عبدالکریم سروش در مواجهه با سرکوب مردم بیدفاع در قیام دیماه ۱۴۰۴، سرکوبی که به درستی افق هولوکاست را احضار میکند، یعنی حذفِ سازمان یافتهٔ انسانِ عریان از حق، به لکنت زبانی میافتد، به اندرز پناه میبرد و با لحنی تصنعیِ «دردمندانه» هم گزمگان را نصیحت میکند و هم حاکمان را به خویشتنداری میخواند. در پیام ویدیویی او، سهم مردم در این اخلاق نمایی، نه عدالت و مقاومت، که صبر است؛ نه سیاست که «کوبیدنِ بیشتر» برای گشودن «در»ی موهوم به گفت وگو با قدرت. نه دعوت به درهم شکستن منطق سرکوب، بلکه برای گشودن «فتح بابی» در گفتگو با قاتل.
اما رسوایی متن آنجاست که سروش، بیهیچ نسبتی با موضوع، ناگهان تیغ را به سوی مجاهدین میچرخاند؛ انحرافی عامدانه برای پاک کردن صورت مسأله و یاری رساندن به حاکم خونریز. این لغزش نیست، موضع است. این جابهجایی، نه تصادفی، که نشانهٔ همان افق فکری او است: همدلی با شریعت خمینی. وفاداری به افقی که در آن کشتار اخلاقی سازی میشود، سیاست تعلیق میگردد و خشونت دولتی در لباس پند و تأسف بینام میماند. گفتههای سروش نه شهادت بر رنج، که سندِ بزدلی است، فضاحتِ دیدگاه است و سخافتِ استدلالی. جایی که د ر فهم کشتار اکنون هنوز ناتوان است و پی یافتن «کلید رستگاری» است که در «انبان» بیعملی، برج عاج نشینی و بزدلی او یافت نمیشود. او با دستانی تهی از هر کنشِ رهاییبخش، همچنان به شریعتِ خمینی وفادار مانده است؛ دل بستهٔ «گفتمان صلح و آشتی» با سفاکانِ قدرتپرست است، به امید آن که نه جانِ قربانیان، که شریعتِ خمینی را از ورطهٔ تاریخ نجات دهد.
نقد جایگاه نظری عبدالکریم سروش در نسبت با تحول اجتماعی
سروش وارد قلمرویی شده است که منطق و مختصات آن با دستگاه فکری خودش ناسازگار است: قلمروِ تحول اجتماعی و کنش سیاسی در شرایط بحران. مسأله نه «شجاعت ورود»، بلکه نبود ابزار مفهومی لازم برای این ورود است. از همینرو، آنچه تولید میشود نه نظریه، بلکه نوعی فضاحت گفتمانی است. سروش، بهرغم تحولات ظاهری در زبان و ادبیاتش، همچنان در چارچوب همان منظومهٔ فکری «قبض و بسط تئوریک شریعت» باقی مانده است؛ منظومهای که گوییا برای اصلاح درون دینی معرفت دینی طراحی شده بود، نه برای تحلیل قدرت، دولت، خشونت ساختاری و سرکوب سیاسی. انتقال این چارچوب به حوزهٔ سیاست، نه یک خطای مقولهای (Category Mistake) بلکه تکاپو برای تطهیر سرچشمه اندیشه خود او یعنی شریعت خمینی است. در این دستگاه فکری، حاکم اسلامی هنوز مخاطب اصلاح است، نه موضوع نفی. به همین دلیل، حتی پس از دههها تجربهٔ تاریخی، سروش همچنان با زبان موعظه سخن میگوید، نه با زبان سیاست رهاییبخش. وقتی او حاکمان جمهوری اسلامی را فرامیخواند که «صدای مردم را بشنوند» یا «به حرام خواری دل خوش نکنند»، در واقع هنوز آنان را در مقام فاعل اخلاقی قابل اصلاح مینشاند، نه در جایگاه یک نظام سلطهٔ فاقد مشروعیت.
