روز پنجشنبه ۷بهمن ۱۴۰۰ محاکمه حمید نوری از دژخیمان قتلعام زندانیان سیاسی در زندان گوهردشت در دادگاه سوئد ادامه یافت.
در این جلسه رحمان درکشیده از شاهدان قتلعام زندانیان سیاسی در زندان گوهردشت از سازمان فداییان اقلیت به ادای شهادت پرداخت. وی از آذرماه ۵۹ تا اواخر ۶۷ بهمدت بیش از ۸سال در زندانهای رژیم آخوندی بهسر برده است
رحمان درکشیده که قبل از دستگیری، دژخیم حمید نوری را که همسایه آنها بوده را میشناخته، مشاهداتش از جنایات دژخیمان بویژه در مقطع قتلعام ۶۷ و نقش دژخیم حمید نوری را برای دادگاه بازگو کرد. وی گفت این دژخیم از سال۵۹ در زندان اوین به جنایت مشغول بوده است.
وی ضمن تشریح اقدامات جنایتکارانه دژخیمان از قبیل ناصریان و حمید نوری علیه خودش و دیگر زندانیان مارکسیست نمونههایی از جنایتهای وحشیانه دژخیمان در حق زندانیان مجاهد را هم بازگو کرد.
گزیده ای از سخنان رحمان درکشیده از شاهدان قتل عام، سخنان دادستان، وکلا و مکالمات قاضی-پنجشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۰– ۲۷ ژانویه ۲۰۲۲
دادستان کریستینا لیند هوف کارلسون: میدونیم که شما تون ایران زندان بودید. اینه که میخوام بپرسم که اصلا چرا شما دستگیر شدید و کی دستگیر شدید چرا زندانی شدید.
رحمان درکشیده: ۲۶ آذرماه سال ۵۹ من دستگیر شدم. ما در حال نوشتن شعار علیه جنگ ایران و عراق بودیم، سازمان ما مخالف جنگ ایران و عراق بود
دادستان: خب شما چه سازمانی بود که شما هوادارش بودید؟
رحمان درکشیده: سازمان ما اونموقع اسمش بود سازمان چریکهای فدایی خلق ایران. معروف هست به سازمان فدائیان اقلیت.
دادستان: این یک سازمان چپی بود دیگه،یعنی تشکیلات مارکسیستی بود با این حساب. درسته؟
رحمان درکشیده: میتوانیم بگوییم بله.
دادستان: خب شما چندسالتون بود وقتی دستگیر شدید؟
رحمان درکشیده: ۱۶سال
دادستان: خب بعدا حکمی علیه شما صادر شد؟
رحمان درکشیده: طولانیه یک مقدار. من بعد از نزدیک به ۶ ماه رفتم با هم پرونده ایم زندان یعنی اونی که با هم دستگیر شده بودیم. تقریبا ۶ ماه یعنی چند روز کمتر. بعد از چند روز اسم منرا برای آزادی خواندند ۲۶ خرداد سال ۶۰. اون زمان رسم بود که کسیکه آزاد میشد با همه بچه ها خداحافظی میکرد و بچه ها برایش سرود میخواندند. به همین بهانه من آزاد نشدم اون روز. تحولات سیاسی در ایران با سرعت پیش میرفت. دیماه سال ۶۰ دوباره من را فرستادند دادگاه با همان اتهام. بعد از مدتی ۳ سال حکم گرفتم.
دادستان: خب آخه این سالهای زیادی شد. درواقع اینجور شد که سالهای زیادی شد عملا شما چند سال زندان نشستید؟
رحمان درکشیده: دقیقا ۸ سال و ۲ماه.
دادستان:ولی مجازات شما عملا ۳ سال محکوم شده بودید. چی باعث شد که شما اینقدر طولانی تر زندان باشید؟
رحمان درکشیده: بله همانطور که گفتم اول،برای اون موردی که من دستگیر شده بودم دادگاه اول میخواست منو آزاد بکنه. بعدا ۳ سال گرفتم،بعد از ۳ سال چونکه باصطلاح خودشون ما هنوز برسر مواضع خودمون بودیم مواضع سیاسیه ها . من و خیلی های دیگه آزاد نشدند با پایان حکمشون. به این ها میگفتند ملی کش. یعنی فقط بخاطر عقیده مون باز همچنان زندان بودیم.
