روز سهشنبه ۲فروردین ۱۴۰۱ محاکمه حمید نوری از دژخیمان قتلعام زندانیان سیاسی در زندان گوهردشت، در دادگاه سوئد ادامه یافت.
در این جلسه منوچهر پیوند از شاهدان قتلعام زندانیان سیاسی در زندان گوهردشت به ادای شهادت پرداخت. وی در اسفند ماه سال۱۳۶۰ دستگیر و در فروردینماه سال ۶۸ از زندان آزاد شد.
منوچهر پیوند در این جلسه، مشاهداتش از جنایات جلادان رژیم بهویژه در مقطع قتلعام ۶۷ را برای دادگاه بازگو کرد.
گزیدهای از سخنان منوچهر پیوند از شاهدان قتل عام، سخنان دادستان، وکلا و مکالمات قاضی – سه شنبه ۲ فروردین ۱۴۰۱- ۲۲ مارس ۲۰۲۲
منوچهر پیوند: بعداز این ماجراها فکر کنم پنجم ششم یا هفتم شهریور ماه درست خاطرم نیست تاریخ و روزشو چند تا پاسدار اومدن دم در در رو وا کردن از جمله برادر عباسی بیست نفر اسم خوندن گفتن این بیست نفر چشمبند بزنن بیان بیرون. چشم بند هم به اندازه کافی نبود هرکس هرچی داشت بست رو صورتشو و رفت بیرون. ما رو از یه طبقه ای بردن طبقه پایین تر همینطور با چشم بند یه طوری ما رو دور از همدیگه نشوندن بعداینجا بیشتر ناصریان بود که سوال کننده بود اتهام ؟چند سال حکم گرفتی؟ بعد با این سوالات در واقع تقسیم بندی میکردن. بهرحال منو بردن دم دوسه نفر بودیم باهمدیگه بردن دم در اون به اصطلاح جایی که حکم صادر میکردن حالا دادگاه مرگ هرچی اسمشو بزاریم. فکر کنم حدود یه ساعت یا بیشتر من اونجا نشسته بودم متوجه من نبودن. البته غیر از من کسای دیگه ای هم بودن ولی ناصریان اومد سراغ من گفتش که شما دادگاه رفتی؟ گفتم نه گفت بلند شو بیا. خوب من توی زندانهای جمهوری اسلامی چهار بار دادگاه رفتم
یعنی این چهارمین باری بود. اون سه بار دیگه چشم بسته میرفتم ظرف دوسه دقیقه هم چشم بسته میاومدم بیرون. نه کسی رو میدیدم نه هیچی فقط یک مشت توهین و بعد هم میاوردن دوباره توی بند. ولی اینباراولین باری بود که بدون چشم بند رفتیم تو اتاق. منو بردن تو یک اتاقی که از یک اتاق معمولی بزرگتر بود منو روی یک صندلی نشوندن روبرو. منم چیزی حدود ۱۵ -۱۶ نفر بودن چند نفر از اینا آخوند بودن بقیه هم لباس شخصی تنشون بود. من تو اینا دو نفر رو خوب میشناختم. یکی نیری بود یکی هم اشراقی. بقیه رو تقریبا دیگه ندیده بودم یا نمیشناختم اصلا. بیشتر سوالا هم در وحله اول نیری میپرسید. سوالات طبق معمول همین اتهامت چیه چند سال حکم داشتی؟ آیا مرخصی رفتی؟ نرفتی؟بعد یکی از این سوالات شاید کلیدی تر بود این بود که مسلمون هستی یا نیستی؟من جواب دادم من مسلمون نیستم ولی نمازم نمیخونم. نیری گفت تو هم کافری وقت ما رو داری بیخودی تلف میکنی حکمت هم اعدامه. بعد اینجا اشراقی باصطلاح سوالات رو از ما گرفت .بعد از اینکه تمام اون سوالات رو دوباره اشراقی پرسید از من پرسید که شما به عقاید خانواده ات نزدیکی یابه اتهامی که دستگیر شدی؟من اونجا گفتم به عقیده خانواده ام نزدیکتر هستم. چون میدونستم در غیر اینصورت اعدامم. نیری گفت ببرینش از اتاق بیرون. از اتاق اومدیم بیرون به اندازه یک طبقه دوباره اومدیم بالا بعد اونجا ما رو دست راست نشوندن. یک عده ای از همون بچه هایی هم که با ما بودن دست چپ نشسته بودن. بعد از اینکه تقریبا تعدادمون حدود هفت هشت تا شد بعد گفت همه حرکت کنین . ما رو حرکت دادن بردن تو یک اتاقی. تازه اونجا یکسری اطلاعاتی که بقیه بچه ها داشتن رد و بدل شدکه چی شده اصلا قضیه چی بوده.
