در بیستوهشتمین سالگرد قتلعام زندانیان سیاسی در همبستگی با جنبش دادخواهی، خوب است این مسئله را یکبار دیگر از نزدیک بررسی کرد و دید که به چه دلیل فتوای این جنایت ضدبشری از طرف خمینی صادر شد؟
آیا همانطور که رژیم خمینی ادعا میکند این قتلعام گسترده در تلافی عملیات فروغ جاویدان صورت گرفته (که تازه آنهم هیچ پایه و مبنای قضایی و حقوقی ندارد) و یا یک نسلکشی از قبل طراحی و زمینهچینی شده بوده است؟
همهٔ زندانیانی که بعد از ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰ در زندانهای رژیم خمینی بودهاند و منجمله خودم، بارها و بارها از زبان جلادان زندان این جملات را شنیدهایم: «همه شما، از کوچک و بزرگ، زن و مرد، دختر و پسر را باید کشت». بارها شخصاً شاهد بودهام، لاجوردی در سلولهایی که به دلیل تعداد بالای زندانی شبها، حتی امکان دراز کردن پا را هم در آنها را نداشتیم وقتی با آن کینه همیشگیاش نسبت به هواداران مجاهدین خلق به جلوی درب سلولها میآمد بهجای ارائه هرگونه امکان درمانی برای رسیدگی به بدنهای مجروح و پاهای آشولاش شدهشان براثر شکنجه، میگفت: «همه شمارا بلااستثنا، باید کشت!!! منتظر فتوای امام (خمینی) هستیم تا همهتان را به جهنم بفرستیم، ما نمیگذاریم شما بهطور عمودی از زندان بیرون بروید و…» این البته خاص سیاهچالها و شکنجهگاههایی که صدایی از آن به بیرون نمیرسید نبود خیلی پیشتر از سیخرداد، در سال ۱۳۵۹ روزنامههای خود رژیم از قول آخوند فهیمکرمانی که بهاصطلاح حاکم شرع بیدادگاه رژیم در شهر کرمان بود، نوشته بودند طبق فتوای خمینی ضدبشر همهچیز مجاهدین از خون و مال و… مباح است.
در طول سالیان زندان جملات مشابه این را مرتب از آدمکشان خمینی شنیده بودم. یکبار اوایل شهریور ۶۷ حمید عباسی (نوری) که بهاصطلاح دادیار زندان گوهردشت و یکی از فعالترین نفرات در بالا بردن آمار اعدامیها بود، شخصاً به ما گفت: «که اگر ما میخواستیم حکم فتوای امام را بهطور کامل اجرا بکنیم میبایست نصف مردم ایران اعدام میکردیم…هرکس حتی فقط نشریه مجاهد را خوانده بود میبایست اعدام میشد.» اخیراً در فایلصوتی آقای منتظری هم مشخص شد که خمینی و رژیمش از چند سال قبل برای قتلعام مجاهدین قصد و برنامه داشتهاند و بیان این جمله از احمد خمینی که «مجاهدین خلق را از روزنامهخوان، نشریهخوان، اعلامیهخوانش و… را باید اعدام کرد» خودش گویاترین سند این برنامهریزی جنایتکارانه میباشد.
زندانیان سیاسی از ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰هر شب صدای تیرباران زندانیان مجاهد و مبارز را در تپههای اطراف زندان اوین شنیدهاند و معمولاً بعدازآن صدای شلیک تیر خلاصها که اکثر مواقع بالای ۱۰۰ عدد بود را شمارش میکردند… توصیفی که از صدای رگبارهای متوالی میشد این بود که مانند تخلیه بار تیرآهن از روی تریلی است… ما با توجه به شناختی که از رژیم خمینی داشتیم و جنایاتش را در طی سالیان دیده بودیم، در این مورد تقریباً اتفاقنظر داشتیم که رژیم، هرروز و هرلحظه امکان دارد دست به کشتار زندانیان بزند و این عمل برایمان دور از انتظار نبود…
درواقع رژیم از سال ۱۳۶۵ زمینهسازی نسلکشی سال ۶۷ را شروع کرد. در این سال رژیم کلیه زندانیان زندان قزلحصار کرج را دریک فضای کاملاً امنیتی به زندانهای اوین و گوهردشت و بخشی را به شهرستانها منتقل کرد، ترکیب زندانیان منتقلشده به زندان اوین اکثراً از قشر دانشجو و مسئول بوده و مشخص بود که دستچین شدهاند.
