شیخ مجیب در پایان گفت: من چیزی ندارم که به شما تقدیم کنم فقط به درگاه خدا پناه میبرم و راز و نیاز می کنم و تمنایی دارم که شما نیز همراهی ام کنید. بعد از ابراز لطفش نسبت به مجاهدین در پایان نیایشش گفت: ”خدایا: در انقلابی که در پیش رو داریم و با خونهای پاکی که در این مسیر داده و خواهیم داد از تو تمنا دارم که مانع ورود هرکس و ناکس و هر بی سر و پایی در این مسیر پاک و انسانی شوی، و خودت تصفیهاش کن ”
هشتم تیر۱۳۶۰ درب بازداشتگاه دادستانی باصطلاح انقلاب شهسوار (تنکابن)، باز شد و نفر جدیدی، وارد بازداشتگاه شد و به جمع ما پیوست.
از آنجاییکه در فاز سیاسی دستگیر شده بودم و زندانی قدیمی محسوب میشدم بر حسب آداب و رسوم زندان به استقبالش رفتم بعد از خوش و بش اولیه و استقرارش، علت دستگیری و اتهامش را پرسیدم وی گفت عضو شورای محل هستم بعد از به هلاکت رسیدن بهشتی، شیرینی پخش کرده و موقع عزاداری حزباللهی ها برای وی، برق مسجد و سیم بلندگو را قطع کردم و پاسداران به خانهام ریخته دستگیر، و الآن در خدمت شما هستم.
از لحن صحبتش چنین برمی آمد از این جرم (در منطق آخوندها) که به آن مرتکب شده و قیمتی که باید مابازای آن بدهد نه فقط ناراحت نیست بلکه خوشحال هم هست. بعد از مدتی جذب مناسبات انسانی و دوستانهٴ ما شد و به جمع ما عادت کرد.
نمی دانم چی شد که اسم «شیخ مجیب» را برایش انتخاب کردیم. ظاهراً خودش هم بدش نمیآمد و گاه و بیگاه با لبخندی خوشحالی اش را از این نام گذاری ابراز میکرد. به زندانیانی که همه هوادار مجاهدین بودند علاقه پیدا کرده بود و عاشق آنها بود البته در بیرون از زندان نیز نسبت به مجاهدین ارادت داشت.
بعد از مدتی پاسدار زندان وی را صدا کرده و از وی خواست که وسایلش را جمع کرده و برای دادگاه آماده باشد. شیخ مجیب که نمیخواست بدون خداحافظی از ما جدا شود، با دست به سرکردن پاسدار و به بهانه جمع کردن وسایل به بازداشتگاه برگشت و همه زندانیان دور شیخ مجیب حلقه زده و هر کدام از بچه به زبانی، با شوخی و جدی چیزی به وی میگفتند و عواطف خود را نثارش می کردند.
شیخ مجیب در پایان گفت: من چیزی ندارم که به شما تقدیم کنم فقط به درگاه خدا پناه میبرم و راز و نیاز می کنم و تمنایی دارم که شما نیز همراهی ام کنید. بعد از ابراز لطفش نسبت به مجاهدین در پایان نیایشش گفت: ”خدایا: در انقلابی که در پیش رو داریم و با خونهای پاکی که در این مسیر داده و خواهیم داد از تو تمنا دارم که مانع ورود هرکس و ناکس و هر بی سر و پایی در این مسیر پاک و انسانی شوی، و خودت تصفیهاش کن ” (اشاره به دوران قبل از انقلاب و میوه چینان آن).
سالهای سال این دعای شیخ مجیب در گوشم طنین انداز بود و برایم، چندان ماده و ملموس نبود تا اینکه چند روز پیش در یکی از سایتهای وزارت اطلاعات به مطلبی تحت عنوان مصاحبه انجمن نجات رژیم آخوندی با مأمور دون پایه وزارت بدنام، شبانی (هادی شعبانی اهل شهسوار) مواجه شدم. یک لحظه با خودم گفتم افلاس رژیم آخوندی را ببین، دست به دامن چه لات و لمپن هایی می شود تا شاید با ترهات اینچنینی، کینهٴ حیوانیش از پیام نوروزی رهبر انقلاب آقای مسعود رجوی را که تسلی بخش قلوب و مرهمی بر زخم هموطنان عزیزم بود و شمه یی از آن را در گلریزان همیاری سیمای آزادی دیدیم، کتمان کند.
این پادوی وزارت بدنام که هیچ پیشینه هواداری از سازمان در فاز سیاسی نداشت و اغلب همشهریان عزیزم که آن روزها را بیاد دارند، از این و صلهٔ ناچسب به خوبی آگاهند، بعد از جنگ اخیر که بالکل وارفته بود, مدتی به زندگی انگل وار در درون مناسبات سازمان ادامه داد تا موعد مقرر فرا رسید و شروع به بارز کردن محتوای اصلی و لومپنیش کرده و اخراج شد.
یاد شیخ مجیب افتادم که چقدر خدا دوستش داشت و دعایش را اجابت کرد.
با خودم گفتم شیخ مجیب اگر زنده است خدا عمرش را طولانی کند تا شاهد به زبالهدان رفتن رژیم خمینی باشد و مثل ۸تیر سال ۱۳۶۰شیرینی پخش کند، ولی اینبار نه در بین روستاییان بلکه به تمام مردم شهسوار و سراسر مردم ایران و به جای قطع سیم بلندگوی مسجد تا اینکه مردم صدای جهل و جنایت آخوندها را نشنوند، اینبار بر ویرانه های رژیم آخوندی همهٔ بلندگوها را در میهن آزاد شده راه بیندازد تا مردم صدای خودشان، صدای پای همانهایی که یکروز برایشان در درگاه خدا پیروزیشان را طلب کرده بود، صدای پای اشرفی ها را بشنوند.
به امیدآنروز.
نعمت اولیایی
اردیبهشت ۱۳۸۷