از بیست نفری که روز اول از بند ما خوندن اومدیم بیرون شش نفر تو اون جا تو اون اتاق بودیم بقیه معلوم نبود کجا بودن. بعد دو باره اومدن دم در اتاق که نماز میخونین یانه؟فکر کنم ناصریان بود لشگری بود برادر عباسی بود. یک چند تا پاسدار دیگر هم بودن که بهر حال ما رو بردن تو یک محوطه ای برای کابل زدن.وسیله ای که میزدن ما رو نتونستم ببینم کابله چیه؟ولی شدت ضربه به اندازه ای بود که ما دو نفر اولی که زدن هیچکدوم نتونستیم رو پای خودمو بایستیم یعنی دست به دیوار هم نمیتونستیم وایستیم. اون یکی دوستی که همراه با من کابل خوردن اسمش جلیل شهبازی بود. اون به من گفت که نیری به من گفته که فکر نکن تو را هم مثل بقیه میگم الان ببرن اعدام کنن تو باید روزی ده بار نعلین منو ماچ کنی باز هم نمیزارم اعدامت کنن. اون به این باور رسیده بود که باید باصطلاح مدتهای مدید این شکنجه رو تحمل کنه. در نتیجه توی دستشویی با این شیشه هایی که توش مواد مثلی مربا وغیره میفروختن به ما زد شکم خودشو درب و داغون کرد خونریزی کرد وهمانجا اونقدرنبردنش بهداری همانجا مرد. هنوز خونها دلمه نشده بود سفت نشده بودکه ناصریان اتاق ما رو برد اونجا و گفت ببینید این رفیقتون کار رو تموم کرد هر کدوم میخواین خودتون رو بکشین بفرمایی اینهم وسایل. تمام مدتی که ما تو اون اتاق بودیم که هی به تعدادمون هم اضافه شده بود چیزی حدود سیزده دوازده نفر شده بودیم هر سه وعده که میخواستن ما رو ببرن دستشویی از در اتاق با چشم بند که میرفتیم بیرون ما رو میزدن دو طرف ستون وایستاده بودن تامیرفتیم دستشویی خونین و مالین میرسیدیم اونجا تا اینا رو میشستیم تمیز میکردیم برمیگشتیم میزدن دوباره تا اتاق. این وضعیت ادامه داشت تادوباره یک روزی اومدن برای مصاحبه. من تو اون بچه هایی که تو اون اتاق بودن در واقع مسن تر از همه اونا بودم
بخاطر همین هم اول آمدند سراغ من، من گفتم نه، یه حدود ده ؛ پانزده نفر بودیم، بردند دوباره از نو، با آن وضعیتی که داشتیم، دوباره کابل زدند. من توی دادگاه برای اینکه بقول معروف از مرگ نجات پیدا کنم گفتم که آنجا من به عقیده خانواده ام نزدیک تر هستم، از دراویش هستیم ویکی از کسایی که همیشه مسخره میکرد هر وقت مرا میدیدهمین جناب برادر عباسی بود.