طی سال ۱۳۶۵ تا مرداد ۶۷ در درون زندان بهطور روزانه بین ما و رژیم بر سر موضوعات مختلف درگیری بود و زندانبانان دست به سرکوب یومیه زده و همیشه تعدادی از زندانیان را به سلولهای انفرادی میفرستادند. در سال ۶۶ مسئولین زندان گوهردشت تقریباً بهطور هفتگی فرمهای چاپی به داخل بندها داده و از زندانیان میخواستند که سریعاً فرمها را پرکرده و به زندانبانان که پشت درب بند مستقر بودند تحویل بدهند. مضمون و محتوای این فرمها عموماً بعد از مشخصات فردی، میزان محکومیت زندانی، اتهام او و درواقع شناخت از هویت زندانیان بود. بدینصورت میخواستند شناخت دقیقتری از موضع سیاسی زندانی پیدا کنند و جداسازیهای بعدی را دقیقاً بر اساس همین فرمها انجام دادند.
در همان زمان اخبار زیادی هم در مورد اقداماتی که رژیم قصد دارد در زندانهای سراسر کشور انجام بدهد، از طریق خانوادهها و یا از بازجوییهایی که بچهها را میبردند میرسید. ازجمله انتقال مسعود مقبلی به زندان کمیته مشترک. در آنجا بازجو رادیو در اختیار مسعود گذشته تا او بتواند رادیو مجاهد را گوش بکند! و روز قبل از انتقالش به زندان اوین، گفته بودند که «ما زندانیان را بر اساس وضعیتشان به سه قسمت تقسیم کردهایم، سفید، زرد و یک دسته قرمز که حتماً باید اعدام شوند، همین روزها منتظر باشید که میآییم سراغتان و…»
از نیمه دوم سال ۱۳۶۶شروع به جداسازیهای گستردهتر در زندانها بهخصوص در زندان اوین و گوهردشت کردند. در بهمنماه در زندان گوهردشت همه زندانیانی که بالای 15سال و حبس ابد بودند را از همه بندهای زندان خارج کرده و در یک حرکت سرکوبگرانه، با ضرب و شتم شدید و با چشمبند سوار اتوبوس کرده و با اختصاص حفاظت شدید امنیتی به زندان اوین منتقل کردند.
بعد از انتقال به زندان اوین، در خود زندان گوهردشت نیز جداسازی گستردهای صورت دادند، به این صورت که کلیه زندانیانی که بین ۱۰ تا 15سال محکومیت داشتند را دربندهای جداگانه و زندانیانی که کمتر از 10سال حکم داشتند را به بندهای دیگر زندان گوهردشت منتقل کردند.
پیشازاین تعدادی دیگری از زندانیان را ازجمله زندانیان ملی کش (زندانیانی که مدت محکومیتشان تمامشده ولی بدون هیچگونه بهانهای همچنان در زندان نگهداری میشدند) و زندانیان کرجی و تعداد زندانیان دیگری که از سال ۱۳۶۱ بهصورت تبعیدی در بندهای دیگر زندان گوهردشت نگهداری کرده بودند (رژیم همیشه آنها را از بقیه زندانیانی که از سال65 به زندان گوهردشت منتقلشده بودند، جدا نگه میداشت) و تعداد دیگری که سالهای ۶۵ و ۶۶ دستگیرشده و اکثراً زندانیانی بودند که در حین اقدام برای پیوستن به مجاهدین در شهرهای مرزی دستگیرشده بودند راه هم جدا کرده بودند (هرچند قبلاً آنها را که عموماً دو بار دستگیری بودند نیز به بندهایی که ما در آنها بودیم نمیآوردند)…
از خردادماه ۶۷جلادان شروع به یک سری اقدامات سرکوبگرانه جدید و ایجاد محدودیتهای بیشتر علیه ما در زندان کردند، ازجمله قطع کردن هواخوری روزانه، قطع کردن (فروش) روزنامههای حکومتی، بیرون بردن تلویزیون از بند و از همه مهمتر قطع کردن ملاقاتها و… در این مقطع فضای تنش بین ما و رژیم هم شدیدتر شده بود. همه این موارد گواه بر وجود اتفاقاتی در شرف وقوع بود؟! در درون زندان، زندانیان روی این موضوع باهم صحبت میکردند که رژیم چرا این اعمال را انجام میدهد و به دنبال آن چهکار خواهد کرد؟
تقریباً همه روی این موضوع متفقالقول بودند که رژیم قصد اعدام تعدادی از زندانیان را دارد، ولی از سطح و کم و کیف آن اطلاعی نداشتیم. در همان زمان با بندهای دیگر هم که تماس مورسی میگرفتیم، متوجه شدیم این موارد در مورد آنها نیز صدق میکند.
