من سعید بالی هستم از دیار دردمند و قهرمانپرور کرمانشاه. وقتی تصاویر بچه شاه در سوئد را دیدم که با عدهای نشسته بود که خود را به دروغ نمایندهی کُردها جا میزدند، بیش از پیش به ماهیت ضدخلقی و فاشیستی این جریان پی بردم. کسی که در داخل ایران هیچ نیروی میدانی ندارد، عدهای مزدور و «جاشِ» صادراتی را دور خود جمع کرده تا با ادبیات بازجویان اطلاعات سپاه، علیه مقاومت مردم ایران و احزاب اصیل کردستان لجنپراکنی کنند.
آنها میخواهند با تحریف تاریخ، جنایات شاه و شیخ را سفیدسازی کنند؛ اما تاریخ کردستان با این دلقکبازیها مخدوش نمیشود. کردستان جنایات هر دو دیکتاتوری «تاج و عمامه» را با پوست و استخوان لمس کرده و حافظه تاریخیاش هیچگاه پاک نخواهد شد.
بچه شاه فراموش کرده که پایههای تخت سلطنت پدر و پدربزرگش روی خون اقلیتها و ملیتهای ایرانی بنا شده بود. فاشیسم سلطنتی با شعار «یک ملت، یک شاه، یک زبان»، هرگونه هویتخواهی را با چکمههای نظامی و شکنجهگاههای ساواک پاسخ داده است.
از چوبهدار قاضی محمد تا جوخههای مرگ خمینی تا رسوایی جاشهای کراواتی!
ما کُردها هرگز اعدام ناجوانمردانهی پیشوای بزرگ کردستان، «قاضی محمد» و یارانش را به دست ارتش پهلوی – در ۱۰ فروردین ۱۳۲۶ در میدان چوارچرای مهاباد – فراموش نمیکنیم. قاضی محمد به دار آویخته شد، چون حاضر نشد در برابر استبداد مرکزگرای پهلوی سر خم کند. کارنامه پهلوی در کردستان، چیزی جز اعدام، تبعید، فقر و حکومت نظامی نبود.
وقتی انقلاب باشکوه ۵۷ با شعار «مرگ بر شاه» پیروز شد و بساط دیکتاتوری موروثی را جارو کرد، دجالی خونریز به نام خمینی انقلاب را سرقت کرد. خمینی دقیقاً راهی را ادامه داد که پهلوی آغاز کرده بود، او در مرداد ۱۳۵۸، با صدور فتوای شوم جهاد علیه مردم کردستان، جوخههای مرگ و خلخالی جلاد را به شهرهای ما فرستاد. قتلعامهای هولناک در پاوه، سنندج، قارنا و قلاتان در سالهای ۵۸ و ۵۹ نشاندهندهی این واقعیت است که استبداد، چه با تاج و چه با عمامه، یک ذات دارد.
پاسدارانِ خمینی در یورش به شهرهای کردستان از هیچ جنایتی فروگذار نکردند؛ آنها حتی مجروحان را تیرباران کردند و شهرهای ما بهدست جنایتکارانی چون صیاد شیرازی با هلیکوپتر راکتباران شد.
اکنون چند مزدور جاش دور بچه شاه نشستهاند تا این جنایات را سفیدسازی کنند و مردم کردستان و فرزندان پیشتاز آنها را مسبب این فجایع معرفی نمایند.
من فقط تاریخ را نخواندهام، من آن را دیدهام! در سال ۵۸، با شروع سرکوب مردم کردستان توسط ماشین کشتار سپاه در کرمانشاه، معلم انقلابی و محبوب مردم، «گرجی بیانی» را فقط به دلیل اینکه لباس کُردی به تن داشت دستگیر کرده و همان شب اعدام کردند. در زندان سپاه کرمانشاه، جوان دلیر و رزمندهی کُرد را که در درگیری مجروح شده بود، مجبور میکردند روی پای گلولهخورده راه برود و زیر شکنجه زجر بکشد؛ این توحش را من با چشمان خودم دیدهام!
طی ۴۵ سال گذشته همواره فضای کشتار و سرکوب بر مردم کُرد حاکم بوده است. کولبران زحمتکش برای درآوردن لقمه نانی برای خانواده خود، روزانه در کوهستانها قتلعام میشوند. من وقتی این سرکوب سیستماتیک را روزانه لمس میکردم، راه «ارتش آزادیبخش ملی ایران» را در پیش گرفتم تا علیه این ستم و استبداد، سلاح به دست بگیرم و بجنگم.
