من برای قدم گذاشتن تمامعیار در مسیر آرمانی شکوهمند یک انتخاب جانانه با قطع و یقین کردم. انتخابم هم دفعتاً و ناگهانی نبود، بلکه از روزی که اسم پرافتخار سازمان مجاهدین و دفاعیات گل سرخ انقلاب – شهید مهدی رضایی – را شنیده و خواندم، شروع شد و با خواندن دفاعیات سایر شهدا و بخصوص دفاعیات شیر همیشه بیدار، برادر مسعود، به لحظه آگاهی و انتخاب رسیدم که: اگر راه نجات و رهایی برای کشورم و خلق قهرمان وجود داشته باشد، همین راه مجاهدین است.
البته روز بروز با شناخت بیشتر و عمیقتر آرمانها و راه و رسم صدق و فدا و خلوص تکتک «بچهها» (ما در جمع خودمان به خواهران و برادرانمان میگوییم «بچهها») اطمینان و اعتقادم به راهی که در پیشگرفته بودم محکمتر میشد.
این مهم، به همین سادگی که نوشتم برایم حاصل نشده بود، . کشاکشهای زیادی در درونم بین زندگی عادی و تعلقات آن که خیلی هم قوی و جذاب بودند ازیکطرف، با ارزشهای انسانی که بقول مقتدای ما – امام حسین – «انما الحیات عقیده و جهاد» است، در طرف دیگر در جریان بود. چقدر سخت بود برایم لحظات کندن و عبور انقلابی از خانواده، دوستان و شهر و دیارم؟! و انتخاب سیره امام حسین و زینب کبری. اما بهر ترتیبی بود، این انتخاب را کرده و تصمیم گرفتم که تمام وجودم عبارت از مبارزه و سازمانم شود . زیرا اهدافم را در آن متبلور میدیدم. و این لیله القدر اول من بود.
شب قدر دوم و بسا شکوهمندترم – مانند هر مجاهد خلق دیگری – انقلاب خواهر مریم بود که انتخاب کردم و انتخاب کردیم که از همهچیزمان درگذریم تا همه چیز را برای مردم بهجانآمده از ستم سرکوب آخوندی محقق کنیم و دیگر زن و زندگی را طلاق دادیم؛ و با عبور از آن:
از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان سرزدم
مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم، کی زمردن کم شدم؟
…و حالا منتظرم:
بار دیگر از ملک پران شوم آنچه اندر وهم ناید، آن شوم.
از آن لحظات انتخاب مسیر و شیوه زندگیام، بیش از ۳۷ سال میگذرد. از روزی که بهطور کامل از خانوادهام جدا شدم و ارتباطم را با آنان قطع کردم، حدود ۳۴ سال. اینکه چرا ارتباطم را با خانواده قطع کردم، به این دلیل بود که نمیخواستم در اثر این تصمیم و انتخاب من، آسیبی به بستگان و سایر دوستان و آشنایانم برسد؛ زیرا اشراف و اطمینان کافی به ماهیت ضدبشر ،و دنائت این رژیم جائر پیدا کرده بودم و البته حالا دیگر بعد از گذشت اینهمه سال، جنایات بیشمار و ضدبشری این «دستاربندان» – بقول زندهیاد ساعدی – کوس رسواییاش گوش فلک را هم کر کرده است و دیگر کمتر کسی است که آن را نداند.
کوتاه بگویم، به همین دلیل در این سالها ارتباطی با خانواده نداشتم. آنها هم با من ارتباطی نداشتند. با اینکه همواره از عواطف و احترام عمیقم نسبت به تمامی بستگانم نهتنها ذرهای کم نشده بود، بلکه همین احساسات هم انگیزهام را برای جنگیدن بیشتر با مسبب این جداییها و محرومیتها، یعنی رژیم پلید حاکم بر سرنوشت هر خانواده ایرانی، بیشتر و قویتر میکرد.