روز 7مرداد در بند3 که در طبقه سوم زندان گوهردشت قرار داشت بهاتفاق مجاهدان شهید رحیم سیاردوست، مسعود دلیری، منصور قهرمانی، رشید درویاشکیکی، محمدرضا صوفیآبادی، امیر صفوی، اسدالله ستارنژاد و…در اتاق تلویزیون که ته بند بود (ساکها را در آنجا میگذاشتیم) مشغول دیدن تلویزیون بودیم، آخوند موسوی اردبیلی در نماز جمعه به اوضاع سیاسی کشور به مسئله جنگ و پذیرش قطعنامه پرداخت. در ادامه حرفهایش اشاره به سازمان کرد و گفت منافقین از این فرصت استفاده کرده و دست به کارهایی… جمله او هنوز تمام نشده بود، دو پاسدار بند، گیرمحمد و اسماعیل وارد بند شده و گفتند: «تلویزیون را میخوایم ببریم؟»
بردن تلویزیون سؤالبرانگیز بود. چند دقیقه بعد از بردن تلویزیون وقتی داشتم از لای کرکرههای آهنی پنجره اتاق تلویزیون (قبلاً کمی دو تا از پرههای آن را به سمت بالا خم کرده بودیم تا بتوانیم بخشی از محوطه بیرون را ببینیم) به محوطه بیرون نگاه کردم، داود لشکری (پاسدار مسئول انتظامات و نیروی ضد شورش زندان) را دیدم که به همراه چند نفر لباسشخصی و 2زندانی افغانی که پشت سر آنها حرکت میکردند در حال حمل ۲ فرغون پر از طناب ضخیم به سمت سوله بزرگی بودند که در فاصله حدود ۵۰ متری شمال و بین ساختمان بند ما و آشپزخانه زندان قرار داشت… صحنه دار زدن به ذهنم خطور کرد. دچار دلهره شدم. ولی بههیچوجه تمایل نداشتم چیزی که به ذهنم زده بود را برای کسی بیان کنم. بلافاصله مسعود دلیری، ابوالحسن مرندی، منصور قهرمانی و… را صدا زدم تا آنها هم صحنه را ببینند؛ اما به دلیل اینکه زاویه حرکتشان با ما کم شده بود، دیگر امکان دیدن آنها را نداشتیم و از دید ما خارجشده بودند.
دیدن این صحنه برایمان سؤالبرانگیز بود، آنها کجا و به چه منظوری دارند میروند؟ جواب این سؤال را آن روز نفهمیدیم. چند ساعت بعد آن نفرات را در حین برگشت از سوله دیدیم ولی دیگر دو زندانی افغانی همراهشان نبودند. آنان ضمن اینکه 2جعبه شیرینی در دستشان بود، میخندیدند و شیرینی به هم تعارف میکردند! ولی ما آن روز نتوانستیم از علت این تحرکات آگاه شویم.
