سال ۱۷۸۹، در بحبوحه انقلاب کبیر فرانسه، شرایط اجتماعی بسیار ملتهب بود. فقر و نداری گلوی مردم محروم را میفشرد؛ سفرهها خالی بود و گرسنگی بیداد میکرد.
روزی لوئی شانزدهم و همسرش «ماری آنتوانت»، دریکی از کاخهای پرشکوه خود در حال تفریح بودند. یکی از مشاوران آنها، با رنگی پریده و دلی نگران نزدیک شد، کلاه از سر برداشت، زبانش را دور دهانش چرخاند، سینهای صاف کرد و درحالیکه منمن میکرد گفت: اعلیحضرتا! جسارت نباشد؛ اما وضع مردم بسیار ناگوار است؛ آنها نان برای خوردن ندارند!
چشمان لوئی شانزدهم از ترس گرد شد. نمیدانست چه بگوید؛ یکباره ملکه، ماری آنتوانت که از فرط ترس قیام مردم، حسابی گیج شده بود، گفت: خب اگر مردم نان برای خوردن ندارند، بهجایش نان شیرمال و شیرینی بخورند!
حتما گمان میکنید چون در آستانه 14ژوئیه، سالروز انقلاب فرانسه هستیم این داستان را گفتم. داستانی که تبدیل به طنزی تاریخی شده. اما باور کنید علت بیان این طنز، چیز دیگری است؛ روشنتر بگویم: علت چرکنوشتهای خندهدار است که همینالان خواندم. طنزی که دستکمی از داستان ملکه آنتوانت ندارد.
نگارنده کیست؟ یک جیرهبگیر ولایت![1] مقاله را در چه تاریخی نوشته؟ «1ژوئیه2017-10تیر96».
موضوع مقاله چیست؟ گردهمایی مقاومت ایران در پاریس. (با توجه به تاریخ، یعنی گردهمایی تمام نشده، مقاله جیرهبگیر ولایت نگاشته شده است. نکند از پیش…؟!)
چه گفته؟ باور کنید آدم کم تمرکزی نیستم، اما ابتدا هر چه این چرک نوشته را خواندم، سر درنیاوردم که درنهایت حرفش چیست. آخر آنقدر فوق متناقض بود که اگر بهعنوان تز پایانی دکترای دانشجوی پارادوکس شناسی ارائه میگشت، بیدرنگ پذیرفته میشد!
برای نمونه میگوید: «(مجاهدین) جایی در دلهای مردم ندارند…»؛ اما چند جمله بعد میگوید: «باید بدون هیچ تردیدی گفت، کنفرانس مجاهدین بسیار باشکوه، منظم و در بالاترین شکل ممکن برای یک کنفرانس حزبی و سیاسی برگزارشده و میشود و هرسال بر شکوه آن افزودهتر میشود!»
جا نداشتن مجاهدین «در دلهای مردم» را باور کنیم، یا «کنفرانس باشکوه» را؟!
میگوید: «سازمان مجاهدین خلق بین ایرانیان در داخل و خارج کشور منفور است…» سپس میگوید: «در هیچ برههای از تاریخ معاصر، هیچ سازمان خارج از حکومتی در هیأت اپوزیسیون در پنج قاره جهان، نتوانسته است همچون مجاهدین کنفرانسی چنین پرازدحام، باشکوه، منظم، پرسروصدا، با پوشش رسانهای عجیبوغریب، برپا کند!»؛
منفور بودن «مجاهدین… بین ایرانیان» را باور کنیم، یا «شکوه، نظم، پرازدحام» گردهمایی مجاهدین را؟
میگوید: «بینندگان تلویزیون (مجاهدین) سیمای آزادی حتی به اندازه کانالهای… بیاعتبار فارسی هم نیستند!»؛ کمی بعد میگوید: «شگفتیآور است؛ سازمانی که در عرصه کمی و ظاهریاش، از خزانه تهران تا پاریس، طی ۳۸ سال چنان تحولی را شاهد است که بسیار فراتر از تحولات دیگر احزاب و تشکیلات اپوزیسیون، نهتنها [در] ایران بلکه [در] همه کشورهای خاورمیانه است!»؛
«بیاعتباری» سیمای آزادی را باور کنیم که حتی در حد «کانالهای… بیاعتبار فارسی» هم نیست، یا «شگفتی» از سازمانی که «عرصه کمی و ظاهریاش… بسیار فراتر از» دیگر سازمانهای نهتنها ایران، بلکه همه خاورمیانه است؟!