در سالهای اخیر و بعد از اشغال عراق توسط امریکا که آخوندهای درنده از خوان یغمای مردم مظلوم عراق، و بعد هم سوریه خود را سرپا نگه داشتند، خواب پنبهدانه تمام کردن کار مجاهدین در عراق را در برنامه داشتند، غافل از اینکه بقول خواهر مجاهد صدیقه حسینی، مجاهدین اتفاقاً بدون سلاح بیشتر از قبل هم میجنگند و به رژیم ددمنش بیا! بیا! میگویند. بنابراین همچنان که بنا به گواهی تاریخ، ستمگران و دجالان شعور و درکی از قدرت جبهه انقلاب و توحید نمیتوانند داشته باشند، در اثر مقاومت بیهمتای مجاهدان آزادیستان و با هدایت خواهر مریم، خوابهای پنبهدانه دجالان دینفروش آشفته شد و تا به خود آمدند، دیدند آن شرایط منطقهای و بینالمللی، یعنی امدادهای غیبی «شیطان بزرگ» -بقول خودشان – هم مقصودشان را برآورده نکرد، درنتیجه رو به فشار، تهدید و حتی از هم پاشاندن خانوادههای اشرفیها کردند. زندان، شکنجه، اعدام و هرگونه تهدید و تطمیع بر خانوادهها را شروع کردند، تا توانستند، خانواده الدنگ پشت سیاج اشرف آوردند. با ۳۲۰ بلندگو شکنجه روانی بیش از دو ساله را بر ما اعمال کردند تا به هدف قتلعام ما برسند. خانواده الدنگ را با امدادهای غیبی-نه چندان غیبی – دور و بر لیبرتی آوردند که زمینه قتلعام و موشکبارانها را فراهم کنند. شاید درد بیدرمان ترس از سرنگونی به دست همین مجاهدین بیسلاح را درمان، و یا حداقل تسکین بدهند.
دهههاست که هدف اصلی خود را، از هم پاشاندن تشکیلات مجاهدین قرار دادهاند. البته در این امر مهم، خیلی هم تنها نبودند. شیطان بزرگشان هم از روز اول ورود به عراق در این اتحادیه سهجانبه با دولت مالکی بسیار فعال بود و به تلاش شبانهروزی برای «انحلال نرم» در اشرف و لیبرتی مشغول بود. از باتلر تا کوبلر و تا گشتهای آنچنانی که در لیبرتی دنبال طعمه و بریدهسازی بودند.
باز هم خلاصه کنم، بعد از هجرت بزرگ مجاهدین به آلبانی به شکل یک سازمان – که یک پیروزی تاریخی برای خلق و همه آزادیخواهان ایران بود- رژیم یک شکست استراتژیک دیگردریافت کرد. حالادیگر تنها دستاویزش فشار آوردن به خانوادهها، و به خدمت گرفتن بریده مزدوران پادوی وزارت بدنام است. میخواهد خانوادهها را علیه ما هرچه بیشتر و گستردهتر بکار بگیرد و از احساسات و عواطف خانوادگی بیشترین سوءاستفاده را بکند. خلاصه در حضیض و وحشت سرنگونی ناشی از این تغییر دوران به مصداق: الغریق یتشبث بکل حشیش است(آنکه در حال غرق شدن در باتلاق سرنگونی است، به هر خس و خاشاکی چنگ میزند). درحالیکه خودش هم میداند که درد بیدرمانش با این جادو و حنبلها دوا نخواهد شد.
به این صورت و با این منطق، بعد از سی و اندی سال، سراغ برادر اینجانب نیز رفته و او را تحت فشار گذاشته تا پای ورقپارهای امضا بگذارد که پادوی دست چندم وزارت بدنام آخوندی دیکته کرده است.
امیدوارم شمهای که نوشتم، خواننده را متوجه کرده باشم که چرا برای من هم جالب بود، هم عجیب نبود. خلاصه ،جالب اینکه ببین رژیم پابهگور به کجا رسیده که اینطوری سرش را از دست ما به سنگ میکوبد؟ اما عجیب هم نیست، زیرا مجبور است، مجبور. دستش به قتلعام در اشرف و موشکباران در لیبرتی هم دیگر بند نیست! فقط به زور سرنیزه و دجالگری ، همه مردم ایران – بخصوص خانواده های مجاهدین – را به گروگان گرفته و راه نفس شان را بسته ،و بقول امام حسین ، مردم را بخاطر لقمه نانی بیچاره خود کرده است . پس بنابراین ، تنها یک راه برای ما و مردم ما باقی می ماند ، وآن فقط مقاومت به هرقیمت ، برای سرنگونی محتوم این رژیم پلید است ، که هم اکنون چشم انداز آن هرچه نزدیک تر شده است. بزودی مردم رها می شوند، فردای روشن و آزاد فرامی رسد. مطمئن هستیم.
صادق حجازی، رزمآور آزادی مردم ایران








