یکی از کاربران شبکه اجتماعی X (توییتر سابق) در پستی تلخ و تأملبرانگیز نوشت:
«من سال ۸۸ خس و خاشاک بودم
سال ۹۶ اغتشاشگر بودم
سال ۹۸ اراذل و اوباش بودم
الان سه روزه هموطنم
زیبا نیست؟»
جملهای کوتاه اما عمیق که چکیدهی چهلوپنج سال توهین و تحقیر ملت ایران توسط حکومتی فریبکار و سرکوبگر است؛ نظامی که هر مطالبهای را با برچسبی جدید خفه کرده، حالا زیر فشار بحرانهای داخلی و بینالمللی، به همان مردمی که سالها سرکوبشان کرد، پناه میبرد.
کاربری که این توییت را منتشر کرد، همراه آن کلیپی جانسوز از سرکوب وحشیانه مردم بهدست مأموران بسیج، سپاه و لباسشخصیها گذاشته بود؛ صحنههایی آنچنان دردناک و غیرانسانی که تصور آنچه پشت پرده میگذرد را هولناکتر میکند. اگر چنین در ملأ عام، به این درجه از خشونت رسیدهاند، در تاریکی سلولها و بازداشتگاهها چه میکنند؟
اما چهره واقعی این حاکمیت، تنها در میدانهای سرکوب پایتخت خلاصه نمیشود. از کولبرانی که در کوهستانهای غرب کشور، با گلولههای سپاه نقش زمین میشوند، تا سوختبرانی که در جادههای سیستان، با آتش گور جمعیشان فراهم میشود؛ از آلونکنشینانی که تمام داراییشان یک سقف پلاستیکی است و همان را هم رژیم با لودر بر سرشان خراب میکند، تا دستفروشی که با لگد مأمور قانوننما به خاک میافتد—اینها همان مردمیاند که حالا ولیفقیه درمانده به نامشان متوسل شده تا از قیام و خیزش در امان بماند. این است معنای واقعی «دولت قوی» در قاموس یک دیکتاتور پوسیده.
پس از هفت روز از آغاز جنگ اسراییل و ایران، به واقع کارد به استخوان نظام رسیده و مستی از کله رهبر مستضعفان! جهان پریده است. در همین وضعیت اضطراری، خامنهای که سالها خود را رهبر «امت اسلام» میدانست، ناگهان در یک چرخش عجیب زبانی، به «ملت ایران» پناه برده است. تغییری که اگرچه در ظاهر فقط بازی با واژههاست، اما در عمق، نشاندهنده بحران مشروعیت و ترس از سرنگونی است.
رهبر مقاومت ایران، آقای مسعود رجوی، در پاسخ به این مظلومنماییهای ریاکارانه خامنهای، بهروشنی نوشت:
«… راستی «امت اسلام» چه شد؟ سر و کله «ملت ایران» چرا و از کجا پیدا شد؟ پس چرا با آنهمه تقاضای ما در سال ۵۸ و ۵۹ برای اینکه لااقل اسم مجلس شورای ملی را عوض نکنید، برچسب «منافق» زدید و مخالفت کردید؟…» (رهبر مقاومت – ۲۸ خرداد ۱۴۰۴)
شاید بهترین توصیف از حال و روز خامنهای را در یکی از حکایتهای کهن ایرانی بیابیم:
میگویند روزی شاهی برای شکار به دشت رفته بود. در راه، طوفان شدیدی برخاست و مسیر را گم کرد. شاه و محافظش در بیابانی سرد و خلوت، به آلونکی میرسند که متعلق به چوپانی بینوا بود. شب را همانجا میمانند. چوپان هرچه بالاپوش داشت، به شاه داد اما فایده نکرد. شاه از سرما به خود میلرزید، تا اینکه چشمش به پالان خر چوپان افتاد. با خشم از محافظش پرسید: “آن چیست؟” محافظ گفت: “پالان خر است، قربان.” شاه گفت: “اسمش را نیاور، خودش را بیار!”
خامنهای هم حالا در چنین وضعیتی است: نه جرات دارد نام قیام را ببرد، نه توان مقابله با آن را دارد. پس دست به دامن «پالان» ملیگرایی شده است، تا شاید بتواند با بازی زبانی، خیزش را متوقف کند. اما واقعیت این است که وقتی مشروعیت فروریخته باشد، پالان نجاتبخش نخواهد شد.
امروز نه «امت» به کمکش میآید، نه ملت فریب این نیرنگها را میخورد. این مردم، همانهاییاند که سالها «خس و خاشاک» و «اغتشاشگر» و «اراذل و اوباش» نامیده شدند. حالا دیگر دیر شده است. دیر برای فریب، دیر برای مظلومنمایی.
و سؤال آخر را این ملت میپرسد، نه از روی ترحم، که از موضع قدرت:
سقوط یا تسلیم؟ انتخاب با تو نیست؛ انتخاب با ماست.
وقتی کارد به استخوان نظام میرسد، «امت اسلامی» میشود «ملت ایران»









