نامه مجاهد سربدار محمد تقوی
به «خواهر مریم»
۶ دی ۱۴۰۳
با سلام و درود فراوان و عرض ادب و احترام
براستی که نوشتن برای شما کار دشواری است؛ از نتیجه وسواسهایم که سرچشمهاش کوشش و تلاش برای ویژه نوشتن است و بر جویبار واژگان ساید می افکنند، اگر رهایی یابم از خود میپرسم چه بگویم که خواندنش بیارزد آنهم با مشغلههاتان در این هنگامه سرنوشتساز که می توان گمانه زد با چه توان و تعهد توصیف ناپذیری به آنها می پردازید.
حقیقت آن است که در این سو شرمساریام از کوتاهی و کاستیهایم میخواهد در زمانهای از دست داده رویارویم کند تا احساس گناه بر وزن ضربه بیافزاید و زبان به افسوس بچرخد که «ایکاش به هشدارها توجه می کردم».
میخواهد پیشهوری باشم با ترازویی در برابرش که در یک کفه دانه به دانه «زدنها» انباشته می شوند و در کفه دیگر…
آخر میدانید همه یارانم در آنجا بودند گویی جلسهای بود از جلسات پیش از عزیمت که به کارستانی پایان می پذیرد که قوت قلبی بر آغازی دیگر و اینبار اما در بند دژخیم بی هیچ رد افسوس و اندوه در چهرههاشان، شاد و بزلهگو چنان که چشم در مدار صفای وجودشان میگردید و میگردید و ناگاه قامت یکایکشان در نگاهم مواج شد و دانه اشکی سوزان از حوضچه گرم و جوشان افسوسهایم بر گونه چکید و گرما بخشید و آرام گرفت. احساسم را پنهان و با نگاه همیشگیام دزدانه رصدشان کردم. بار دیگر و باز … منظومه افتخار در درونم میدرخشید اینبار میبالیدم؛ یک گروه رزمنده با دستبند اما سرافراز و پایدار چنان شاد و پر رهند که گویی درب مجلس جشن سرنگونی رژیم را باز کردهای.
« رَبِِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ»
و این دعا را در هر وعده نماز در ۲۰۹ میخواندم. میدانید؟ ویژگی سلولها این است که در تقلیل زندگی ات به سطح زیست جانوری، با برش تمام ویژگیها، کنشها و جزئیاتی که هویتت را بارز کرده و زندگی را شکل میدهند، با تعیین بی رحمانهٔ مرزی خشن و تعریف در فضای بیرون و درون، انسان در بند را برهنهوار در برابر سلطه خشک و خشن زندانبان و دژخیم قرار می دهد.
در آنجا ضرورت اصل طلایی «می توان و باید» به خوبی درک می شد چرا که مقاومت در مفهومی فراتر از کوشش برای نگهبانی از خودٍ آرمانی و سیاسی می بایست به شکل تعهد روزانه، عیارش در دستگاه تهاجم حداکثر سنجیده می شد تا با اتصالم به منشاء خیر، سلطه و هژمونی دژخیم شکسته و مبارزهام با مبارزه زنان و مردان، خواهران و برادران هم رزمم پیوند میخورد.
بنابراین در برنامهٔ روزانه ام در هر صبحگاه که طبق معمول همسلولی هایم در آن ساعت در خواب بودند، روبروی درب یکپارچه و آهنین سلول از خود می پرسیدم که آیا برای هر پیشامدی آمدهام و بعد … اما «بیا بیا» گفتنهایم تا با جانمایهٔ اشرفی آنگونه که میبایست خالص و آتشین نمیشد، ادامه میدادم و در آن تکاپو حماسههای اشرف بزرگ و شگرف و پرشکوه مینمود و شگفتا که در تکرار صد و شصت و چند روزه یادش همچنان نیرو می بخشید.