دادستان:من حالا میخواهم یک بخشی برگردم به عقب زمانا به اون موقعی که شما هنوز دستگیر نشده بودید .
رحمان درکشیده: ما در تهران خیابان سبلان شمالی هشت متری شاهدوست زندگی میکردیم. که بعد از قیام ۵۷ و سرنگونی شاه اسم ۸متری شاهدوست شد خیابان شهید علیپور
دادستان: شما آقای حمید نوری رو میشناسید؟
رحمان درکشیده: فکر کنم سه تا چهارتا خونه اونورتر بودیم .سه تا خونه فکر کنم اونورتر بود. ولی مشخص تر بگم که این حمید نوری دوسال با دادش من تو یه مدرسه به نام محمدرضا شاه بودند. با برادر من که از من چند سال بزرگتر بود. بعد یه دوره ای دوست بودم . یعنی با هم میرفتیم بعضی اوقات تظاهرات و تو همین رابطه رفتن به تظاهرات رابطه ما شکل گرفت درواقع .
دادستان: بهمن چه ارتباطی به حمید نوری داشت؟
رحمان درکشیده: همین دادشش بود دیگه
دادستان: ولی شما اصلا ایشون رو دیدید حمید نوری رو تو اون مقطع صحبت کردین باهاش اگر بهرحال اختلاطی بود صحبت میکردین یا میدیدین چند وقت یه بار بود؟
رحمان درکشیده: بهرحال دیدن که آدم سه تا خونه اونورتر باشه زیاد میبینه دیگه نمیتونم بگم صدبار دیدمش هزار بار دیدمش ( با خنده ) نمیدونم چقدر دیدمش. ولی یادم نمی آید اون زمان اصلا باخودش تو اون محل هیچوقت صحبت کرده باشم هیچ یادم نمیاد. همونطور که گفتم با داداشم همکلاس بود.
رحمان درکشیده : بنای دوستی من با بهمن رفتن به تظاهرات و ضد شاه بودن بود. جالب این بود که رحیم هم با ما می آمد. تا یکبار بهش گفتم چرا داداش تو نمی آید؟ یک حالت لبخند مانندی زد گفت که خوشش نمیآید.
دادستان: میخواستم اینطوری ادامه بدم سوالم رو بعد می دونید که حمید نوری چکاره شد؟
رحمان درکشیده: خب من همان سال ۵۹ قبل از دستگیری شنیده بودم که رفته اوین.
دادستان: میدونید که چطور شد که رفت سرکار تو اوین؟
رحمان درکشیده: اونی که من شنیدم میگم. یکی بود بنام ماشاءالله که من نمیدونم خونه اش کجا بود. شاید بچه های بالای محل بود. ولی یکبار دیده بودمش یک قد کوتاهی داشت یک ریش هایی مثل حزب اللهی ها میگذاشت همونموقع هم ، داداشم گفته بود که ماشاءالله حمیدنوری را برده اوین.
دادستان:اون دوره ای که شما توی زندان اوین زندانی بودید، هیچوقت حمید نوری را اونجا دیدید؟
رحمان درکشیده: سال ۶۵ اولین بار بود.
دادستان: ببینید من الآن سوالم اینطوری براتون بگم. میخواهم ببینم که بغیر از اون دفعه دفعات دیگه ای هم حمید نوری را توی اوین دیدید برخورد داشتید یا نه؟
رحمان درکشیده: توی اوین دیگه نه. ولی یک اتفاقی توی اوین افتاد که حمید نوری نقش داشت تویش. بگم؟
دادستان: بله.
رحمان درکشیده: من یکبار بابام آمد ملاقات، ملاقات اینجوری بود دیگه توی کابین بود با تلفن حرف میزدیم. یک گوشی اینطرف یک گوشی اونطرف. بابام گفت که اینجا به من گفتن که برادرهایش چرا نمی آیند ملاقاتش؟دفعه دیگه برادرهایش را هم بگویید بیایند. خوب دقت کنید زندانبان میگوید چرا برادرهایش نمی آیند؟من همون موقع شک کردم.