چند روز بعد بود که در تماس مورس با بندهای دیگر متوجه شدیم آن روز زندانیان تبعیدی از زندان مشهد را که مدت کوتاهی بود به زندان گوهردشت آورده شده بودند و جانانه مقاومت داشتند و به عهد و پیمانشان بر سر آرمان آزادی پایبند بودند طوری که زندانبانان از دستشان مستأصل شده بودند را در آن سوله حلقآویز کرده و به شهادت رساندهاند. زندانیان مشهد را در تیرماه ۶۷ یعنی حدود یک ماه قبل از شروع قتلعام زندانیان مجاهد به بیدادگاه مجدد برده بودند و آنها هم در بهاصطلاح دادگاه به دفاع از سازمان و آرمان آزادیخواهانهشان پرداخته و به همین خاطر از سوی حاکم ضدشرع به اعدام محکوم شده بودند. همبندیهایشان میگفتند قبل از بردنشان برای اعدام، با شور و شوق در حیاط بند بهصورت جمعی نماز خوانده بودند. پاسداران جنایتکار که تشنه خون مجاهدین بودند حرص میخوردند و مرتب میگفتند زود باشید! ولی آنها به جلادان محل نمیگذاشتند و عین خیالشان نبود. درب بزرگ حیاط هواخوری هم گیرکرده بود و باز نمیشد. پاسداران هرچه زور میزدند، باز نمیشد. چند دقیقه بعد جعفر هاشمی قهرمان مجاهدی که سر به دار شد و بقیه همرزمانش درب هواخوری را بالا کشیده و باز کردند؛ و غزلخوان و دستدردست هم به سمت سولهای رفتند که اعدامهای روزهای ۸ و 9مرداد در آنجا صورت میگرفت. جعفر هاشمی اولین نفری بود که از آن گروه به دادگاه برده شد. او نقش فرمانده بچههای مشهد را در زندان به عهده داشت. پاسداران و مدیران زندان خیلی روی او حساس بودند و از ابتدای ورودش به زندان گوهردشت بهشدت او را مورد ضرب و شتم قرار داده بودند. جعفر در مقابل تمام ضربات پاسداران، فقط با صدای بلند فریاد زده بود «یا حسین» و «درود بر رجوی».
روز بعد شنبه 8مرداد حوالی ساعت ۹ صبح بود که بهیکباره پاسداران در بند را باز و اسامی ۱۰ نفر از بچههای بند (غلامحسین اسکندری، مهران هویدا، رامین قاسمی، رضا زند، اصغر محمدیخبازان، منصور قهرمانی، حسین سیدسبحانی، مسعود کباری، اصغر مسجدی و…) را خوانده و اعلام کردند هرچه سریعتر چشمبند زده، جلوی درب بند بیایند. همه در این فکر بودیم که آنها را کجا میبرند؟
ساعت8 شب روز 9مرداد، پاسداری در بند را بازکرده و با صدای آهسته از نفراتی که نزدیک درب بند بودند پرسید: «نام پدر منصور قهرمانی چیه؟»!!! ما به همدیگر میگفتیم، چرا اسم پدر منصور را از خودش نمیپرسند؟ مگر او را خودشان از بند نبردند؟ آیا…
روز بعد یکشنبه 10مرداد، لشکری، جنایتکاری که شبیه گوریل بود درحالیکه لباس نظامی پوشیده و کلتی به کمربسته بود، به همراه 30پاسدار دیگر، بهطور ناگهانی وبا سروصدای زیاد که هدف ایجاد فضای رعب و وحشت شدید داشت، وارد بند شدند و اعلام کردند که همه زندانیان به داخل سلولها بروند و کسی حق بیرون آمدن ندارد، جلوی درب هر سلول هم یکی از پاسداران ایستاد. به هیچیک از زندانیان اجازه تکان خوردن و حرکت داده نمیشد. لشگری همراه چند پاسدار دیگر از انتهای بند وارد سلولها شده و ضمن چک نفرات، تعدادی را که اسمشان را میدانست به اسم صدا زده و تعداد دیگری را با اشاره به آن نفر، میگفت که از سلول خارج شوند. به همین شکل وارد تکتک سلولها شده و تعدادی را خارج کرد. بعدازاینکه به همه سلولها رفت به زندانیان جداشده چشمبند زده و آنها را سمت درب بند برد و از بند خارج شدند. پاسداران همزمان مانع خروج ما از سلولها بودند تا اینکه همه آنها که مدنظرشان بود از بند خارج شدند، بلافاصله همگی از سلول بیرون آمده، به سمت درب بند رفتیم، نگران بودیم و علیرغم اینکه حدس میزدیم بچهها را چرا از بند خارج کردهاند، ولی هیچکس چیزی بر زبان نمیآورد و همه با نگاه و چهرههایمان، حالت درونی خود را به یکدیگر منتقل میکردیم.
روز دوشنبه 10مرداد از تماس مورسی متوجه شدیم از 10نفری که در روز 8مرداد از بند خارج کرده بودند ۹ نفرشان روز قبل، توسط رژیم از طریق حلقآویز به شهادت رسیدهاند.