در نخستین و واپسین رویارویی ام با آخوند فرومایه ای که رئیس شعبه ۲۶ بیدادگاه رژیم است وی با ترفندی حقیرانه از سر درماندگی می کوشید که با کشاندنم به جلسه دادگاه، با ادعای حضور و امضاء نکردن «صورتجلسه دادگاه» از داغی تحریم بکاهد. شایه تصورش را نمیکرد که اوضاع بر محاکمهٔ خودش بچرخد و چند باری هم عاجزانه گفت «همهاش نمیشود که حرف تو پیش برود کافی است که درخواستی بنویسی، همین امروز منتقلات میکنم به بند ۴» آخر بنده بلاهتاش را به او گوشزد کردم، اینکه با توهم به زانو درآوردن و دست کشیدنم از تحریم شعبهاش مرا به ۲۰۹ انتقال داده و اینک زبونانه میخواهد به اجبار «صورت جلسه دادگاه» را به گوشم برساند. راهی جز تکذیب نقشاش در انتقال نداشت و سرانجام در پی بروز و آشکار شدن سلسلهای از خواری و درماندگیاش در برابر ماموران حیرت زده اعزام روی به تهدید آورد که «تو لایق زنده ماندن نیستی، همان بهتر که اعدام شوی»…
« قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَیَیْنِ وَنَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکُمْ أَنْ یُصِیبَکُمُ اللَّهُ بِعَذَابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَیْدِینَا ۖ فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ » (توبه -۵۲)
در آخرین تماس هفتگی با خانواده در ۲۰۹ دانستم که قضائیه رژیم برای بنده و چند تن از دوستان حکم اعدام و زندان صادر کرده است. فرجام هر چه باشد تا همینجا هم صدور این احکام بواسطهٔ کارزار مقاومت و نقش محوری شما در آن شگفتی آفریده و منشاء خیری شده است که بطور گسترده نام و رسم و آوازهٔ مجاهدین و مقاومت ایران را بر سر زبانها میاندازد.
در اینجا در بند ۴ نیز بواسطهٔ روحیه فوقالعادهٔ بچهها، پایداری و پاکبازی و ایمان و عزمشان که صدور احکام اعدام را به سخره گرفته اند، دیگر زندانیان سیاسی و غیرسیاسی را به شگفتی انداخته که با ابراز همدلی و احترام، ما را خجالت زده می کنند.
آنکه باید برای برون رفت از مرگ در تقدیرش چاره کند رژیمی است که حتی در امنیتیترین نهاد و بازداشتگاه وزارت اطلاعاتاش، وضعیت نزار نگهبانان و گماشتگان اوباشاش هم نشان میدهد که خبری در راه و رویدادی بزرگ در پیش است، یکی از گماشتگان صاحب منصب و بلندمرتبهاش در ۲۰۹ پیش از آن که در حمام را بهرویم ببندد غافلگیرانه و لرزان و از موضع ضعف میپرسد «اگر جای ما عوض شود شما با من چه می کنید؟» و نگهبانی دیگر، همکارش که با من در نزاع است را به زور به راهرو میکشاند و با حرص اش میگوید « اینو ولش کن ول اش کن این مجاهد است! »
«وَلَا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَافِلًا عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُونَ ۚ إِنَّمَا یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصَارُ» (ابراهیم-۴۲)
چند روز پیش تصویری مرتبط با ویدئو کنفرانسی از شما را دیده بودم که در آن برگهای از تصاویر ما شش تن را در دست داشته بودید. نکته نگران کننده، چهره مغموم شما در آن تصویر است. گمان نکنم که هیچ تلاشی برای بر طرف کردن نگرانیتان سودمند باشد اما اگر که بخواهم گل احساس را در اوج شادابیاش با دست تواضع خالصانه تقدیم کنم باید عرض کنم که، رستگاری بزرگی است آن و پروردگارم امید که دریغ نکند از من، آخرین گامهای زندگی را در اوج تعهد برای رهایی مردم ستمدیده با یاد و خاطر و مهر شما و برادر پیمودن، در آمادگی بیمانند انقلابی بهسوی رفیق اعلا سربدار شدن و اینگونه حاضر، حاضر، حاضر بودن خود را جانانه پاسخ گفتن.
هیچگاه در زندگی به این اندازه خرسند نبودهام. تصور روز جشن بزرگ رهایی مردم ایران که بسیار بسیار نزدیک است، هر آن احساسی که با مرگ نسبت دارد را به پس میراند. سرشاریم ز صفای وجودتان سپاسگزار شما و برادر. شما و برادرم بابت راهی که آمدیم و خوشبخت از ………..
«فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ ۖ تَوَفَّنِی مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ» (یونس-۱۰۱)
ای گشاینده و سرشت آفرین آسمانها و زمین، سرپرست و یاورمان در دنیا و فرجامش روز واپسین تویی، مجاهد مسلمان بمیرانم و با درستکاران بهم رسانم و پیوندم ده.
به برادر بزرگوارمان سلام برسانید و به همه برادران و خواهران گرامی که یادشان نمیکاهد بگویید که برای همه چیز سپاسگزارم،
خوشا به قلبی که به شمایان عشق بورزد،
خوشا به چشمی که روشن شود ز دیدن جمالتان
و خوشا به جانی که ز یادتان نکاهد و بسوزد در فراق
سرباز کوچک میهن و رزمنده آزادی
۱۴۰۳/۱۰/۶