این موضع، نه از سر ساده دلی شخصی، بلکه محصول مستقیم دستگاه نظری اوست: دستگاهی که در آن، خمینی و یارانش همچنان «حاکم»اند، نه غاصب قدرت؛ دستگاهی که در آن، بحران سیاسی به بحران اخلاقی فرو کاسته میشود؛ و سرکوب ساختاری، به «ناشنیدن صدا» تقلیل مییابد. از این منظر، مسأله این نیست که آیا این سخنان «ساده لوحانه»اند یا «متوهمانه» اند، مسأله این است که این نوع سخن گفتن، از اساس بیرون از منطق تحولات اجتماعی مدرن قرار دارد. در شرایطی که جامعه با خشونت سازمان یافته، سرکوب عریان و فروپاشی مشروعیت «حاکمان» مواجه است، فراخوان اخلاقی به حاکم، نه فقط ناکارآمد، بلکه سیاسی زدایی از رنج و مقاومت است. به بیان دقیقتر: سروش میکوشد با ابزارهای الهیات «اصلاح طلبانه»، مسألهای را حل کند که صرفاً در قلمرو نظریهٔ دولت، قدرت و مقاومت قابل فهم است. نتیجه، نه روشنفکری انتقادی، بلکه نوعی موعظهٔ پساسیاسی است که عملاً در خدمت تثبیت وضع موجود قرار میگیرد. روشنفکریای که هنوز حاکم جایر را مخاطب اخلاق میداند، نه تحلیلگر قدرت است و نه همراه تحول اجتماعی. او نه در کنار مردم ایستاده، و نه از حاکم عبور کرده است.
نقد جایگاه سروش در نسبت با قدرت، رهایی و خشونت
به باور یورگن هابرماس فیلسوف معاصر آلمانی قرن حاضر، گفتگو فقط میان فاعلان ِ برابر، معنا دارد. در نظریه ی کنش ارتباطی، هابرماس پیش فرض گفتگو عقلانی را چنین تعریف میکند: برابری طرفین، فقدان اجبار، امکان پاسخگویی، پذیرش امکان خطا. از منظر هابرماس: خطاب اخلاقی به قدرتِ غیرپاسخگو، گفتگو نیست؛ تخطئهٔ شرایط امکان گفتگوست. خطاب های سروش به «حاکمان» (بشنوید، پرهیز کنید، اصلاح شوید) این پیش فرضها را مفروض میگیرند؛ که قدرت پاسخگوست، پتانسیل گفتگو دارد و آماده پذیرش خطا ست، نقدپذیر است و قابل اعتماد. در حالی که در وضعیت جمهوری اسلامی قدرت مبتنی بر خشونت است، گفتگو نامتقارن است، زبان اخلاق ابزار سرکوب است. میشل فوکو هم بر این باور است که قدرت را نمیتوان با موعظه مهار کرد. او قدرت را نه اخلاقی، نه خطاپذیر، بلکه شبکهیی از نهاد، گفتمان و خشونت میداند. در این چارچوب، مسأله این نیست که حاکم «بد» است یا «ناشنوا»، بلکه این است که حاکمیت از طریق سرکوب عمل میکند. لذا دعوت حاکم به «شنیدن صدای مردم»، نادیده گرفتن منطق درونی قدرت است. سروش آگاهانه، قدرت را شخصی میکند، خشونت را اخلاقی میسازد و ساختار را به نیت فرو میکاهد. این چیزی جز ناتوانی در تشخیص «وضعیت استثنایی» در تعریف آگامبن است. در «وضعیت استثنایی»، قانون تعلیق میشود اما قدرت و نهاد سرکوب همچنان زنده و فعال باقی میماند.
فاشیسم دینی دقیقاً در این وضعیت است:
- کشتار با توجیه امنیت و برقراری نظم
- تعلیق دائمی حقوق شهروندان
- تقلیل شهروند به «حیات برهنه»
در «وضعیت استثنایی» خطاب اخلاقی به حاکم، نه فقط بیاثر، بلکه نابینا نسبت به واقعیت سیاسی است. سروش متوهمانه و کودکانه هنوز گویی در وضعیت «قانون عادی» سخن میگوید، در حالی که جامعه در وضعیت استثنایی زندگی میکند، یعنی وضعییتی که در ان شهروند به «حیات برهنه» تقلیل یافته و دارای هیچ شان گفتگویی با حاکمان نیست. کیسههای انباشته از زندگیهای خاموش، نماد منطق قدرت شریعت و ظرفییت پذیرش دیگری است.