قاضی: (سوالی از مترجم میکند و مترجم جواب وی را میدهد)
دادستان: برادرهای زندانبان، برادرهای شما؟ برادرهای کی؟
رحمان درکشیده: به پدرم گفته بودند جلوی در زندان، زندانبان گفت چرا برادرهایش نمی آیند ملاقات رحمان؟پس خوب دقت کنید زندانبان میگوید چرا برادرهایش نمی آیند ملاقات؟ در حالیکه در زندان فقط به پدر مادر و همسر اجازه ملاقات میدادند به فرزند هم میدادند یه سالهایی یکبار در سال به برادر و خواهر هم میتوانستند بیایند. به هر حال من شک داشتم به این قضیه ولی نمیتوانستم روشن از پشت این تلفن به بابام بگم اون هم متوجه نشد دفعه بعد دو تا دادشهای من را با خودش آورد به ملاقات، بجای ملاقات اما من ملاقات نگرفتم بجای ملاقات هر سه تا را گرفتند و دستگیر کردند پدرم آن شب حالش بد شد چون قبلا هم سکته قلبی کرده بود مجبور شدند با برادر بزرگم آنرا آزاد کنند بروند بخاطر فوریتهای پزشکی اما دادش من رحیم را سه ماه تو سلول انفرادی نگه داشتند. رحیم هیچ فعالیت سیاسی هیچوقت نداشت.
دادستان: حالا اگر بریم گوهردشت بعد من اینجوری متوجه شدم که شما تیر ۶۷ میروید آنجا خوب حالا ظرف آن مقطع شما خاطرتون هست که رهبریت و مدیریت زندان کی ها بودند؟ در آن مقطع
رحمان درکشیده: بنظر می آمد که ناصریان همه کاره باشه که الان بنام قاضی مقیسه همچنان حکم اعدام برای زندانیان سیاسی همچنان صادر میکنه.
دادستان: شما کس دیگری را به جا می آورید؟
رحمان درکشیده: بنظر می آمد که حمید عباسیان همین حمید نوری نقش مهمی بعد از ناصریان آن موقع داشت.
دادستان: خوب این ناصریان را که گفتین همه کاره بود و اینها این را شما توی سال ۶۷ دیدید توی گوهر دشت؟
رحمان درکشیده: بله
دادستان: خوب اولین باری که ایشون را دیدید در چه ارتباطی دیدید؟
رحمان درکشیده: ما را که از اوین آوردند گوهردشت انداختند سلولهای انفرادی البته از جزئیات میگذرم جزئیات را توضیح نمیدهم یکبار آنهایی که باهم آورده بودند از اوین به گوهردشت آمدند ما را جمع کردند انداختند توی یکی از بندهای فرعی. کدوم بند نمیدانم فقط میدانم بند فرعی بود اینها را میدانستم. هرکدوم از این بندهای اصلی بغلش یه بند فرعی هم بود که ۲ تا اتاق داشت. بالای بند ما بالای همین بند فرعی بچه های ملی کش مجاهد بودند، علی بابایی یکی از بچه های ملی کش بالا بود ۵۹ باهم بودیم. با مورس تماس گرفتیم با بالا علی میگفت که بچه ها رو همه رو بردن ما چند نفر بیشتر نموندیم. کجا بردن مطمئن نبود ولی میگفت هیچکس برنگشته و احتمال اعدام می دادن . بچه های دیگه که تو اون بند تو این فرعی بودیم با بیکی از بند های روبرو هم نماس گرفته بودن با هم با این مورس یکی از این بندها بندهای اصلی . اونا هم از اعدام زندانیها خبر داده بودند. .
دادستان: خوب حالا زماناً بخوایم صحبتشو بکنیم میدونید این چه زمانی هست چه مقطع زمانی رو داریم بحثشو میکنیم؟
رحمان درکشیده: باید اوائل مرداد باشه یا وسطش. بعد ما دیگه هی صحبت میکردیم چیکار باید بکنیم تو این شرایط شرایط ناشناخته ای بود برای ما صحبتهامون خیلی طول کشید تازه رفته بودیم بخوابیم. که ناصریان اومد تو در بند رو باز کردن ناصریان اومد تو از موضع خیلی بالا همه رو تهدید کرد که مثلا مصاحبه میکنید یا از اینجور چیزها که سه نفر قبول نکردیم من و کاوه اعتماد زاده که پدرش معروفه به آزین و یکی دیگه از بچه های توده ای بود. ناصریان ما سه تا رو برد دوباره تو انفرادی . این اولین برخورد من با ناصریان بود .