میگوید: «سازمان مجاهدین دمکرات نیست و تنوع و تعدد آرا را نمیپذیرد!»؛ چند جمله بعد میگوید: «چرا در کارناوال مجاهدین همه خلق جهان حضور دارند؟!»
غیر «دموکرات» بودن مجاهدین و نپذیرفتن «تنوع و تعدد آرا» آنها را باور کنیم، یا حضور «همه خلق جهان» در گردهمایی مجاهدین را؟!
در اینجا بود که آن حالت گیجی مفرط نویسنده تمرکزم را به هم زد. داستان چیست؟ حرف این جیرهبگیر چیست؟ اما یکباره، با خواندن چند سطر بعد، از جا پریدم و مانند ارشمیدس، درونم فریاد کشیدم: «یافتم-یافتم!»
چه چیز را یافتم؟ حرف و درد نگارنده چرک نوشته را!
حرفش چیست؟ امیدوارم گیج نشوید! اما حرفی ندارد؛ درد دارد، سوزش دارد، گاوگیجه دارد! از چه؟ خودش پاسخ را داده؛ نگاه کنید:
«سلطنتطلبان… چرا در نشست حضور ندارند؟… (مجاهدین) باید… اصلاحطلبی را… در نظر آورند!… جشن پاریس هنگامی بعد ملی داشت [که] شاهزاده رضا پهلوی… [در آن] نشسته بودند…!»
بله درد این است که چرا مجاهدین اینگونه جبههشان را در برابر دشمنان آزادی مردم ایران آببندی کردهاند؟ چرا منفذی برای «سلطنت» و «اصلاحاتچی» (از نوع شیخ اعدام، روحانی و قدارهبند 18تیر خاتمی) باز نمیگذارند؟ منفذی که نظام ولایت بتواند از آن نفوذ کرده، جبهه سرنگون کنندهاش را خنثی کند؟ آه که اگر این مجاهدین اینقدر در قبال سرنگونی آخوندها سخت و دگم نبودند! آه که اگر در قبال شاه خونریز سفت و محکم مرز نمیکشیدند… آه…
بله؛ تمام سوزش از یکسو مرزبندی سرخ و سوزان مجاهدین با «شاه و شیخ» است، از طرف دیگر قدرت عظیم و مردمی مجاهدین و مقاومت ایران.
البته این سوزش و فغان جیرهبگیر ولایت، با شرایط کنونی جهان و «وزیدن باد» تغییر، بالغ میشود. آنجا که در حسرت رفتن دولت اوباما، که چوب زیر بغل آخوندها بود، مینویسد: مجاهدین «امسال اما با وزیدن باد موافق در واشنگتن و پرواز لبخند مهر از منطقه خلیجفارس، (منظورش اجلاس آمریکا با 50کشور منطقه بر ضد رژیم است)… باابهت بیشتری در کنفرانس سالانه ظاهر» شدند!
بعد هم در قبال پیشرفت خط و استراتژی سرنگونی مجاهدین، یعنی «سرنگونی» که پس از ۳۶ سال تازه آمریکا هم به آن رسیده (تیلر سون-25خرداد96) جیرهبگیر ولایت التماس میکند: «دنیا و از آن بیشتر همسایگان ما باید بدانند، شکوه کارناوال (مجاهدین)… دلیل بر مطلوبیت و مقبولیت و مشروعیت خانم رجوی و (مجاهدین) در خانه پدری نیست!».
بله، درد از یکسو مرزبندی سرخ و سوزان مجاهدین با شیخ و شاه است، از طرف دیگر جایگاه آلترناتیو سرنگونکننده نظام ولایت! دردی که برای ولایت و جیرهبگیرانش درمانی ندارد؛ تا جایی که در تناقض و پارادوکس چنین سقفهایی میزنند.
فکر کنم در این میان، تنها کسی که از این چرک نوشته شاد باشد، مرحومه ملکه «ماریآنتوانت» است! چراکه پس از ۲۲۸ سال که از تناقضگویی خندهدار آن روزش میگذرد، اکنون ابهت تناقضگویی ابلهانه این جیرهبگیر ولایت است که ازاینپس بهعنوان طنز گاوگیجه دیکتاتورها، در ویکیپدیای تاریخ ثبت میشود!
[1] – علیرضا نوری زاده
میثم ناهید