پروژه «روشنفکری دینی» در مقایسه با «الهیات رهایی بخش»
چرا پروژه «روشنفکری دینیِ» سروش ناتمام میماند؟ برخلاف نظریه پردازیهای کسل آور سروش که محتوایی چیزی جز «شرح و بسط» منظومه فکری خمینی نیست، الهیات رهاییبخش در آمریکای لاتین (گوستاوو گوتیرز، لئوناردو بوف) متهورانه در مقابل قدرت حاکم و در کنار مردم میایستد. الهیات رهاییبخش قدرت را نقد میکند، کنار فرودستان میایستد، دولت سرکوبگر را نامشروع میداند، دین را ابزار مقاومت میکند، نه اصلاح حاکم. سروش اما به جای سازماندهی مقاومت، به حاکم متوسل میشود و با خطاب قرار دادن او، انتظار اصلاح اخلاقی دارد؛ رویکردی که بیشتر به موعظه گری میماند تا کنش سیاسی. او همچنین با ادعای بیطرفی سیاسی، آگاهانه در عمل به جانبداری از حاکم ِ هم کیش خود برمیخیزد. به همین دلیل هم پروژهی «روشنفکری دینیِ» او، در لحظهٔ رهایی، از کار میافتد. الهیات رهاییبخش میگوید: مسأله، گناه حاکم نیست؛ ساختار گناهآلود است و مملو از فساد.
اخلاقیسازیِ سیاست، در نهایت، در خدمت بیدفاع کردنِ قربانی است. آنگاه که سرکوب به «نشنیدن صدا»، به «فساد اخلاقی» یا به «سوءفهم دینی» فرو کاسته میشود، خشونتِ ساختاری از نظر پنهان میماند و قدرت بی نام میگریزد. حاصلِ این جابهجایی چیزی نیست جز دعوت قربانی به صبر، تعلیق پاسخ گوییِ قدرت، و فرو کاستن روشنفکر به واعظِ وضعِ موجود؛ کسی که رنج را تسکین میدهد، بیآن که به سرچشمهٔ آن دست بزند.
سیاسیزدایی از خشونت دولتی، خطر واقعی گفتار اخلاقی
آنجا که سروش خطاب به حاکم جبار میگوید «صدای مردم را بشنو»، «حرام خواری مکن» و «اصلاح شو»، خشونتِ نهادینه ردای نامریی به تن میکند. سیاستِ کشتن و سرکوب، از ساحت قدرت به حیاط خلوت اخلاق تبعید میشود و جنایت، نه تصمیمی سیاسی، که لغزشی اخلاقی و خطاهایی فردی معرفی میگردد. همین جاست که سروش برخلاف دعوی نقادیاش، در صف همان «همکیشان»ی میایستد که مدعی فاصله گرفتن از آنان است. با این نوع موعظه گریها، مسئولیت تاریخی پاک میشود. اگر مسأله خطای اخلاقی است، پس میتوان «توبه» کرد، میتوان اصلاح شد، و میتوان بخشیده شد. اما اگر مسأله سیاست است، باید پاسخگو بود، باید کنار رفت، باید محاکمه شد. در این رویکرد، مقاومت بیمعنا میشود، وقتی مسأله «موعظه» باشد:
- اعتراض رادیکال افراطی جلوه میکند
- خشم مردم نامشروع میشود
- خیابان «هیجانزده» خوانده میشود
این دقیقاً همان سیاسیزدایی از رنج است؛ لحظهای که فاعلِ خشونت، نامریی و دستنیافتنی میشود. در چنین افقی، رنج بیصاحب میماند و قدرت، بینام. پیامدهای این رویکرد از پیش معلوماند: تضعیف مقاومت، تطهیر ساختار سلطه، تعلیق داوری سیاسی، و در نهایت، استقرار گوینده در جایگاهی امن و اخلاقی؛ نه به مثابه کنشگر سیاسی، بلکه در هیأت مصلح اجتماعی و معلم اخلاق. روشنفکری که هنوز با قدرت سخن میگوید، در لحظهای که باید در کنار مردم بایستد، ناخواسته به زبانِ قدرت تبدیل میشود. در زمانی که مشروعیت حکمرانی فقها فروپاشیده، خشونت عریان است، قانون معلق و آینده نامعلوم است، در چنین وضعیتی روشنفکریِ اخلاقی شکستخورده است، روشنفکریِ نهادی و کنشگر معنا پیدا میکند.