بهرحال بعد همه ماجرا دوباره همه امان را بخط کردند که ببرند توی یک بندی، یک چیزی حدود ۲۰۰ نفر میشدیم،جهتی که ما را میبردند در واقع بطرف انتهای بندها بود، همانجایی که در واقع اعدامها صورت گرفته بود، حالا دیگر خبرها آنقدر آمده بود که همه میدانستند این اعدامها کجا صورت گرفته. به هر حال تو آن لحظه من به این نتیجه رسیدم که ما در واقع هم کتکها را خوردیم هم اعدام میشویم. ولی ما رابردند پائین بجای بند هفت که ما قبلا بودیم بردنمون پائین بند هشت. ناصریان گفت اینجا بند شماست، میتوانید، باید همینجا زندگی کنید، تر تمیزش کنید و همینجا میمانید تا بعدا… یک چیزی حدود ۲۰۰ نفر بودیم با یک دستشوئی و یک توالت.
همانجا ناصریان برگشت گفت که بقیه همه اعدام شدند، دیگه کسی نیست، فقط همین شما هستید خودتان میدانید با زندگی اتان. من تقریبا صحبتی ندارم. اگر سئوالی باشد حتما جواب میدهم. حالا اگر بخواهید بروید در جزئیات خیلی مفصل میشود.
دادستان: اونروزی که میان اسامی بیست نفر رو میخونن نه ناصریان بوده نه لشگری بلکه فقط برادر عباسی بوده ؟
منوچهر پیوند: بایک عده پاسدار دیگه
دادستان: چکار میکنه عباسی اونموقع؟
منوچهر پیوند: اسامی رو خوند ما هم چشم بند زدیم از در رفتیم بیرون اون بیست نفری که اون روز اول اسمو خوندن بعضیا اسماش الان یادمه ازجمله خودم رضا ژیرک زاده- بیژن بازرگان –مجیدولی – امیر هوشنگ صفاییان- محمود قاضی – دیگه اسم زیاد بخاطرم نمیاد جواد نجفی فکر کنم گفتم . و یک سری ها هم از جلوی بند بودند که بیشتر اتهامات اکثریت و حزب توده داشتن چون باهاشون کمتر سر و کار داشتیم اسامی شون تو خاطرم نیست بغیر از بهمن رونقی و ناخدا حکیمی
دادستان: از این اسامی که خودت گفته قبلا از اون اسامی رو داری میگی. چندتا از اونا بودن؟
منوچهر پیوند: بله چند تا از اونا بودن
دادستان: بیژن بازرگان رو چی اونم دیدی به نظرت …؟
منوچهر پیوند: بله اونم سمت چپ نشسته بود
دادستان: برای بقیه بگم که تو لیست سی ۶ . میشناختیش؟
منوچهر پیوند: ما هم بند بودیم مدت زیادی یعنی از آخرهای ۶۶ تا به اصطلاح بعد از اعدامها یا شهریور که اعدامها شد ما یه جا بودیم یه اصطلاحیه تو زندان میگن همخرج اونایی که وضع مالیشون یه ذره بهتره با اونایی که وضع مالیشون خوب نیست پولی که از خانواده ها میفرستن اینجا کمک میشه به همدیگه که
البته این از نظر زندانبان جرم بود دیگه یعنی که می فهمیدند می بردند ما را ضرب و شتم میکردند. توی زندان گوهر دشت بقیه کارهای جمعی مثل ورزش جمعی هم ممنوع بود ما تو سال ۶۶کلی هم اینطوری ضربت وشتم شدیم دست شکست چشم کور کرد دنده شکست الی آخر.
دادستان: خوب میدانی چه اتفاقی افتاد واسه بیژن بازرگان؟
منوچهر پیوند: ابتدا به ساکن که وقتی ما به اصطلاح از تو راهرو بردنمان تو اتاق بچه های دیگه نظرشون این بود که آنهایی که میبرند دست چپ می نشانند آنها اعدامی هستند بردن اعدامشون کردن ولی اگر از من بپرسید شما دیدین من کسی را ندیدم اعدام شده از کل زندان گوهردشت از به اصطلاح آنهایی که اتهام چپ داشتند ۲۰۰ تا آدم زنده ماندخود ناصریان هم وقتی ما را برد آنجا توی اون اتاق گفت بقیه را همه را اعدام کردیم این بند مال شماست زندگی کنید. من دیگه چه استنادی بکنم.
