روزهایی بیش نمیگذرد که دو ستاره درخشان زمینی به کهکشان ستارگان انقلاب ایران پیوستند. مجاهدین خلق محمدرضا شایان و قادر ویسی، بعد از چند دهه نبرد مستمر و بیامان با فاشیسم دینی حاکم بر میهنمان، در اشرف ۳ از دیار ما پر کشیدند. نگاهی کوتاه به سرگذشت و زندگی مبارزاتی این دو قهرمان برجسته خلق حقیقتی را آشکار میکند که برای هر ایرانی تشنه آزادی نور امیدی است به آیندهای تابناک و چراغ هدایتگری است برای رسیدن به آن.
گوهران صیقل یافته
این دو قهرمان از دو سر طیف اجتماعی وارد مبارزه با رژیم آخوندی شدند. محمدرضا سال آخر رشته مهندسی را در آمریکا میگذراند که در جریان انقلاب ضدسلطنتی و از طریق آشنایی با مجاهدین وارد مبارزه سیاسی شد. او بعد از ۳۰ خرداد ۶۰ بهطور حرفهیی همه وجود خود را برای تحقق آرمان آزادی خلقش نثار کرد. از آن پس دیگر هیچ میدانی نبود که در آن برای نبرد با دشمن ضدبشری و پیشبرد جنگ آزادیبخش داوطلب و جلودار نباشد. از تاکسی رانی و فروش نشریه در خیابانهای نیویورک برای تأمین نیازها و حفظ استقلال مالی مقاومت، تا نبردهای رو در رو و گاهاً تن به تن با پاسداران ظلمت و تباهی در عملیات متعدد ارتش آزادیبخش، و بسیاری میدانهای دیگر.
قادر اما داستان بسیار متفاوتی داشت. او در یکی از روستاهای دورافتاده کوهستانهای منطقه سردشت کردستان به دنیا آمد و دوران کودکی و جوانی خود را در فقر و تنگدستی شدید سپری کرد. تحت ستم مضاعفی که دیکتاتوری وابسته شاه بر مردم کردستان اعمال کرده بود، خانواده او آنقدر فقیر بود که حتی وسع خرید یک گاو برای شخم زدن زمین را نداشت، و قادر بهرغم هوشمندی و زمینه بسیار مساعدی که برای تحصیل علم داشت از کودکی مجبور بود با بستن خیش به خود زمین را شخم بزند. بعد از انقلاب ضدسلطنتی و آغاز مبارزه انقلابی مسلحانه سراسری، روزی یکی از تیمهای پیشمرگه مجاهد خلق از روستای آنها عبور میکرد که قادر آنها را دید و با آنها و آرمانشان آشنا شد، و از آن پس در هر فرصتی که به او دست میداد به مجاهدینی که در کردستان عملیات میکردند یاری میرساند. در سال ۶۴ در حالی که برای امرار معاش به عراق رفته بود دستگیر شد و به اردوگاه اسرا منتقل شد.
در اردوگاه اسرای جنگی عراق با اسرای هوادار مجاهدین آشنا شد و سال ۶۸ به درخواست خودش به مجاهدین و ارتش آزادیبخش پیوست، و به این ترتیب فصل افتخارآمیزی را در زندگیش آغاز کرد.
در نمود و نگاه اول، محمدرضا و قادر نه تنها هیچ نقطه اشتراکی جز ایرانی بودن با یکدیگر نداشتند، بلکه از دو سر طیف اجتماعی ایران میآمدند. یکی با تحصیلات عالی از پیشرفتهترین کشور سرمایهداری با فرهنگی بورژوایی و همه زرق و برقها و امکانات و فرصتهای آن، و دیگری از پایینترین قشرهای اجتماعی با فرهنگی فئودالی که رنگ مدرسه و کتاب را ندیده بود. یکی از قشر پیشرو جامعه، و دیگری از قشری که در نظام استثماری و تبعیضآمیز شاه و شیخ چیزی جز تحقیر و توهین و استثمار به شدیدترین وجه نصیبش نمیشد.