دادستان: خیلی خوب بعدازاینکه شما رو بردن سلول انفرادی بعد چی شد؟
رحمان درکشیده: مدتی انجا بودیم تو انفرادی نمیدونم دوهفته چقدر یادم نیست دقیق هر روز برای صبحانه نهار شام سه بار که در رو باز میکردند ۳۸ تا سلول بود در رو باز میکردند شروع میکردند به زدن بعد لیوان چایی یا غذایی میدادن دستت. البته ماها که چپ بودیم ماها رو نمیزدن عموماً عموما بچه های مجاهد که بقیه بودن اونها رو خیلی بدجوری میزدند
مترجم : مجاهدین را بد جوری می زدند ؟
رحمان درکشیده : بله اونا رو خیلی میزدند. یکبار هم شب اومدن یکی یکی سلولها رو بردن که یک طوماری امضا بکنن. خطاب به صدا و سیما در محکومیت مجاهدین.
دادستان: این چه لیستی بود؟ چه طوماری بود؟ اینو من نفهمیدم طومار چی بود؟
رحمان درکشیده: طوماری مثلا علیه مجاهدین ولی از ما وقتی فهمیدن که اتهام مثلا اقلیته بعد منو برگردوندن سلول.
دادستان: خوب بعد چی میشه جلوتر از سلول انفرادی بالاخره بیرون امدین؟
رحمان درکشیده: تا روز ۶ شهریور که ما رو که میان در و باز میکنن و من و چند نفر دیگه که اتهام های چپ داشتن برای دادگاه میبرن. در واقع دادگاه که نبود یه هیئتی برای کشتن آدمها بود . منو بردن تو دادگاه به اصطلاح دادگاه همون هیئت مرگ چشم بندم رو برداشتم.
یه تعداد آدم نشسته بودند ولی من چشمهایم زوم شد روی اشراقی و نیری بقیه را نمی شناختم البته اسمهایی گفته شده توی روایتهایی که از زندان آمده در مورد چه کسان دیگه ای بودند ولی من این دو تا را قشنگ می شناختم و تمام حواسم به این دو نفر بود.و این دوتا بودند که حرف میزدند به ویژه نیری این دو تا را من خوب می شناختم من گفته بودم که ما شنیده بودیم در مورد اعدامها ولی در مورد بچه های مجاهدین اینجوری شنیده بودیم که هر کی میگفت مجاهد یا هوادار یا سازمان همین یک کلمه کافی بود که اینها را اعدام بکنند این چیزی بود که ما شنیده بودیم بنابراین من خودم را آماده کرده بودم که از من بپرسند که مثلا هنوز هوادار اقلیت هستی یا مثلا از این چیزها. ولی برای ماها یه چیز دیگه در واقع آنها تعیین کرده بودند. آن هم مسئله مذهب بود و ما نمیدانستیم
از من پرسید اسم اسم فامیل اینجور چیزها متولد چه سالی از این جور چیزها که نرمال بود اول شروع می شد. بعد گفت مذهب گفتم ندارم گفت یعنی چی مسلمان نیستی؟ گفتم نه بعد گفت از کی اینجوری شدی؟ بخاطر اینکه من تو ۱۶ سالگی دستگیر شده بودم من اینجا بود که یه هو به ذهنم رسید که پس میخواهند روی این گیر بدهند. گفت بابات چی بابات هم مسلمون نیست؟ من هم همه چی را انکار کردم گفتم نه بابام هم نیست یه نکته یادم رفت اشراقی تو وسطهای صحبتهای صحبت نیری گفت که خوب حاجی معلومه دیگه از بچگی اینجوری بوده.
نیری گفت که یعنی تو عمرت یکبار بسم الله نگفتی؟ یکبار الله اکبر نگفتی؟ اسم خدا را بر زبون نیاوردی؟
من گفتم نه. همین موقع ناصریان اومد تو اتاق گفت حاجی این اسمش تازه لو رفته مشخص شده، تا حالا با اسم مستعار تو زندان بود. ولی همونطوری که به شما گفتم ناصریان من را نمی شناخت. نمیدونست که من با اسم مستعار سالها زندان بودم. تازه امده بودم زندان گوهرشت. اما یک نفر میدونست و اون حمید نوری بود ولی چون نمیخواست من ببینمش به ناصریان گفته بود و ناصریان اومد تو اتاق. خیلی دوست داشت من اعدام بشم. ولی من نشدم تا امروز اینجا شهادت بدم. بعد ناصریان اینرا گفت،نیری گفتش به من نگاه کرد بعد از ناصریان که اینرا گفت به من با یک حالت خشم نگاه کرد گفت بهت وقت میدهم مسلمون بشی وگرنه حکم خدا را در مورد تو اجراء میکنم.