دادستان: بعد گفتی تو همراه با تقریبا هفت هشت نفر هستین که برده می شوید تو یک اتاق.
منوچهر پیوند: ۷نفر بودیم بله
دادستان: اول بپرسم چه مدت زمانی منتظر شدین تا ببردنتون تو این اتاق سمت راست هستین شما؟
منوچهر پیوند: فکر کنم حدود. دو و نیم تا سه ساعتی ما آنجا نشسته بودیم.
دادستان: خوب تو این مدت زمانی که آنجا نشستین آیا پرسنال یا کسی را می بینید متوجهش میشوید؟
منوچهر پیوند: صداشون می آمد ولی نزدیک ما نبودند.
دادستان: صدای چه کسی را می شنوید اشاره به کی میکنید؟
منوچهر پیوند: صدای کسانی که مسئول بودند تو زندان زندانبان بودند.
دادستان: میدانم اسامی که یعنی صدای کسانی که اسمهایشان را گفتی تا حالا یا اینکه نه کسانی که اسمهایشان را نمیدانیم نگهبان همینجوری؟
منوچهر پیوند: فقط تنها چیزی که تو اون لحظه تو ذهنم باقی مونده یکی از همین نگهبانها یا یکی از این مسئولین زندان شاید ایشون بودند شاید نمیدانم کس دیگه ای که داد میزد که این گنده کاری چیه کردین ۳۰ نفر بیگناه اعدام شدند من نفهمیدم که واقعیت چیه.
مترجم: ۳۰ نفر بیگناه چی گفتی اعدام شدند؟
منوچهر پیوند: خودشون میگفتند که ۳۰ نفر بیگناه اعدام شدند.
دادستان: یعنی اینرا می شنوی خودت وقتی که
منوچهر پیوند: بله شنیدم
دادستان: ولی نمیدانی صدای کی بود؟
منوچهر پیوند: نه نتوانستم خوب تشخیص بدهم معمولا باید کسانی میبود که مسئولیتی هم داشتند.
دادستان: خوب این جمله ای که گفتی که صدای این شخصی که این را گفته عباسیه آیا این یک استنتاجه یعنی منظور از روی این و این و این به این نتیجه میرسه که این عباسیه اینجوری گفته؟
منوچهر پیوند: دقیقا چون من چشمبند داشتم نمیتوانستم ببینم.
دادستان: وقتی که حالا توی این راهرو تو این وضعیت هستی تصویر دیگه ای هست که ببینی از عباسی بشنوی ببینی؟
منوچهر پیوند: تو اون لحظه نه ولی موارد دیگه ای بوده
دادستان: بیشتر توضیح بدهید
منوچهر پیوند: بله وقتیکه به اصطلاح برای مصاحبه آمدند ما را بردند زدند خوب ایشون بودند که آمدند دم اتاق همراه با دیگران همراه با ناصریان و دیگران ولی وقتیکه ما تعدادمان مشخص شد حدود فکر میکنم ۱۳ نفر بودیم در واقع کابل را ایشون میزد.
دادستان: ببینید نکنه همون دفعه ای را میگی که هفت هشت نفر بودین تو اون اتاق شما را زدند آن موقع را میگید یا یه موقع دیگه ای را دارید تعریف میکنید؟
منوچهر پیوند: نه ما را خواستند برای مصاحبه بعد همه آنهایی که گفتند جواب نه دادند چشمبند زدند از اتاق بردند بیرون بردند یه جایی دیگه ای که نمیدانم کجاست آنجا خواباندند همه را کابل زدند دوباره
دادستان: برای اینکه درست بفهمم همون روز دادگاهتان این اتقاق افتاد یا یه روز دیگه ای؟
منوچهر پیوند: نه روز هفت هشت روز بعدش. قبل از این هم بخاطر نماز خواندن بردند که اون کابل معروف که گفتم را زدند.