با چنین تاریخچهی خونینی، حالا در سوئد چه میگذرد؟
بچه شاه چند مزدور را به نام کُرد روبروی خود نشانده است. کسانی که در این جلسه صحبت میکنند، نه دردی از کردستان دارند و نه بویی از مبارزه بردهاند. وقتی یکی از آنها در همین جلسه، پاسدارانِ هلاکشدهی رژیم در دهه ۶۰ را «بچههای ما» میخواند، دم خروس بیرون زد! اینها جاشهای مدرن و کراواتیِ وزارت اطلاعات هستند که امروز مأموریت دارند زیر چتر «بچه شاه»، به احزاب اصیل و مقاومت سازمانیافته بتازند. تکیهگاه بچه شاه، دقیقاً همین تفالههای اطلاعات آخوندی هستند.
اما یکی دیگر از پردههای شرمآور سفر بچه شاه، صحنه پرسش و پاسخ «حنیف بالی» با بچه شاه بود. کسی که نام و نانش را از قِبل رنجهای پدر و خانواده مجاهدش دارد. او که از ۳ سالگی در سوئد بزرگ شده، نه از سرکوب شاهنشاهی چیزی دیده و نه از جنایات ملاها زجری کشیده، او فقط و فقط بهعنوان خانواده مجاهدین و توسط هواداران مقاومت، امکان زندگی در یک کشور دموکراتیک با بهترین امکانات را پیدا کرده است. اما امروز در منتهای ذلت، به پادویِ دیکتاتورزادهای تبدیل شده که دست پدرش به خون آزادیخواهان آلوده است.
حنیف بالی نماد سقوط اخلاقی و سیاسی است. او به کسانی که صاحبان واقعی انقلاب ۵۷ بودند (نسل خانواده خودش که علیه ساواک و استبداد سلطنتی جنگیدند) خیانت کرده و از آنها تبری میجوید تا به دربارِ فیکِ پهلوی و رسانههای راست افراطی سوئد، راه یابد. و مدعی فداکاری نسلی شود که بر سر آرمان آزادی مردمشان به مرز سرخ «نه شاه و نه شیخ» پایبند و استوارند.
بچه شاه نیز با فرهنگ وزارت اطلاعات، از «شستشوی مغزی» مجاهدین دم میزند! حنیف بالی و امثال او، با لگدمال کردنِ رنجِ خانواده و خونِ شهیدان مقاومت، رسماً به خدمتگزاریِ فاشیسم سلطنتی درآمدهاند. نشستن در کنار وارث ساواک و نشخوار کردن کلمات بازجویان وزارت اطلاعات، یک «انتخاب سیاسی» نیست، بلکه «خیانت به مردم ایران» است.
ما فرزندان کردستان و اعضای مقاومت سرفراز ایران، ۶۰ سال است که در برابر چکمههای ساواک و نعلینهای خونین واواک «سرِ موضع» ایستادهایم. و بر سر این آرمان تا پایان ایستادهایم.
در پایان چند جمله از پاسخ سخنگوی مجاهدین به این غلطهای اضافه را یادآوری میکنم که گفت:
بچهٔ شاه در جلسه جنبی راست افراطی در محل پارلمان سوئد در یک غلط اضافی دیگر برای کسب اعتبار از نام مجاهدین به دروغ مدعی شد که در پاریس با کسانی که در سازمان مجاهدین خلق فعال بودند ملاقاتهایی داشته است
منظور بچهٔ شاه مزدوران افشا شدهٔ اطلاعات آخوندها تحت عنوان «اعضاء سابق مجاهدین» است که عمداً برای کسب اعتبار از نام مجاهدین آنها را چنین رنگآمیزی میکند.
دم خروس آنجا بیرون میزند که بچه شاه با همان فرهنگ و کلمات اطلاعاتی و چلبی و موفق الربیعی به نقل از مزدوران میگوید که توسط مجاهدین «شستشوی مغزی» داده شده بودند!
آری شعار ما از قلب کردستان تا سراسر ایران یکی است:
مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر!
از کردستان تا تهران، جانم فدای ایران!
سعید بالی- اردیبهشت ۱۴۰۵
پرده برداری از یک سیرک ضد ایرانی در سوئد – نوشته سعید بالی