من را چشمبند زدن و از اتاق مرا آوردند بیرون، من را سپردند به دست یک پاسدار دیگه و یک نگهبان دیگه، زندانبان دیگه. گفت کجا باید بریم؟گفتم نمیدونم. گفت بهت گفتند مسلمونی یانه؟ تو چی گفتی؟به زندانبان گفتم که من گفتم مسلمان نیستم. من را برد به سمت چپ اونجایی که بنام چپ معروف شده بود. آره احتمالا آغاز یک راهروی بلند که بسمت سالن اعدام میرفت.
من را نشوندند کنار دیوار. برحسب اتفاق درست نشستم کنار (در اینجا بغض میکند) درست نشستم کنار محمود قاضی. محمود ۵۹ هم با هم یک چند ماه زندان بودیم. البته آزاد شده بود دوباره دستگیر شده بود. پدر محمود نبی بود نبی عباسی، هر دو بچه های اقلیت بودند. با هم شروع کردیم به صحبت کردن،بهشون اخبار را دادم اونها هیچی نشنیده بودند، محمود گفت بچه ها اوضاع خرابه،
ظهر به ما نون و پنیر دادند توی اونجا که نشسته بودیم. یک زندانبان آمد گفت هرکه میخواهد برود توالت دستش را بلند کنه. من دستم را بلند کردم منرا برد توالت. وقتی برگشتم همه این بچه ها را برده بودند. صدای پاشون هنوز می آمد. دوباره بچه هایی را آوردند سمت چپ. وقتی زیاد شدیم دوباره اسمها را شروع کردند به خواندن، اسم، اسم پدر. دوباره بردنشون. ما حدودفکر میکنم ۵ نفر ۶ نفر همچی چیزهایی مونده بودیم. ما پنج شش نفر شده بودیم مرتد ملی و اونها مرتد فکری شده بودن ما را جمع کردند بردند بالا تو یک اتاقی انداختند. یکی دوساعت بعد ناصریان اومد، در سلول را باز کرد گفت نماز خوندید؟ما گفتیم نه،
ناصریان گفت همه اون رفیق هاتون که امروز پایین بودند همه شون را کشتیم. همه شون را اعدام کردیم. شما اگر نماز نخونید اعدامتون میکنیم.
بعداز آنتراکت
دادستان: توی ایران تریبونال اسم شخصی را میاورید بنام مصطفی فرهادی که ایشون به هر حال تابستون سال ۸۸ فوت میکنند میدانید ایشون در کجا در کدام زندان اعدام شدند؟
رحمان درکشیده: بله گوهر دشت و این داستان خیلی چی بگم دردناکی داره. مصطفی از بچه هایی بود که پس از شنیدن خبر اعدامها قبول میکنه که مسلمونه. ولی چون این از زمان شاه زندان بود و این را می شناختند بردند باز اعدامش کردند این برمیگشت به همون حکم مرتد فکری که گفتم. یعنی شما از یه خانواده مسلمان بودید بعد مارکسیست شدید حالا مسلمان هم بشوی دوباره فایده ای نداره اعدامی.
دادستان: شما گفتین که وقتی از هیئت میایید بیرون پیش نزد یا کنار محمود غازی می شینید.
رحمان درکشیده: بله
دادستان: بعد شما اینجا می نویسید که ایشون همون روز اعدام شد.
رحمان درکشیده: بله
دادستان: بعد من فقط برای دادگاه بگم که این آدم اسمش هست تو لیست سی شماره ۹ درج شده. حالا محمود غازی را شما از کجا میدانید که ایشون اعدام شده؟
رحمان درکشیده: محمود غازی بغل من نشسته بود دیگه همه شون را بردند اینها تو دادگاه گفته بودند مسلمون نیستیم. فرقش فقط با من این بود که من گفتم هیچوقت خانواده ام هم پدرم هم مسلمون نبوده من اعدام نشدم شدم مرتد ملی. و باز فراموش نکنیم که ناصریان همون شب اومد اتاق ما در را باز کرد و گفت همه اونهایی که اون پایین دیدید اعدام کردیم این چیزی بود که ناصریان گفت اونهایی که پایین بودند محمود بود نبی بود کیوان بود و خیلیهای دیگه.