اما وقتی به محتوا و عملشان مینگریم، میبینیم که شخصیت انسانی و فردیت فرابرنده آنها آنچنان در مناسبات مجاهدین شکوفا شده بود که در عین حفظ هویت بیهمتای خودشان، نقاط اشتراک بسیاری با یکدیگر داشتند.
جنگاوری و تهور شیرآسا در نبردها، متانت و استواری در سختیها، شادابی و سرزندگی در رابطهها، جدیت در تعهدات و مسئولیتها، اولویت دادن به دیگران در همه کارها، جلوداری در انتقاد از خود و به دیگران در عین مسئولیتپذیری در قبال آنها، و از همه بارزتر، شفافیت روح، صافی دل، مهربانی، و یگانگی با همرزمان و خلق قهرمان و آرمانی که انتخاب کرده بودند. ویژگیهایی که از آنها آموزگاران شکیبایی، پرداختگری و مهرورزی ساخته بود و تا آخرین لحظات حیات پر افتخارشان در نگاه و چهره تابناکشان میدرخشید، همه را شیفته خود میکرد، و مبارزه را برای همرزمانشان شیرین و دلپذیر میساخت.
الگوهای زیبایی و خوب بودن
برای کسانی که در مناسبات مجاهدین نبودهاند و از نزدیک با چنین گوهران بیبدیلی زندگی و مبارزه نکردهاند، طبیعی است که این سؤال پیش بیاید که چگونه دو انسان از دو طبقه، دو قشر اجتماعی، دو پیشینه خانوادگی و قومی، و دو محیط زندگی تا این حد متفاوت از یکدیگر اینچنین مجذوب یک آرمان واحد میشوند و در یک تشکیلات انقلابی، با همه ارزشهای والای انسانی به وحدت میرسند؟
تا آنجا که به آرمان برمیگردد، آزادی آرمانی است که در اعماق ضمیر هر انسان وارستهای نهفته است. اما این گوهر پنهان، که در سادهترین حالتها در امیدها و آرزوها تجلی مییابد، تنها با یک هدایتگر میتواند عینیت یابد. زمانی با انسانهای برگزیده با پیامهای آسمانی، زمانی با رهبران اصیل تاریخی، و در دوران ما با جمع متشکل انسانهای انتخابگر با ارزشهای متعالی.
حال اگر از هر یک از مجاهدین بپرسید که چه چیزی باعث شد که زندگی را با همه جلوهها و رابطهها، و همه امیدها و آرزوها رها کند و به مجاهدین بپیوند، پاسخ همه بدون استثناء یکی بیش نیست: دیدن صداقت و فداکاری که در نگاهها، رفتارها، و رابطههای مجاهدین موج میزند. نه نیازی است به بحثهای مبسوط و مطول سیاسی، و نه نیازی است به پرداختن به مقولات عمیق و پیچیده ایدئولوژیک و فلسفی. تنها یک نگاه، یک رابطه یا یک حرکت کوچک کافی است که آنرا از کسانی که مصادیق عینی این اندرز دلنشین شاعر شاعران، احمد شاملو هستند بگیری:
الگوی زیبایی برای دیگران باش.
از ایمان سخن نگو! بگذار از نوری که بر چهره داری، آن را حس کند.
از عقیده برایش نگو! بگذار با پایبندی تو، آن را بپذیرد.
از عبادت برایش نگو! بگذار آن را جلوی چشمش ببیند.
از اخلاق برایش نگو! بگذار آن را از طریق مشاهده تو بپذیرد.
از تعهد برایش نگو! بگذار با دیدن تو، از حقیقت آن لذت ببرد.
بگذار مردم با اعمال تو، خوب بودن را بشناسند. . .
آن دو ستاره زمینی نیز اینچنین «خوب بودن» را شناختند و برای خود برگزیدند، و طی چند دهه مبارزه سخت و مستمر چنین انسانی را از خود ساختند، و به همراه همرزمان مجاهدشان بهای آن را گامبهگام پرداختند.