نیاز مردمِ خشمگین نه به روشنفکری موعظه گر و بیخطر است، بلکه به «روشنفکر نهادمندِ رهاییبخش». روشنفکری که کار ویژهاش نه پند اخلاقی، بلکه تولید و گشودن امکانهای نهادی برای کنش جمعی است؛ امکانی برای ایستادن در برابر ساختار نامشروع و مستبد، و برای بازگرداندن سیاست به رنجی که از آن ربوده شده است. این روشنفکر، خشم را به سیاست ترجمه میکند، او خشم را سرکوب نمیکند، آن را اخلاقی هم نمیکند، بلکه آن را خمیر مایه سازماندهی تبدیل میکند. در غیراین صورت او تزئین گر فاجعه است. خیابان برای روشنفکر، آغاز سیاست است، نه پایان آن. خشم انباشته در خیابان قابلییت تغییر ساختار قدرت را دارد.
نقد برچسب زنی «تروریسم» و فروپاشی دعوی روشنفکری دینی
«تروریسم» بهمثابه ابزار پیشا سرکوب در گفتمانهای اقتدارگرا
سروش، بدون ارائه ی هر گونه سند معتبر یا فرآیند اثباتپذیر، بخشی از جامعه را که در شش دههٔ گذشته در یکی از شدیدترین و پرهزینه ترین تقابلها با نظام شریعت محور برآمده از خمینی قرار داشته است، با برچسب «تروریسم» از میدان مشروع سیاست و فرهنگ حذف میکند. همان نیروی مسلمانی که عدمِ مشروعیتِ شریعتِ خمینی را نه فقط در ساحتِ نظر، بلکه در کشاکشی تاریخساز مُهر کرد؛ نیرویی که داوری تاریخ را به میدان آورد و حکم را از قلمرو انتزاع به صحنهٔ عمل کشاند. همان نیرویی که «روشنفکری دینی» بسیاری از آموزههای خود را—آگاهانه یا ناخواسته—مدیون آن است. سازمان مجاهدین خلق، نیرویی که در نخستین سالهای تأسیس، مرجعیتِ فقاهت با ریشههای ستبرِ تاریخی و الهیاتی را به چالش کشید، و از فردای سیام خرداد ۶۰ تا امروز، در تمامی جبههها بر مشروعیت آن مُهر ابطال زد. این همان نیرویی است که پروژهٔ «روشنفکری دینی» بیهیاهو ژرفای آموزههایش را وام گرفت، آنها را به زبان آکادمیک فرمولبندی کرد، و بیآن که نامی ببرد، هستیِ فکریِ خویش را بر شانههای آن بنا نهاد.
این برچسب زنی، نه یک تحلیل سیاسی، بلکه ابزار کلاسیک حذف «دیگری» در گفتمانهای تمامیتخواه است؛ ابزاری که دقیقاً همان حاکمان «هم کیش»که سروش که او هنوز آنان را مخاطب اخلاقی خود میداند، دهههاست برای سرکوب، حذف فیزیکی و نابودی سیاسی مخالفان بهکار گرفتهاند. کاربست این مفهوم، آنهم بدون معیارهای حقوقی، شواهد عینی و سازوکار دادرسی مستقل، نه تنها فاقد اعتبار نظری است، بلکه باز تولید همان منطق امنیتیای است که اساساً با ایدهٔ مدرنیتهٔ سیاسی و حقوقبشر در تضاد قرار دارد. در اینجا، «تروریسم» نه یک مقولهٔ حقوقی دقیق، بلکه چماقی گفتمانی است برای طرد، بیاعتبارسازی و سلب حق حضور در عرصهٔ عمومی. در گفتمانهای اقتدارگرا، این مفهوم از جایگاه حقوقی خود جدا شده و به یک دال تهیِ امنیتی بدل میشود؛ مفهومی شناور که نه برای توصیف واقعیت، بلکه برای آمادهسازی حذف به کار میرود. این همان چیزی است که آگامبن آن را وضعیت استثنایی دائمی مینامد: فرد یا گروه، پیشاپیش خارج از نظم حقوقی قرار داده میشود. در این وضعیت:
- حذف فیزیکی مشروع جلوه میکند
- حذف سیاسی ضروری به نظر میرسد
- حذف فرهنگی اخلاقی میشود.