دادستان: اینجا صفحه ۱۰۶ هم شما چندین اسم دیگه را نام می برید همزندانیهایی که با شما بودند و تو اون تابستون اعدام شدند یکی از اسمها که اسم بردین عباس رئیسیه توی لیست سی شماره ۱۲ هست اگر درست نوشته باشم این عباس رئیسی توکدوم زندان اعدام شد؟
رحمان درکشیده: عباس رئیسی هم با بچه های ملی کش بود. گوهردشت اعدام شد. در اوین در سالن ، در بند ۴ با هم بودیم. بند ملی کش ها.
دادستان: یک اسم دیگه هم میخواستم ازتون بپرسم،منوچهر رضایی. خوب میشناسیدش منوچهر رضایی را؟
رحمان درکشیده: آره خیلی خوب
دادستان: منوچهر رضایی جزو کدوم سازمان بود.
رحمان درکشیده: منوچهر مجاهد بود.
دادستان: جزو مجاهدین؟
رحمان درکشیده: ولی از ۵۹ با هم تو بند ۳ اوین بودیم.
دادستان: خبر داری منوچهر کجا اعدام شد؟
رحمان درکشیده: گوهردشت.
دادستان: از کجا میدونی تو گوهردشت اعدام شده؟
رحمان درکشیده: خب ملی کش ها همه را آورده بودند گوهردشت دیگه. براساس اخباری که من شنیدم و تمام شواهد گواه صحت اونه، از تمام اون بچه هایی که تو بند ملی کش ها تو گوهر دشت ملی کش های مجاهد تو گوهردشت بودند فقط سامان رحیمی از بچه های ۵۹ که متولد سال ۴۴ بود که از بچه های ۵۹ ی بود زنده موند. بقیه اعدام شدند .
دادستان: باید بگویم که منوچهر رضایی توی لیست الحاقی آ هستش شماره ۴۱. دو تا عکس دارم که سریع نشون میدهم. یک اسم دیگه هم بنام صادق ریاحی صفحه ۲۰۶ که اونهم توی ۱۹۸۸ کشته شده. اون کجا اعدام شد؟
رحمان درکشیده:صادق و جعفر دو تا برادر بودند که بچه های، تو بند اوینی ها بودند. من خانواده شون را خیلی خیلی خوب می شناختم. جعفر دو تا بچه داشت،همسرش را خیلی خوب می شناختم
دادستان : درست فهمیدم شما صادق یا جعفر را توی گوهردشت ندیدید؟
رحمان درکشیده: نه، نه،توی بند اوینی ها بودند. من توی اوین باهاشون بودیم. ولی خانواده شون را خیلی خوب می شناسم. یک برادر دیگه شون هم فکر میکنم سال ۶۰، ۶۱ اعدام شد، علی.
متن دادگاه ۲۷ ژانویه ۲۰۲۲- جلسه بعدازظهر
دادستان: بعد همزمان شما اسم مجید ایوانی رو میبرید. خوب در مورد ایشون چی میدونید.. و از کجا میدانید؟
رحمان درکشیده: مجید ایوانی هم با من از اونموقع که بند عمومی شد فکر کنم خرداد ۶۵ بود، سال ۶۵ توی سالن ۳ باصطلاح آموزشگاه اوین. تقریبا یک مقدار بیشتر از یکسال اونجا با هم بودیم. اون هم از بچه های اقلیت بود بعد با همون اوینی ها همه شون اومدند گوهردشت بعد همونطور که گفتم در بند ۸ که ما را جمع کردند دیگه مجید نبود. مجید موضع بسیار محکمی داشت در برابر رژیم و حتی در دوران بازجویی زیر شکنجه هر چقدر که شلاق خورده بود حاضر به دادن بازجویی نشده بود. موقع دستگیریش در سال ۶۴ میگم.
دادستان: خب بعدا متوجه شدید که برایش چه اتفاقی افتاده؟
رحمان درکشیده: بله. اینهم جزو اعدامی ها بود دیگه یعنی جزو بچه هایی که دیگه نبود ند اینکه تاکید کردم بر مواضع سفت و سختش برای این بود که مجید هم گفته بود که به هیچ عنوان نمی پذیره، همیشه و همه جا از دیدگاههای مارکسیستیش دفاع میکرد.