دادستان: امروز تو دادگاه گفتین که فکر میکنم ناصریان لشکری عباسی آمدند این سه تا بودند آمدند سوال کردند در مورد نماز؟
منوچهر پیوند: بله قبلش البته عباسی به تنهایی آمد گفت نماز میخوانید گفتیم نه گفت میخوانید گفتیم که نه نمیخوانیم گفت حالا معلوم میشه که میخوانید.
بعدا رفتن با ناصریان اینا اونا اومدن و اونایی که نمیخوندن آوردن هر هفت نفر ما رو آوردن بیرون. دو نفر رو بااون شدت زدن پنج تای بقیه قبول کردن نمازخوندن. از ما دو نفر هم که یکی خودکشی کرد من فقط موندم. این غیر از اونه که هر نوبت دستشویی از تو اتاق تا دستشویی میزدن تا اونجا بعد وقت برگشتن هم از اونجا میزدن تا اتاق اینا دیگه
دادستان : اکی الان که تو این اتاق هستین و شما راضرب شتم میکنن توالت برو توالت بیا به نظرتون چه مدت تو این اتاق موندین؟
منوچهر پیوند: فکر کنم یک چیزی حدود پانزده روز اینطورا بودیم تو اون اتاق. آخه غیر از ما بقیه بچه های که تو اون بند بودن این یک پروسه بود یعنی یکدفعه همه رو نیاوردن بیرون بعد ما حدود هشتادو خرده ای تو اون بند هفت بودیم که از این هشتاد و خرده ای بترتیب همینطوری آورده بودن بیرون دیگه که از کل اون بند فکر کنم حدود سی وپنج شش نفر زنده موندن بقیه همه
دادستان: این پانزده روزی که الان شماصحبت شو کردین جابجاتون میکنن تو بندهای مختلف اتاق های مختلف یا تو همون
منوچهر پیوند: نه ما همونجا ثابت بودیم. اینم بگم که شهبازی رو یکی دو روز هم میآوردن تو همانجایی که ما بودیم تو راهروی اون باصطلاح بند کوچک میآوردن اونجا شلاق میزدن که بعد خود کشی کرد
در کل من اونطوری که بعدها از بقیه بچه ها هم شنیدم حدود سی و دو سه نفر نهایتا سی وپنج نفر زنده موندن بقیه همه باصطلاح بردنشون آمفی تاتر
دادستان: الان شما برگردین باز تو اون راهرو که نشستین بنظرتون تو ذهنتون میدانید که اعدامها کجا داره انجام میشه؟
منوچهر پیوند: حدس میزدیم ولی اینکه مطمئن باشیم نه. وقتی که اون دمپاییها را من تو هواخوری بند خودمون دیدم چون اون وقت معروف بود میگفتند توی این بغل که آشپزخانه بود و نمیدانم نانوایی و اینها بود میگفتند شنیدم این را میگم که من شنیدم میگفتند که آنجا اعدام می کردند ولی دمپاییهای توی هواخوری را من دیدم که آنجا کوه شده بود.
برای ما آنوقت محرز بود که اینهایی که می بردند آنطرف می برند اعدام میشوند. بعد هم ناصریان خودش گفت که همه را اعدام کردیم من دیگه/
دادستان: گفتین کی کجا این حرف را زد ناصریان؟ توی راهرو بودین یا کجا؟
منوچهر پیوند: نه زمانیکه باصطلاح اعدامها تموم شده بود آخر شهریور بود تقریبا بعد وقتی همه ما را جمع کردند بردند بند ۸ بند پایین بند ۷ که ما بودیم. وقتی بردند آنجا خودش برگشت گفت که این بند شماست باید تویش زندگی کنید بقیه هم که نیستند همه اعدام شدند.