روشنگری سیاسی مدرن، برخلاف شیوهٔ سروش، بر سه اصل بنیادین استوار است: فرض بیگناهی، حق دفاع، و شمول حقوق، برای «نامطلوبترین» دیگری. برچسب زنی امنیتیِ بیسند این سه اصل را یک جا معلق میکند و روشنفکر را از جایگاه منتقد قدرت به تولیدکنندهٔ منطق قدرت فرو میکشد. در این معنا، سروش نه در حاشیه، بلکه عملاً در خدمت شریعتِ سرکوب قرار میگیرد. در این نقطه، تفاوتی میان زبان رسمی حکومت و زبان روشنفکر باقی نمیماند؛ فقط جایگاه گوینده تغییر کرده است. این شیوهٔ مواجهه، از منظر فلسفهٔ سیاسی، نشان دهندهٔ فقدان آن چیزی است که میتوان آن را آزاد منشی هنجاری نامید؛ خصیصهای که شرط لازم هر ادعای روشنگری است. روشنفکری، اگر بخواهد واجد معنای مدرن خود باشد، نمیتواند هم زمان مدعی تکثر، گفتگو و حقوقبشر باشد و درعینحال، با زبان حذف و جرم انگاری پیشینی سخن بگوید. از منظر حقوقبشر مدرن، که بر پایهٔ اصول یونیورسال بودن، غیرقابل تجزیه بودن و غیرقابل تفسیر بودن گزینشی استوار است، هیچ جریان فکری یا سیاسی حق ندارد با مصادرهٔ این مفاهیم، گروهی را خارج از دایرهٔ حقوق قرار دهد. هر گونه تلاش برای تفسیر ابزاری حقوقبشر به منظور حذف «دیگری»، نشانهای آشکار از عدم التزام واقعی به آن است، نه دفاع از آن. در این معنا، آنچه در این گفتمان شاهدیم، نه تجلی «روشنفکری دینی» مدرن، بلکه بازگشت شریعت به مثابه منطق طرد است؛ شریعتی که این بار نه در لباس فقه رسمی، بلکه در پوشش زبان آکادمیک و ادعای روشنگری ظاهر میشود. این همان لحظهای است که «روشنفکری دینی» از نقد قدرت، به همدستی نآگاهانه با منطق قدرت شریعت فرو میغلتد.
البته سروش این واقعیت را میداند و آگاهانه نادیده میگیرد: بیش از شانزده سال پیش، مراجع معتبر حقوقی و قضات عالیرتبه اروپا و آمریکا بیاعتباری نامگذاری تروریستی را اعلام کردند و دولتها را به حذف آن واداشتند، نامگذاریای که نه حاصل داوری حقوقی، بلکه محصول معاملهیی سخیف و سیاسی با هم کیشان شریعتمحور او بود. با این همه، سروش هنوز به این اتهامِ دفن شده آویزان است؛ لاشهای متعفن که تنها کارکردش توجیه اخلاقیِ بیعملی و استمرار همدلی با منطق سرکوب است. سروش با کبر ابلیسی، خود را بر مسند قضاوتِ قاضیِ شرع مینشاند؛ فراتر و مشرف بر سازوکارهای مدرنِ دادرسی و احکام نهادهای مستقل قضایی. همزمان، با برچسبهای مندرس و بیاعتبار، تیغِ شریعت را بر گردن آزادیخواهان تیز میکند. ینجاست که تهی بودنِ ادعای قانونمداری و عدالت خواهی او عریان میشود: تعلیقِ گزینشیِ دیگران از قلمرو قانون، و زیستنِ خود در پناه امن همان قانونی که برای دیگران معلق میگردد. این همان نقض بنیادین حاکمیت قانون است.