از این به بعد این کار به روش جاری تبدیل شد، روزانه چند بار درب بند باز میشد و پاسداری با یک برگه کاغذ در دست، اسامی تعدادی از بچهها را میخواند و اعلام میکرد که «سریعتر چشمبند بزنند و بیایند بیرون بند» بعد از اعلام اسامی، دیگر همه میدانستیم چه آزمایشی در پیش رو خواهد بود، به سلول بچهها رفته و تکتکشان را در آغوش گرفته و آرزوی موفقیت میکردیم، بچههایی هم که قرار بود بروند، میدانستند، دارند کجا میروند، ولی در کمال آرامش و با چهره خندان ما را در آغوش فشرده و میگفتند «اگر دیگر ما را ندیدید سلام ما را به مسعود و بقیه بچهها برسانید!!»
هر بار که تعدادی از بچهها را بیرون میبردند، بقیه بچهها که در بند مانده بودند. هر یکگوشه خلوتی را گیر میآوردند و در فراغ یاران بغضشان میترکید و چشمانشان اشکبار بود… این صحنههای شورانگیز و دلاورانه روزانه چند بار تکرار میشد. بچهها سعی میکردند کسی متوجه اشکهای آنها نشود! ولی همه، همدیگر را میفهمیدند. در این روزها فشار شدید روانی بر همه زندانیان حاکم بود. رژیم هم این موضوع را میدانست لذا با برخوردهایی که بهطور تکی با نفرات میکرد سعی داشت که از این وضعیت برای طعمه گیری سوءاستفاده بکند، ولی تا آنجا که من شاهد بودم حتی یک نفر را نتوانست متزلزل بکند و ازقضا جنایاتش باعث شده بود عزم زندانیان بر ادامه راه و آرمان مجاهدین و همرزمانشان جزمتر شود.
روز ۱۲ مرداد با تماسهایی که برقرار کردیم، متوجه شدیم که اکثر بچههایی که تا آن روز از بند خارج کرده بودند به همراه تعداد دیگری از بچههای بندهای دیگر به شهادت رسیدهاند و تعداد محدودی را هنوز بلاتکلیف نگهداشته، به سلولهای انفرادی فرستادهاند.
شب چهارشنبه 12مرداد حدود ساعت9 تا ۳۰/9شب که معمولاً بعد از زمانبندی اخبار تلویزیون، آن را صرف خواندن روزنامهها میکردیم. از روزنامه و تلویزیون در بند خبری نبود. با چند نفر از بچهها در اتاق تلویزیون داشتم قدم میزدم. صدای خفیف موتور خودروئی که در جا کار میکرد توجهم را جلب کرد. خودم را به پنجره رساندم، به محوطه نگاه کردم. ۲ کامیون بنز خاور اتاقدار و چادردار دیدم که در آن لحظه چادر آنها را برداشته بودند. یک کامیون سمت راست جاده آسفالت ایستاده و خاموش بود، ولی کامیون دیگر صدای موتورش میآمد و چراغهای کوچک آن روشن بود. چند پاسدار دور آن بودند. یک پاسدار بالای کامیون ایستاده بود، صحنهای دیدم اما به خاطر اینکه نمیخواستم باور کنم، ابوالحسن را صدا زدم و گفتم بیا نگاه کن تو پشت کامیون چه میبینی؟
ابوالحسن با دقت نگاه کرد و سرش را بهطرف من چرخاند گفت: توی کیسههای پلاستیکی پشت کامیون جنازه است! من همچنین چیزی را دیده و تشخیص داده بودم ولی قبل از او، جرئت بیانش را نداشتم و نمیخواستم صحنهای را که دیده بودم باور کنم و گفتم: مشخصه که جنازهست ولی جنازه چه کسانی؟
ابوالحسن گفت: جنازه بچهها…
ناگهان به سردرد شدیدی دچار شدم که هیچوقت سابقه نداشت، ناگزیر چنددقیقهای روی زمین نشستم. دوباره بلند شده صحنه را با ابوالحسن دنبال کردیم. پاسداری که بالای کامیون بود و کلاه نظامی پارچهای لبهداری بر سر گذاشته بود، چادر آن را کشید. راننده کامیون هم پاسدار دیگری بود، سوار شد. خودرو رو به شمال ایستاده بود و برای خارج شدن از زندان پاسدار سومی که ریش انبوه و کلاهی به سر داشت از پشت به راننده فرمان میداد که عقب، عقب بیاید و دور بزند. دوباره سردرد به سراغم آمد و گرمی در تمام وجودم رسوخ کرد. چند لحظهای نشستم. با هردو دست سرم را گرفتم و فشار میدادم. وقتی بلند شدم، کامیون بعد از دور زدن ابتدا کمی به سمت جنوب رفت و در خیابان آسفالت بهسوی درب خروجی ضلع غربی زندان از دید ما خارج شد.