جلسه بعدازظهر
دادستان: مرسی من تموم شدم
قاضی: کنت لوئیس
کنت لوئیس: یکی یا شاید هم دوتا سوال داشته باشم از شما بپرسم، بیرون همدیگر را دیدیم من اسمم کنت لوئیسه و وکیل ۴ تا شاکی هستم که متعلق به گروه مجاهدینه
تعریف کردی که از پنجره بیرون را نگاه میکردی از بند ۷ اگر درست متوجه شده باشم نگاه میکنی به حیاطتون اون حیاط داخلی؛ یعنی از اون حیاطی که آدم از آنجاییکه تو می بینی که این دمپاییهایی که میگی اونجا هستش این حیاط داخلیه؟
منوچهر پیوند: بله
کنت لوئیس: بعد تو تعریف کردی که اونها اومدن و تلویزیون بردن و از این چیزها. اینو گفتی که اوائل مرداد بودش. حالا اگه اینها رو بخوای بهم از لحاظ زمانی ربط بدی به هم از وقتی که تلویزیون رو بردن تقریبا چه مدت بعداز اون این دمپایی ها رو دیدی؟ یه کپه دمپایی دیدی؟
منوچهر پیوند: حدوداً اوائل مرداد بود که اومدن به اصطلاح تلویزیونها رو بردن و اون بلندگوها رو قطع کردن و همه این چیزها و به اصطلاح بهداری رفتن قطع شد ملاقات قطع شد. همه اینها.
کنت لوئیس: اینو فهمیدیم بعداز اینکه دمپایی رو میبینی چقدر بعداز این جریانه یه ذره فکر بکن ببینیم میدونی این کوه دمپایی که دیدی چه مدت زمان بعداز اینهاس که گفتی
منوچهر پیوند: به اصطلاح از دوم سوم که این کار انجام شد بعد حالا کمتر بیشتر حدوداً حدود ۱۰ ۱۵ روزبه اصطلاح گذشته بود که ما این دمپایی ها رو دیدیم ولی بچه هایی که به اصطلاح دوتا برادر بودن بطور مشخص که یکیشون مجاهد بود یکیشون چپ بود بعد چون اینا خوب به هم نزدیک بودن و بهم اعتماد دارن بچه ها خواستن اینها از طریق مورس باهم تماس گرفتن.
کنت لوئیس: یعنی این دوتا برادرها بودن و اطلاعات از طریق اینها بودش که متوجه شدید که ۲۰۰ تا مجاهد اعدام شدن؟
منوچهر پیوند: کسای دیگه هم بودن البته من این دوتا رو به عنوان نمونه گفتم چون اینا الان هم تو ایران زندگی میکنن نمیشه اسمشونو آورد.
کنت لوئیس: حالا این خبری که به دست شماها رسیده که ۲۰۰ نفر مجاهدین اعدام شده حالا کشف کردین یا شنیدین بعداز دیدن این کپه دمپایی ها بودش؟
منوچهر پیوند: بعله چون ما با دیدن دمپایی ها تعجب کردیم که اینهمه دمپایی اونم تو حیاط برای چیه؟ وقتی که همه چی توی بند قدغن میشه ممنوع میشه یا به اصطلاح اگه کسی رو به مرگ هم باشه نمیرنش بهداری باید یه اتفاق بزرگتری افتاده باشه دیگه این براورد ما بود. کسی دیگه ای بود بنام بهنام کرمی اونم به اصطلاح به کار مورس خیلی وارد بود اونم تماس گرفت همین خبر تایید شد.
کنت لوئیس: تو بهرحال جواب سوال منو ندادی درست من جواب نگرفتم آیا این خبری که دویست نفر مجاهدین اعدام شده بعداز دیدن این دمپایی ها بود؟
منوچهر پیوند: بله دقیقاً
وکیل: خوب شنیدی که زندانیهایی مال مشهد تو گوهردشت بوده باشن؟
منوچهر پیوند: بله شنیدم
کنت لوئیس: اونا زندانی های مجاهدین بودن؟ یا هردوتاش بودن؟
منوچهر پیوند: خیلی از اتهاماتشون مطلع نیستم فقط همین قدر میدونم یه عده ای رو آورده بودن از مشهد ظاهراً همه هم اعدام شدن
کنت لوئیس: مرسی دیگه سوال ندارم.