نقد گفتمان شناختی متن و جایگاه آن در باز تولید نظم اقتدارگرا
گفته ارایه شده سروش در یوتیوب، نه تنها از حیث ادبی فاقد انسجام، دقت مفهومی و اقتصاد زبانی است، بلکه این فقر زبانی را با پناه بردن به استعارهها و قطعات شاعرانهٔ گسسته میپوشاند؛ شگردی که در سنت نقد متن، اغلب نشانهٔ فقدان استدلال منسجم و جایگزینی عاطفه بهجای تحلیل است. اما مسألهٔ اصلی نه ضعف ادبی، بلکه محتوای هنجاری و کارکرد سیاسی متن است. حرفهای او حامل گفتمانی اقتدارگرایانه است که در پی طبیعیسازی و مشروعیت بخشی به حکمرانی شریعت محوری ست که پس از رخداد هولناک دیماه ۱۴۰۴، میکوشد با ترکیبی از سرکوب عریان، ریاکاری اخلاقی و فریب گفتمانی، نظمی جعلی را بر جامعهیی زخم خورده تحمیل کند. نظمی که نه از رضایت عمومی، بلکه از تعلیق حقیقت، سرکوب حافظه و مهندسی روایت تغذیه میکند.
این «نظم»، بهمعنای دقیق کلمه، نظمی جعلی است: نظمی که از ویرانی مشروعیت برآمده و ناگزیر بر همان ویرانی خواهد نشست. هر تلاشی برای بزک اخلاقی یا معنوی این وضعیت، نه ترمیم جامعه، بلکه پوشاندن شکافهای ساختاری قدرت است. در این چارچوب، سروش نه در مقام منتقد قدرت، بلکه در جایگاه یکی از میانجیهای گفتمانی آن ظاهر میشود؛ کسی که با زبان آکادمیک و ادعای دغدغهٔ اخلاقی، به باز تولید منطق همان نظمی کمک میکند که مدعی نقد آن است. نقش او بیش از آن که روشنفکرانه باشد، به نقش حافظان معنایی نظم موجود شباهت دارد: کسانی که نه خود سازندهٔ ویرانهاند، اما با پاسداری از روایت رسمی، امکان پرسش رادیکال از بنیادهای آن را مسدود میکنند.
از این منظر، سروش را میتوان نه صرفاً نظریهپردازی خطاکار، بلکه یکی از دربانان نمادین این ویرانهٔ سیاسی دانست؛ دربانی که با زبان اخلاق و فرهنگ، از نظمی محافظت میکند که بقای آن در گرو خاموش سازی حقیقت، بیاعتبارسازی مقاومت و تعلیق مسئولیت تاریخی است. هر گفتمانی که پس از فاجعه، بهجای نام گذاری خشونت، به ترمیم اخلاقی قدرت بپردازد، نه در سوی بازسازی جامعه، بلکه در خدمت تثبیت ویرانه ایستاده است. بیاعتبارسازی خشم سیاسی، میدان را برای رادیکالیسم اقتدارگرا خالی میکند.
پس از کودتای پینوشه (۱۹۷۳) در گفتمان غالب پسافاجعه نخبگان مذهبی و روشنفکری گفتند:
- «نباید در نفرت ماند»
- «کشور نیاز به آرامش دارد»
- «آشتی مهم تر از انتقام است»
نتیجهٔ این گفتمانِ ریاکارانه روشن است: پینوشه سالها در حاشیهٔ امن ماند، و ساختارهای سرکوب، دستنخورده و بازتولید شونده، به حیات خود ادامه دادند. اخلاقگراییِ بیسیاست، نه جلاد را مهار کرد و نه قربانی را نجات داد؛ تنها زمان خرید، و مصونیت آفرید.
سروش نیز در پی همین مصونیت است: مصونماندنِ همکیشانِ خویش. او، بهمثابه یکی از مهرههای کودتای فرهنگیِ شریعتِ مندرس در دانشگاهها، تاب آن را ندارد که نظامِ دست پختش در ایران به سکوی پرشِ خاورمیانه به سوی یک رنسانس بدل شود؛ رنسانسی که نه با عمامه و منبر و «روشنفکر دینی»، که با نام بانویی مسلمان گره خورده است: مریم رجوی.
عزیز فولادوند
ژانویه ۲۰۲۶ (بهمن ۱۴۰۴)