بعد از رفتن کامیون اول، راننده کامیون دوم خودرو را روشن کرده و به سمت سولهای حرکت کرد که هفته پیش از همین نقطه دیده بودیم طنابهای کلفت را با فرغون به داخل آن برده بودند. همانجا منتظر ماندیم و بهطور نوبتی از پنجره بیرون را نگاه میکردیم.
کمتر از یک ساعت بعد، کامیونی که به سمت سوله رفته بود، بهجای قبلیاش برگشت. راننده و همراهش بعد از کشیدن چادر خودرو که پر از جنازه زندانیان در کیسههای پلاستیکی روشن بود از همان مسیر خودرو قبلی به سمت درب خروجی زندان رفت… این صحنهها تا آخر مردادماه در زندان گوهردشت مستمر تکرار میشد… آیا جنازه مسعود فلاح لفماجانی، بهروز بهنامزاده، محمد مشاط، داریوش کینژاد مجاهدان همسلولیهایم در سال ۶۶ و … در بین آنها بودند؟ (داریوش کینژاد اهل شهر یزد، زرتشتی و از دانشجویان خارج از کشور بود که به اتهام هواداری از مجاهدین دستگیرشده و بعد پایان محکومیتش در سال ۶۶ او را برای طی کردن ریل اداری جهت آزادی همراه تعداد دیگری به زندان اوین برده بودند، ولی هیچکدام حاضر به پذیرش خواسته رژیم که محکوم کردن مجاهدین را جزء شروط آزادی از زندان گذاشته بود، نشده و رژیم همه آنها را به زندان گوهردشت برگردانده بود، داریوش زرتشتی قهرمان نیز با وفاداری به عهد و آرمان مجاهدین جزء شهدا بود.)
زندانیان در روزهای داغ مرداد و تابستان ۶۷ قهرمانانه بر سر «وفای به پیمان» ایستادند و برای آزادی مردمشان از جانشان گذشتند و البته رسوایی تاریخی را برای خمینی و رژیمش باقی گذاشتند.
خمینی البته به تصور خودش میخواست با نسلکشی گسترده، ریشه مجاهدین را کنده و برای رژیمش آینده بسازد و خیال خودش را از وجود دشمن اصلیاش راحت کند، ولی میبینیم که از او بقول آقای منتظری نامی بهجز یک جنایتکار در تاریخ نمانده و چه در ایران و در سایر کشورها همه مردم از ولایتفقیه مشمئز میشوند. ولی نام مجاهد خلق با فدای جان 30هزار زندانی سربدار جاودان مانده و خواهد ماند…
در بهمنماه سال1367 که ما را از زندان گوهردشت به زندان اوین منتقل کردند از مجموع بیش از ۵۰۰۰ زندانی سیاسی کمتر از 200نفر باقیمانده بودیم …
حالا در بیستوهشتمین سالگرد این نسلکشی نهتنها مردم ایران بلکه مردم سراسر جهان بهطور جد خواهان افشای کامل اسامی همه قضات و حاکمان شرع و به محاکمه کشاندن آمران و عاملان این جنایت هولناک هستند و از همه ارگانها و سازمانهای بینالمللی درخواست دارند تا نگذارند این جانیان از حساب پس دادن بگریزند. شواهد درباره این نسلکشی آنچنان زیاد و مستند است که برای هیچ دادگاهی رسیدگی به آن و محکوم کردن دستاندرکاران این نسلکشی که تمامی آنها هماکنون نیز در رأس حکومت آخوندی و در مسند امور میباشند کار مشکلی نیست.
از همه هموطنان عزیز درخواست دارم که به جنبش دادخواهی یاری رسانده و هر سند و مدرکی که در اختیاردارند که ابعاد این نسلکشی را بیشتر هویدا میکند را در اختیار مقاومت ایران و ارگانهای بینالمللی قرار دهند.
آری ما نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم.
حسن اشرفیان
در این رابطه بخوانید:









