیم. شعارهایی که البته به مذاق آخوندهای فرصتطلب خوش نمیآمد. یادم است در یکی از راهپیماییها آخوندها میگفتند، آقا (منظورشان دستغیب جنایتکار بود که سال۶۰ توسط قهرمان مجاهد خلق گوهر ادبآواز طی یک عملیات انقلابی و قهرمانه به درک واصل شد) گفته این شعارها انحرافیه!! خوب یادم است در همان روز صف ما یعنی کسانی که این شعارها را میدادند از این فرصتطلبها جدا شد.
ما نسل خوشبختی بوده و هستیم که در فردای پیروزی انقلاب ۵۷ خیلی زود به آرزویمان رسیدیم و با باز شدن جنبش مجاهدین به آن پیوستیم. نسلی که بعنوان نسل مسعود شناخته میشود. نسل آگاه میلیشیا که از فردای سرنگونی شاه از هفت که نه هفتاد یا هفتصد و هفتاد هزار دریای خون و رنج و شکنجه عبورکرد. همان نسل سرموضع و محکم و استواری که از سلولها و شکنجه گاهها و میدانهای نبرد با حکومت شیطانی خمینی گذشت و آنرا به زانو در آورد. بله نسلی که امروز به یمن آموزشهای برادر مسعود و انقلاب مریم رهایی، خود آموزگار هزاران جوان شورشی و الهامبخش هزاران دختر و پسر جوان و دلیر برای سرنگون کردن ضحاک دوران یعنی خامنهای ضدبشر است. نسلی خجسته و پرشور و خستگی ناپذیر که راه و مسیر مبارزه را تا سرنگونی رژیم و آوردن بهاران آزادی ادامه داده و خواهد داد.
[1] ریو یک نوع کامیون نظامی آمریکاییست که در زمان شاه در ارتش بسیار مورد استفاده قرار میگرفت و در حکومت نظامی این کامیونها با نیروهای مسلح در همه شهرها در خیابانها مستقر بودند