و چنین بود که یکی از قلب بورژوازی با آنهمه جاذبهها و همه آرزوهایی که برای خود داشت کنده شد و به صفوف مبارزه مسلحانه برای رهایی خلقش پیوست، و دیگری که نه مکتب رفته و نه کتابی خوانده بود، و نه حتی فارسی را بدرستی آموخته بود، آنقدر شیفته و دگرگون شد که در اولین فرصت از خانواده و زندگی که میشناخت دل کند و به راهی که حقانیتش را در اعماق قلبش حس میکرد قدم گذاشت.
گواهان رستگاری خلق
«صدق و فدا»، دو کلمه کوتاه با دنیایی از معنا با ژرفای بیانتها. شکوهمندترین حماسه تاریخ بشر در روز عاشورا از دل این دوکلمه بود که خلق شد، و بنیانگذار کبیر مجاهدین با الهام از آن حماسه بود که این دو کلمه را سرلوحه مکتب مجاهدین قرار داد. با همین دو کلمه بود که او از برداشتهای مذهبی غالب و ذهنیتهای روشنفکری رایج زمان خود عبور کرد، و در قله تکامل اندیشه، در اوج صداقت و منتهای چپِ محور ترقی و پیشرفت، مرزبندی بنیادین مرحله کنونی تاریخ مبارزات خلقهای ایران را چنین ترسیم کرد: «مرز بین حق و باطل، مرز بین باخدا و بیخدا نیست، بلکه مرز بین استثمار شونده و استثمار کننده است».
پایبندی بیشکاف به همین مرزبندی در طول بیش از پنج دهه تحت رهبری مسعود رجوی بود که چنان ظرفیت عظیمی در تشکیلات و مناسبات مجاهدین و ارتش آزادیبخش بهوجود آورد که توانست انقلابیون و میهنپرستان اصیل ایرانی، از کرد و ترک و فارس و عرب و بلوچ و ترکمن و اقوام دیگر، تا مسیحی و کلیمی و زرتشتی و مسلمان و بهایی و مارکسیست و اعتقادات دیگر، با هر سطحی از تحصیلات و از هر طبقه و قشر و صنف و در هر سن و سال را گردهم آورد، تا بیهیچ تفاوتی با یکدیگر، با مهرورزی به یکدیگر، برای یک آرمان واحد در کنار یکدیگر به مبارزه بپردازند، و صادقانه و بیهیچ چشمداشتی همه هست و نیست خود را برای تحقق آن فدا کنند.
و امروز محمدرضا و قادر، و صدها محمدرضا و قادر حی و حاضر در سازمان مجاهدین و ارتش آزادیبخش و امتداد آن در کانونهای شورشی در سراسر میهن، با عینیت بخشیدن به همان دو کلمه در پهنه سیاسی و اجتماعی ایران شاهدان آنند. گواهان این حقیقت که خلقی که به آنچنان درجه تکاملی رسیده است که میتواند چنین نیروی پیشتازی را در دامن خود بپروراند و به مصاف با دشمن اصلی خود راهی میدان جنگ آزادیبخش کند، نه فقط پیروزیش قطعی و نزدیک است، بلکه آیندهای درخشان در انتظارش نشسته است.
آیندهای که در آن دیگر استعمار نمیتواند با علم کردن یک فرد فرو مایه و فریبکار، با همراهی مشتی اوباش فاشیست جنایتکار، حاکمیت مردم را به یغما ببرد و یوغ وابستگی و اسارت به گردنشان بیندازد.
آیندهای که در آن، همچون آنچه که طی چند دهه در مجاهدین عینیت یافته است و اکنون به جای جای میهن اسیر در هیأت کانونهای شورشی گسترده است، همه ایرانیها، از هر قشر و قوم و عقیده، در زیستن و گزیدن و بالیدن به سوی آنچه که انتخاب میکنند یکسانند، و با یکدیگر در مسیر تحقق ایرانی عاری از ستم و تبعیض و استثمار گام بر میدارند.
آیندهای که همه ما، چه در کسوت مجاهدین در صف مقدم، و چه در هیأت انسانهای آزاده و متعهد به همان دو کلمه در سرچشمه، در ساختن آن سهیم هستیم.
دو ستاره درخشان، گواهان رستگاری خلق ایران – ب. فراهانی