قاضی: ببینید شما موظف هستید که به خواسته دادستان پاسخ مثبت بدهید برگردید و جواب سوالهای ایشون را بدهید و به همین خاطر من از شما تقاضا میکنم که برگردید و نگاه کنید ببینید که این آدم همون آدمی هست که زمانی همسایه شما بوده یا خیر؟
رحمان درکشیده: میدانید چقدر سخته کسی که طناب انداخته به گردن بهترین عزیزانت چی را میخواهم ببینم.
قاضی: ببینید خوب این چیزی که همین الان آخر سر گفتید این چیزی نیست که مشاهدات شخص خود شماست این حتما چیزهایه که شما شنیدید ولی مشاهدات شخص شما نیست منتهی یه سوال دادستان یا خواسته دادستان از شما مشخصا این هست که برگردید ببنید این آدمی که شما به هر حال همسایه شما بوده همین الان که تو سالن دادگاه نشسته شما این آدم را می شناسید یا نه؟
رحمان درکشیده: بله می شناسمش
دادستان: ولی ایشون شبیه اون تصویری که شما تو ذهنتون دارید هست چون آدمها عوض میشوند بعضیها کمتر بعضیها بیشتر؟
رحمان درکشیده: بله من عکسهایش را هم دیده بودم همین حالت تو صورتش بود.
قاضی: آقای کنت لوئیس سوالی داره؟ آقای کنت لوئیس چند تا سوال دارند.
کنت لوئیس: سلام عرض میکنم من اسمم کنت لوئیسه من وکالت چند تا از مجاهدین را دارم. شما گفتید که با یکسری ملی کشها تو اوین تا خرداد یا تیر ۶۷ باهم بودید. تو اوین چه جوری بود اونجا از همون اول تقسیم کرده بودند اونها را که مجاهدین توی یه دسته برای خودشون زندانی بودند مارکسیستها و چپی ها یه دسته دیگه؟
رحمان درکشیده: اول تصحیح بکنم من بهمن ۶۶ منو در جریان اعتصاب غذای بند ملی کشها من را بردند انفرادی. ولی در اوین همه باهم بودیم.
کنت لوئیس: ولی باشه حالا ملی کشها را وقتی بعدا میاورند گوهردشت آیا اونجا اینجوریه که مجاهدین و چپیهای باهمند؟
رحمان درکشیده: نه تو گوهردشت جدا شده بودند.
کنت لوئیس: آیا من درست فهمیدم اون ملی کشهایی که طبقه بالای شما بودند اونها مجاهدین بودند؟
رحمان درکشیده: بله
کنت لوئیس: و اینکه تماس از طریق مورس با اون بند با اونها شما در ارتباط بودید؟
رحمان درکشیده: بله
کنت لوئیس: شما توانستید مطلع بشین که چند نفر ملی کش مجاهدین تو طبقه بالا بود؟
رحمان درکشیده: دقیق نمیتوانم بگم ولی ۶۰ نفر بیشتر کمتر بودند.
کنت لوئیس: خوب هیچ اطلاعی دست شما آمد اطلاعاتی گرفتین که برای انها چه اتفاقی افتاد؟
رحمان درکشیده: بر اساس شنیده های من همانطور که گفتم فقط یکنفرشان زنده موند همه شون اعدام شدند.
کنت لوئیس: پس بحث تقریبا ۶۰ نفر آدمه که یک نفر از اینها فقط رها شدند؟
رحمان درکشیده: بله
در همین رابطه بخوانید:
محاکمه حمید نوری از دژخیمان قتل عام ۶۷ ـ شهادت تکان دهنده امیرهوشنگ اطیابی
دادگاه دژخیم حمید نوری ـ ادای شهادت آذرنوش همتی الیزه یی از شاهدان قتل عام زندانیان سیاسی در گوهردشت
دادگاه دژخیم حمید نوری – ادای شهادت ابوالقاسم سلیمان پور از شاهدان قتل عام زندانیان سیاسی در گوهردشت
محاکمه حمید نوری از دژخیمان قتل عام۶۷ ـ سخنان مهرداد نشاطی ملکیانس از شاهدان قتل عام
محاکمه حمید نوری از دژخیمان قتل عام ۶۷ در سوئد ادای شهادت مهرزاد دشتبانی از شاهدان قتلعام