بن هسلبری: سلام بن هسل بری اسمه منه وظیفه من هم مثل همکاران دیگه ام هست که معرفی کردند من هم همانجوری سوال می پرسم چند تا اسامی را میخوانم که تو جواب بدهی آیا دیدیشون برخوردی داشتی شنیدی چیزی در موردشون در ماههای مرداد و شهریور.
شماره سی ۵ مجید ایوانی؟
منوچهر پیوند: بله این را کاملا می شناسم ما از قزلحصار هم باهم بودیم و گوهردشت باهم بودیم.
بن هسلبری: تو آخرین بار کی بود این را دیدی؟
منوچهر پیوند: همون روزهایی که باصطلاح وقتی ما ۲۰ نفر را بردند بیرون الان یادم نیست دقیقا که مجید هم با همون ۲۰ نفر روز اول بود یا بعد به هر حال وقتی که ما ۲۰ نفر از بند رفتیم بیرون دیگه بقیه را ندیدیم.
قاضی: وکیل مدافع متهم بفرمایید خواهش میکنم
وکیل مدافع: میخواستم در مورد این مشاهدات که شما تعریف کردین از بند ۷ نگاه کردین یه کامیون دیدین اونو میخواستم در موردش ازتون سوال کنم. طبق برداشت شما این کامیون جسد بارش بود؟
منوچهر پیوند: بله من همون طبق معمول تو این ماههایی که در واقع دچار استرس و این مشکلات هم بودیم در واقع دائماً از هردو طرف پنجره ها رو چک میکردیم بعد
وکیل مدافع: وقتی تعریف میکردین از حرف های شما اینطوری متوجه شدم این کامیون در حال حرکت بود داشت از جلوی پنجره یازیر پنجره رد میشده که شما کامیون رو دیدین درست میگم؟
منوچهر پیوند: تقریبا همینطوریه.
وکیل مدافع: این چه جور کامیونی بود از این کامیونهایی که مثلا روکش برزنتی داشت؟ یا مثلا کفی بود؟ چه جور کامیونی بود دقیقاً ؟
منوچهر پیوند: نه کامیونی بود که دیوارش بود ولی چادری روش نبود ولی روی اون جنازه هایی که کف معمولا اینها دیوارهاشون یه متر یه مترو نیم میشه یه متر و نیم حدودا میشه تا اونجایی که من حضور ذهن دارم میتونم بگم که حدود نیم متر جنازه کف ماشین پر بود یه چیزی هم کشیده بودن روش. البته اگر کسی از بالا نگاه میکرد میتونست ببینه که اینا جنازه اس از بغل و از روبرو اصلا نمیشد تشخیص بدی اینا جنازه است
وکیل مدافع: پس تو همون کفی کامیونی که نگاه میکردین بارش جسد بود؟
منوچهر پیوند: بله
وکیل مدافع: هیچ پوششی برزنتی چیزی نداشت؟
منوچهر پیوند: چرا یه چیزی روش بود ولی معلوم بود جنازه اس زیرش.
ببین اگه برزنت باشه برزنت بخاطر اینکه کلفته یه مقدار هم صاف میایسته نمیشه زیروشو تشخیص بدی ولی این چیزی که رو جنازه ها بود کاملا معلوم بود که از عرض و طولش معلوم بود که این یه انسانه اون زیر.
وکیل مدافع: حالا فهمیدم پوششی داشت این جسدها ولی برای شما فهمیدین که جسد هستن
منوچهر پیوند: بله پوشش نازک بود کاملا برجستگیها و فرو رفتگی ها بدن نمایان بود.
در این رابطه بخوانید: