• اسناد مقاومت
  • اسناد بین‌المللی
  • اسناد جنایت
  • فعالیت‌های کانون‌های شورشی
  • سایر زبانها
    • EN
    • AL
یکشنبه, مهر ۱۹, ۱۴۰۵
نتیجه‌ای نبود
بازدید همه نتایج
ایران افشاگر
  • پرونده
  • مروری بر جنگ روانی
  • مزدوران را بشناسید
  • صفحه ویژه
ایران افشاگر
  • پرونده
  • مروری بر جنگ روانی
  • مزدوران را بشناسید
  • صفحه ویژه
نتیجه‌ای نبود
بازدید همه نتایج
ایران افشاگر
دادگاه یک دژخیم و مأموریت یک مزدور نفوذی برای مصادره جنبش دادخواهی

دادگاه یک دژخیم و مأموریت یک مزدور نفوذی برای مصادره جنبش دادخواهی

دادگاه یک دژخیم و مأموریت یک مزدور نفوذی برای مصادره جنبش دادخواهی (شماره ۱)

فروردین ۲۹, ۱۴۰۰
در اطلاعیه های شورای ملی مقاومت
دادگاه یک دژخیم و مأموریت یک مزدور نفوذی برای مصادره جنبش دادخواهی (شماره ۱)

دادگاه یک دژخیم و مأموریت یک مزدور نفوذی برای مصادره جنبش دادخواهی

به سود جلادان علیه جایگزین دموکراتیک (شماره ۱)

مقدمه

رژیم ضد بشری آخوندی در چند دهه گذشته در رویارویی با مردم و مقاومت ایران از هیچ جنایتی فروگذار نکرده و هر ابزاری را که می‌توانسته برای ضربه زدن به شورای ملی مقاومت و سازمان مجاهدین خلق ایران به‌مثابه تنها تهدید موجودیتش به خدمت گرفته است. از صدور فتواهای جنایتکارانه تا وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها و اعدام‌های دسته‌جمعی و قتل‌عام زندانیان سیاسی و عملیات تروریستی و جاسوسی و کارزار بلا وقفه شیطان سازی. یکی از طرحهایی که همواره در دستور کار رژیم بوده تلاش برای نفوذ به درون صفوف مجاهدین و مقاومت بوده است. نفوذ در سازمانهای انقلابی امر سابقه داری است و در زمان شاه نیز ما آن را تجربه کرده‌ایم اما این امر که با بودونبود رژیم گره‌خورده در حاکمیت فاشیسم دینی ابعاد بسیار پیچیده‌تر و گسترده‌تری به خود گرفته است.

وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه پاسداران در سالهای گذشته تلاش زیادی برای نفوذ در ارتش آزادیبخش و صفوف مجاهدین داشتند و مزدوران زیادی را در همین راستا روانه عراق کردند. سرویس های اطلاعاتی رژیم که می‌دانستند عوامل نفوذیشان قادر به بالا آمدن در سلسله‌مراتب مجاهدین نیستند، به آنها رهنمود می‌دادند که در اولین فرصت در هر مأموریتی که امکانش هست، همراهانتان را به رگبار ببندید و خودتان را به داخل ایران برسانید. شماری از مجاهدان و رزمندگان ارتش آزادیبخش از این طریق به شهادت رسیدند. کتاب «کارت‌های سوخته وزارت اطلاعات آخوندی-گزارش مدیریت ضداطلاعات ارتش آزادیبخش درباره کشف و خنثی کردن طرح‌های نفوذ وزارت اطلاعات» که در مرداد ۱۳۸۱ همراه با اسامی و اسناد و دستخط‌ها در ۳۰۰ صفحه منتشرشده است، نمونه بسیار گویا و مستندی در این خصوص است.

از این پیشتر نیز در اسفند ۱۳۷۶ مدیریت ضداطلاعات ارتش آزادیبخش کتاب «شکست یک توطئه-درباره کشف و خنثی کردن طرح‌های نفوذ وزارت اطلاعات رژیم» را منتشر کرده بود که نقشه و کروکی خانه‌های امن مزدوران نفوذی را هم در تهران برملا می‌کرد.

یک رهنمود دیگر دستگاههای اطلاعاتی رژیم به نفوذی‌هایش این بود که اگر نتوانستید مجاهدین را به قتل برسانید، بعد از مدتی از صفوف مجاهدین خارج‌شده و تحت عنوان ” ناراضی “ و یا ”عضو سابق مجاهدین “ به ”افشاگری “ علیه مجاهدین بپردازید (نمونه مزدور جمشید تفرشی در کتاب طرح‌ها و توطئه‌ها علیه مجاهدین-تاریخ انتشار زمستان ۱۳۷۹).

هم ساواک و هم اطلاعات آخوندی بسیاری از کاندیداهای خود را برای نفوذ در درون گروههای مخالف از میان زندانیانی انتخاب می‌کردند که درهم‌شکسته بودند و با بازجویان و شکنجه گران همکاری می‌کردند. همچنین ساواک و اطلاعات آخوندها بسیاری اوقات مأموران ناشناخته خود را با صحنه سازی تحت عنوان مخالف زندانی می‌کردند و پس از پایان محکومیت نمایشی و آزادی، آنها را به صفوف مخالفان نفوذ می‌دادند.

برخی از نمونه‌های نفوذ چه در زمان شاه و چه در زمان آخوندها نمونه‌های پیچیده و طولانی‌مدت بوده که عامل نفوذی خدمات شایان توجهی به دشمن کرده است. مسعود بطحایی یکی از این نمونه‌ها در زمان شاه است که ظاهراً یک زندانی خوش‌نام و مقاوم و مورد اعتماد همه زندانیان بود اما بعد از سقوط شاه و برملا شدن اسناد ساواک مشخص شد که او از ابتدای دستگیری به خدمت ساواک درآمده بود و به جاسوسی علیه زندانیان و کشف رابطه زندانیان با سازمانهای انقلابی در بیرون زندان بوده است. نمونه دیگر بهروز ذوفن است که داستانی جداگانه دارد.

مجموعه تحقیقی حاضر که توسط همکاران این کمیسیون و گروهی از زندانیان آزادشده گردآوری و تدوین‌شده است، درباره یکی از مزدوران نفوذی در حکومت آخوندی در زیردست جلاد اوین لاجوردی به نام ایرج مصداقی است. در آستانه دادگاه دژخیم حمید نوری قسمت‌هایی از این مجموعه توسط زندانی سیاسی رضا شمیرانی (۱۳۶۰-۱۳۷۱) که خود در تدوین آن شرکت داشته برای مقامات سوئدی ارسال‌شده است.

همچنان که در اطلاعیه کمیسیون امنیت و ضد تروریسم شورای ملی مقاومت به تاریخ ۲۴ آبان ۱۳۹۸ درباره ماجرای دژخیم بازداشت‌شده در سوئد به‌دقت و با جزئیات و با نوار صدای رؤسای این دژخیم در تهران (آخوند مقیسه‌ای و آخوند رازینی) فاش شده است وزارت اطلاعات مزدور ایرج مصداقی را به کار گرفت تا با سفیدسازی او به مصادره جنبش دادخواهی زندانیان قتل‌عام شده علیه جایگزین دموکراتیک (شورای ملی مقاومت ایران) بپردازد.

مجموعه تحقیقی حاضر هیچ تردیدی باقی نمی‌گذارد که ایرج مصداقی اگر قبل از زندانش در ۱۳۶۰ در خدمت رژیم نبوده دست کم از اولین هفته‌های زندان، با بازجویان و شکنجه گران همکاری فعال داشته و به‌عنوان نوچه لاجوردی قصاب اوین، خدمتگزاری می‌کرده است.

فصل اول این تحقیق اساساً برگرفته از خاطرات زندان اوست که از لابلای آن می‌توان فهمید که او نه یک زندانی معمولی بلکه زندانی با ارتباط ویژه با شکنجه گران و بازجویان است هرچند که با تردستی تلاش کرده است این وضعیت ویژه را عادی جلوه دهد و به شکل‌های مختلف به توجیه آن بپردازد. این فصل به‌خوبی نشان می‌دهد که او نه‌تنها همواره از یک حاشیه امن در زندان برخوردار بوده بلکه ارتباطات دوستانه‌ای با شقی‌ترین دژخیمان داشته است. مهمتر اینکه او به دفعات تحت عنوان انتقال به انفرادی به خاطر تشکیلات بند یا بازجویی یا بهانه‌های دیگر از جمع زندانیان جدا شده است. روالی که به‌هیچ‌وجه در مورد زندانیان مشابه او اعمال نمی‌شده است. امروز مشخص می‌شود که هدف از این غیبت‌ها انجام مأموریت‌های جنایتکارانه بوده که یکی از آنها تدوین کتاب کارنامه سیاه در خدمت لاجوردی است. این موضوع در فصل دیگری از همین مجموعه در شهادت هنرمند ارزنده میهنمان فریدون ژورک تشریح شده است. شهادت ژورک که خود در فاصله سالهای ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۴ زندان بوده است، درباره ارتباطات مصداقی با دار و دسته لاجوردی و دژخیمانی مانند فاضل و داوود آبادی از مزدوری طولانی‌مدت مصداقی رمزگشایی می‌کند.

هرچند دشمنی هیستریک مصداقی اساساً متوجه مقاومت و رهبری آن است اما اغلب جریان‌ها و بسیاری افراد مخالف رژیم را هم به باد فحاشی و ناسزاگویی گرفته که در فصل دوم این مجموعه میزان کمی از آنها درج شده است

در این مجموعه تحقیقی به محتوای اراجیف مصداقی نپرداخته‌ایم. این اراجیف شایان یک بررسی جداگانه است. البته یک نگاه به محتوای دعاوی او به‌خوبی نشان می‌دهد که به دربردن رژیم از جنایت‌ها (از قبیل کشتن و پوست کندن صورت مسعود دلیلی) یا لااقل تخفیف دادن جنایت‌های رژیم مانند آمار شهیدان و دفاع تمام قد از اینکه روحانی و ظریف و وزارت اطلاعات در توطئه انفجار در گردهمایی مقاومت در ویلپنت پاریس نقش نداشته و حتی از آن اطلاع نداشته‌اند و همچنین تبرئه مصرانه رژیم از قتل غلامرضا منصوری در رومانی در شمار مأموریتهای این مزدور است. کما اینکه خصومت با عفو بین‌الملل بخصوص بعد از گزارش این سازمان به مناسبت سی‌امین سالگرد قتل‌عام زندانیان سیاسی هیچ توجیهی جز اجرای دستورات وزارت اطلاعات ندارد.

کمیسیون قضایی شورای ملی مقاومت ایران

فروردین ۱۴۰۰

***

فصل اول

زندانی سیاسی یا یک مزدور به روایت خودش

مطالبی که در این بخش آمده است به چند موضوع از ”زندان “ مصداقی اختصاص دارد که اساساً از خاطرات او برگرفته‌شده و به درجاتی ماهیت او را برملا می‌کند. البته این نکات مشتی از خروار است و الا خاطرات او مملو از نکاتی است که از مواضع مشکوک یا همکاری او با دشمن حکایت دارد، که او با تردستی و فرار به جلو تلاش کرده آنها را توجیه و ابتکار عمل خودش و استفاده از فرصت‌ها قلمداد کند.

در اینجا فقط به ۵ موضوع می‌پردازیم که هرکدام برای هرکس که کمترین آشنایی با زندانهای رژیم آخوندی به‌ویژه در دهه ۶۰ داشته باشد ده‌ها سؤال ایجاد می‌کند

قسمت اول- سه بار دستگیری
قسمت دوم- شرکت در گشت‌های ضربت دادستانی انقلاب برای شکار مجاهدین
قسمت سوم- رفتن بر سر پیکر سردار موسی خیابانی و سمبل زن انقلابی اشرف رجوی
قسمت چهارم- رابطه با شکنجه گران و رؤسا و مدیران زندان
قسمت پنجم- استثنا در اعدام

قسمت اول- سه بار دستگیری

خاطرات مصداقی در پاره‌ای موارد بسیار دقیق و با ذکر جزییاتی نوشته‌شده است که حیرت‌آور است؛ اما در پاره‌ای موارد به‌غایت مبهم و به‌اجمال نگاشته شده است. یکی از موارد زمان و نحوه و چرایی دستگیری‌های اوست.

از خلال قسمت اول خاطراتش روشن می‌شود که وی پس از ۳۰ خرداد سه بار دستگیرشده و دو بار اول آزادشده است، اما هیچگاه او جزییات این دستگیریها و علت آنها و چگونگی آزادی‌اش را توضیح نداده است:

دستگیری اول

صفحه ۴۴ جلد اول خاطراتش وقتی درباره بازجویی‌هایش توضیح می‌دهد برای اولین بار به دستگیری اولش اشاره می‌کند: «متوجه شدم منظورشان از “دستگیری” قبلی‌ام که مدام به آن اشاره می‌کردند، همان بازداشت چندساعته‌ای بود که در تیرماه ۶۰ شده بودم…محل قرار جدیدمان، در پیاده‌روی استادیوم امجدیه بود… مسیر را برای بار سوم برخلاف خواسته‌ام، طی کردم که منجر به بازداشتم شد. با مصیبت فراوان و چاشنی شانس بسیار، بعد از تحقیقات اولیه همان روز ازآنجا خلاصی یافتم.»

صفحه ۴۷ کتاب: «یکی از کسانی را که در زندان پل رومی و دستگیری اولم، هم‌سلولم بود دیدم ...»

دستگیری دوم

صفحه ۲۳ جلد اول: «… می‌دانستم حسین جهانگیری در تظاهرات روز پنج مهر، در خیابان مصدق (ولیعصر فعلی) شهید شده است. فردای همان روز، صبح زود، به خانه‌شان رفتم و مدارک و پولی را که آنجا داشتم، برداشتم. بعد از خروج از خانه و رسیدن به میدان هفت‌حوض، توسط دخترعمه‌ام که حزب‌اللهی بود، لو رفته و دستگیر شدم. پس از مدتی با خوش‌شانسی تمام و تلاش دوستانم آزاد شدم…»

صفحه ۳۶: “ناگهان حمید طلوعی را دیدم. در هنگام دستگیری قبلی‌ام در پل رومی، علاوه بر ریاست بخش زندانیان سیاسی، بازجویی از آنان را نیز زیر نظر داشت. … بار قبل، هنگام آزادی‌ام، گفته بود: اگر یک‌بار دیگر گذرت به اینجا بیفتد، خودم در جوخهٔ اعدامت شرکت می‌کنم...»

صفحه ۶۳: «به یاد آوردم ۷ مهر ۶۰ را در کمیته پل رومی بسر می‌بردم. شب سختی را در بازجویی پشت سر گذاشته بودم و تا صبح از درد نخوابیده بودم»

صفحه ۷۵: «… در دستگیری مهرماه سال ۶۰ به زندان پل رومی برده شده بودم و برای ترساندنم مرا اعدام مصنوعی کرده بودند،… مرا کنار دیواری قرار داده و گفتند بنا به دستور گیلانی و موسوی تبریزی [رئیس‌کل دادگاههای انقلاب اسلامی و دادستان کل انقلاب] نیازی به بازجویی و محاکمه‌ام نیست و قصد دارند اعدامم کنند. وقتی یکی از پاسداران دستور شلیک داد، من کنار دیوار حیاط با چشم‌بند ایستاده بودم. پاسداری روی پشت‌بام سلولها نگهبانی می‌داد. وی نیز سر اسلحه‌اش را پایین به سمت سر من گرفته بود و متوجه نبود که یک فشنگ در اسلحه‌ی ژ- ث اش است. وقتی شلیک کرد، سرخی گلوله را دیدم که از بغل صورتم رد شد و کنار پایم به زمین خورد.»

به‌این‌ترتیب او در مورد دو دستگیری آن‌هم در اوج سرکوب، به‌صورت گذرا و در لابلای موضوعات دیگر به ذکر چند نکته پراکنده اکتفا می‌کند. نه می‌گوید که توسط کدام ارگان بازداشت‌شده، چگونه بازجویی شده، او را به کجا برده‌اند از او چه سؤالاتی کردند، چرا و چگونه او را بخصوص در دستگیری دوم آزاد کردند… این روشن شناخته‌شده کسانی است که حقیقت را پنهان و تحریف می‌کنند.

دستگیری سوم

صفحه ۲۵ جلد اول: «در آن زمان، بیشتر وقت‌ها در یک شرکت در چهارراه تخت جمشید، جنب سینما رادیوسیتی سابق و در محل دانشگاه آزاد زمان شاه، نزد دوستانم به سر می‌بردم… ساختمان متعلق به دادستانی انقلاب بود و طبقه‌های فوقانی آن به “مستضعفان ” و جنگ‌زده‌ها داده‌شده بود تا موقتاً در آنجا اسکان یابند. احساس کردم که ماندنم در آنجا صلاح نیست. صبح زود به محل شرکت رفتم تا دوستانم را از تصمیمم مطلع سازم. وقتی به شرکت رسیدم، متوجه شدم توالت‌های طبقه‌های بالای ساختمان که به محرومان و جنگ‌زده‌های شهرهای جنوبی تعلق داشت، گرفته و فاضلاب بالا زده و همه ساختمان را فراگرفته است. … قرار شد که یکی از بچه‌ها با موتور به سیدخندان رفته و دستگاه فاضلاب بازکنی را بیاورد تا با کمک هم مشکل پیش‌آمده را حل کنیم. منتظر بازگشت او نشسته بودم که ناگهان، یکی از همسایه‌ها در آستانهٔ در ظاهر شد و با دست مرا به پاسدارانی که همراهش بودند، نشان داد. ظاهراً بیچاره روحش هم از ماجرا خبر نداشت. وقتی خشونت آن‌ها را هنگام یورش به من دید، داشت از ترس سکته می‌کرد. تأسف و نگرانی از چشم‌هایش می‌بارید. می‌توانستم موقعیتش را درک کنم. تلاش کردم که با آخرین نگاه و لبخندم، به او دلداری دهم. به‌سرعت مرا از پله‌ها پایین آوردند. در راه با خشونت هرچه‌تمام‌تر، دهانم را بازرسی کردند که مبادا از قرص سیانور استفاده کرده باشم. وقتی به داخل ماشین هلم می‌دادند، با فشار سرم را به پاهایم رسانده و در همان وضعیت، چشم‌بندی را محکم به چشمانم زدند. در همین حال، مرا به شخصی که در ماشین نشسته بود، نشان دادند و از او پرسیدند: این خودش است؟ ظاهراً با تکان دادن سر تأیید کرد. نمی‌دانستم شخص موردنظر کیست و موضوع از چه قرار است؟

مأموریت دستگیری من از طرف دادستانی انقلاب، به عهدهٔ اکبر خوش کوش نهاده شده بود که در آن زمان، رابط بین کمیتهٔ منطقه ۱۲ نازی‌آباد و دادستانی انقلاب بود و مأموریت‌های محوله از سوی آنان را نیز اجرا می‌کرد. بعد از دستگیری، یک‌راست به یکی از بازداشتگاه‌های تحت نظارت آن کمیته برده شدم که در ارتباط مستقیم با اوین بود. در آنجا مورد شکنجه و آزار و اذیت معمولِ آن دوران قرار گرفتم و بعد به مرکز اصلی‌شان انتقال داده شدم.

ماشینی که ما را به اوین آورد، در پارکینگ رو به روی زندان اوین توقف کرد و ما با پای خودمان از در کوچکی وارد جهنم اوین شدیم… در آنجا مستقیم به شعبهٔ “یک ب ” برده شدم. دلیل ارجاع من به شعبهٔ یادشده، اعتراف یکی از هواداران مجاهدین به نام “م- گ ” که همکاری وسیعی با دادستانی انقلاب داشت، بود. وی در این راه از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کرد. او به خاطرهمکاری با بازجویان و بالمآل دادن اطلاعات کافی پیرامون فعالیت‌هایش، در بهمن‌ماه سال ۶۱ اعدام شد. درحالی‌که ۵۰ روز از دستگیری “م- گ” گذشته بود و فشاری متوجه اش نبود، به یاد من و سرنخی که از من داشت افتاده بود. او تلاش وافری به خرج می‌داد تا با ارائهٔ کوچک‌ترین اطلاعات و حدس و گمان‌هایش، دیگران را نیز به دام بیندازد. پاسداران با کمک و مساعدت وی، به شکل بسیار اتفاقی و غیرمنتظره به آدرس محلی که من به آنجا رفت‌وآمد می‌کردم و در تشکیلات کسی به‌جز جلال که پیش از من دستگیرشده بود از آن اطلاعی نداشت، دست‌یافته و دستگیرم کرده بودند». به کار بردن حروف اختصاری برای اسم و فامیل یک خائن اعدام‌شده هم از ترفندهای مصداقی است تا بسیاری رازهای خائنانه و ناگفته خودش را توجیه کند با به شخص غایب احاله دهد.

تناقضات آشکار

برای فهم آنچه از دستگیریهای مکرر مصداقی برمی‌آید نکات زیر قابل‌توجه است:

۱–شرایط امنیتی بعد از تظاهرات ۵ مهر ۱۳۶۰

در روز ۵ مهر مجاهدین یک تظاهرات در تهران سازمان دادند و برای اولین بار شعار «مرگ بر خمینی» سر دادند. در زندان اوین از غروب ۵ مهر دسته‌دسته دستگیرشدگانی که مظنون به شرکت در تظاهرات پنج مهر بودند اعدام می‌کردند. در این میان افرادی از پاسداران کمیته را به ظن مشارکت در تظاهرات دستگیر کرده و اعدام کردند و حتی صبر نکردند که هویت واقعی آنها روشن شود.

گشت‌های سپاه و کمیته و دادستانی فضای رعب و وحشت در خیابان‌ها ایجاد کرده و هر فرد مشکوکی را دستگیر می‌کردند. آنها ناگهان یک خیابان را از دو طرف بسته و همه خودروها و افراد عابر را بازرسی می‌کردند و افرادی که ظاهرشان مشکوک بود یا دوریالی برای تلفن زدن در جیبشان بود یا مانند میلیشیای مجاهدین کفش ورزشی به پا داشتند به‌صورت جمعی دستگیر و روانه مراکز سپاه و یا اوین می‌کردند. در آن زمان تلفن‌های عمومی در خیابان‌ها که ابزار ارتباطی مجاهدین بود با سکه دوریالی کار می‌کرد، به همین خاطر به کسی که چند سکه دوریالی همراهش بود شک می‌کردند که از مجاهدین است.

در چنین شرایطی چگونه ایرج مصداقی که به قول خودش می‌دانستند هوادار مجاهدین است، روز ۶ مهر برای دومین بار دستگیر می‌شود، مدرک هم همراهش بوده اما او را آزاد می‌کنند؟!

۲–آزادی با «تلاش دوستان»!

او می‌گوید در دستگیری اول و دوم، که هر دو بخصوص دستگیری دوم در اوج روزهای اعدام و کشتار بوده، علاوه بر خوش‌شانسی تمام، تلاش ”دوستانش ” موجب آزادی او شده است. او توضیح نمی‌دهد که این ”دوستان” چه کسانی هستند که در آن دوران باعث آزادی او شده‌اند. ذکر چند نمونه روشن می‌کند که این ادعا واهی است.

برادر و پسر آخوند احمد بهشتی نماینده حزب‌اللهی فسا در مجلس رژیم در سال ۶۰ بنامهای سعید و کاظم بهشتی به اتهام هواداری از مجاهدین دستگیرشده بودند و تلاشهای این آخوند برای آزادیشان به جایی نرسید. هردو نفر در قزلحصار بودند و محکوم به زندان شده بودند. خواهرزاده‌های آخوند محمدی گیلانی که «رئیس دادگاههای انقلاب اسلامی» بود، در سال ۶۰ زندان بودند و تلاش مادرانشان یعنی خواهران گیلانی برای آزادی فرزندانشان به جایی نرسید. یکی از این دو نفر را بشدت شکنجه کرده بودند.

مورد دیگر وحید لاهوتی پسر روحانی سرشناس حسن لاهوتی است. دو برادرش سعید و حمید همسران دو دختر هاشمی رفسنجانی هستند. وحید در اوایل آبان ۶۰ به خاطر ارتباط با مجاهدین دستگیرشده بود، در شرایط بعد از ۵ مهر ۱۳۶۰ تلاش خانواده رفسنجانی برای آزادی و یا حتی ملاقات با او به نتیجه نرسید و نهایتاً زیر شکنجه شهید شد. پدر وی حسن لاهوتی را که از همراهان خمینی بود و از پاریس با او به تهران بازگشت به خاطر پسرش بازداشت کردند و او را در زندان کشتند و یا آن‌طور که حکومت رسماً اعلام و ادعا کرد در اثر سکته فوت کرد.

۳– زندان پل رومی

خودش نوشته در روز ۶ مهر که برای بار دوم دستگیرشده، در بازداشتگاه پل رومی بوده، جایی که تحت ریاست آخوند حسین انصاریان و مشهور به قصاب‌خانه بود و زندانیان مواد مخدر و همچنین زندانیان سیاسی را در آنجا قصابی می‌کردند. علاوه بر اینکه رها شدنش از زندان پل رومی آن‌هم در روزهای بعد از درگیری‌های شدید ۵ مهر قابل‌فهم نیست، مصداقی توضیح نمی‌دهد که چگونه و چرا او را که در هفت‌حوض یعنی شرق تهران دستگیرشده به پل رومی در شمال تهران بردند.

۴– شرایط اعدام مصنوعی

مصداقی می‌نویسد[1]:«…مرا کنار دیواری قرار داده و گفتند.. قصد دارند اعدامم کنند. وقتی یکی از پاسداران دستور شلیک داد، من کنار دیوار حیاط با چشم‌بند ایستاده بودم. پاسداری روی پشت‌بام سلولها نگهبانی می‌داد. وی نیز سر اسلحه‌اش را پایین به سمت سر من گرفته بود و متوجه نبود که یک فشنگ در اسلحه‌ی ژ- ث اش است. وقتی شلیک کرد، سرخی گلوله را دیدم که از بغل صورتم رد شد و کنار پایم به زمین خورد.»

او می‌گوید که چشم‌بند داشته اما معلوم نیست چگونه از زیر چشم‌بند تشخیص داده که سلاح نگهبان پشت‌بام ژ-ث بوده و لوله آن از بالا بطرف سرش نشانه رفته و دست آخر گلوله سرخ‌شده‌ای که از کنار صورتش رد شده را دیده و همچنین فهمیده که آن پاسدار فقط یک گلوله در سلاحش داشته، از این روایت طنز که بگذریم، برای فهم اعدام مصنوعی به خاطره مصطفی نادری زندانی مجاهدی که ۱۲ سال زندان بوده است اشاره می‌کنیم. او توضیح می‌دهد:

“من و چهار نفر دیگر را به اطاق کوچکی بردند و گفتند شما مفسد فی‌الارض هستید و دادگاه حکم اعدام شما را صادر کرده و ساعت ۲ نیمه‌شب شما را اعدام می‌کنیم و به هر نفر یک کاغذ و خودکار داد و گفت وصیت‌نامه خودتان را بنویسید...

حدود ساعت ۱ یا ۲ شب بود که ما را صدا کردند و به حیاط بردند. ماشینی آمد و ما ۵ نفر را سوار کردند بعد از مدتی متوقف شد و ما را خارج کردند. … ما را بردند با چشمهای بسته و دستهایمان هم از پشت بسته بود. جلو دیواری ایستاده بودم و مرتب صدای گلنگدن کشیدن می‌آمد بعد صدای یک نفر که با لحن آخوندی حرف می‌زد آمد و گفت به‌حکم دادگاه انقلاب اسلامی شما مفسد فی‌الارض و محارب هستید و حکم شما اعدام است و الان اجرا می‌شود و یکی از پاسداران فرمان آتش داد.

ما چشم بند به چشم داشتیم و تاریک بود. صدای یک رگبار شلیک را شنیدم و بعد به زمین افتادم چون هیچ کنترلی روی بدنم نداشتم چند لحظه سکوت حکمفرما شد. احساس کردم که خون از بدنم جاری‌شده و منتظر بودم که بمیرم که پاسدارها همه زدند زیر خنده و گفتند با همین دل و جگر می‌خواهید با اسلام بجنگید! و با کتک ما را با همان ماشین از آنجا بردند به یک اطاق. من چشم بند را باز کردم. پنج نفر بودیم. من نگاه به دستهایم کردم همه تاول ‌زده بود. تمام بدنم تاول زده بود. تاولهای آب‌دار. یکی دیگر از بچه‌ها هر نیم ساعت غش می‌کرد و دچار حمله صرع شده بود. یکی دیگر وقتی‌که چشم بند را باز کرد و عینک خود را زد گفت نمی‌بینم، چه بر سر چشمهایم آمده؟ نمره چشم او در عرض دو ساعت بالا رفته بود. دیگری قفسه سینه‌اش درد شدید گرفته بود و سکته ناقص کرده بود و دیگری سردردهای شدید می‌گرفت…» (صفحه ۵۳ کتاب پروژه‌های انهدام یک جنبش و خط سرخ مقاومت)[۲]

اعدام مصنوعی یکی از بدترین شکنجه‌هاست و از تجربه اعدام مصنوعی این پنج زندانی که تجربه چند سال زندان داشته‌اند روشن می‌شود حرفهای مصداقی ساختگی است.

۵– سؤالات بدون جواب

مصداقی مشخص نمی‌کند که چند روز در زندان پل رومی بوده، چگونه بازجویی شده و پس از اعدام مصنوعی تحت چه شرایطی آزاد شده است، اما سؤال اساسی‌تر این است که آیا او در فاصله آزادی که معلوم نیست چه تاریخی بوده تا زمان دستگیری در دی‌ماه به سراغ هواداران مجاهدین رفته و تلاش برای ارتباط با آنها کرده است یا نه؟ اگر ارتباط برقرار کرده به چه منظور بوده و سرنوشت آن افراد چه شده است؟

آیا این تصادفی است که اکثر کسانی را که می‌شناخته و از آنها اسم برده، پیش از او دستگیرشده‌اند؟

و مهمتر اینکه چرا مصداقی داستان زندانش را از همان دستگیری اول در تیرماه شروع نمی‌کند و تلاش می‌کند ماجرای دو دستگیری قبلی‌اش را به‌صورت پراکنده و بریده‌بریده در لابلای بقیه مطالب بازگو کند؟

چه راز سربه‌مهری هست که مصداقی تلاش در پنهان کردن آن دارد و نمی‌خواهد برملا بشود؟

قسمت دوم- شرکت در گشت گروه ضربت دادستانی برای شکار مجاهدین

جلد اول خاطرات- صفحات ۷۰ تا ۷۷:

«دو روز بعد مرا برای بازجویی صدا زدند. دل توی دلم نبود. انگار خبر بدی را گواهی می‌دادند. بزودی متوجه شدم که می‌خواهند از طریق من، حسین جهانگیری را دستگیر کنند. در بازجویی‌هایم چیزی از شهادت او نگفته بودم. می‌خواستم همچنان به دنبال او بگردند و تا آنجا که مقدورم بود، انرژی‌شان را هرز دهم. گفتم: تنها آدرس خانه‌اش را می‌دانم. مرا به همراه گروه ضربت اوین راهی خانهٔ حسین و چند آدرس دیگر کردند.

ابتدا بدون این که بگویم امیر دستگیرشده است و او را در اوین دیده‌ام، آن‌ها را به سوی دکهٔ امیر بردم. در راه چند سؤال راجع به محل موردنظر و موقعیت آن کردند تا به گونه‌ای عمل کنند که مرغ از قفس نپرد. بعد از چند پرسش در این مورد و گرفتن پاسخ، انگار که سطل آب سردی روی‌شان ریخته باشند، به‌سرعت از آن جوش‌وخروش اولیه افتادند. متوجه شدم این‌ها همان تیمی هستند که چند روز قبل دکه را غارت کرده و امیر را با خود برده بودند. به روی خودم نیاوردم. با ایماواشاره با هم صحبت می‌کردند. از برخوردشان معلوم بود که مأیوس شده‌اند و چیزی دست‌گیرشان نخواهد شد. از دور وقتی متوجه شدند محل مزبور هم آنجایی است که چندی قبل مورد حمله قرار داده‌اند، مسئولشان به راننده گفت: دور بزن! و با خشم و چشم‌غره مرا نگاه کردند.

سپس با راهنمایی من به خانهٔ حسین جهانگیری رفتیم. در آنجا هم چیزی نصیبشان نشد. تلاش کردم متوجهٔ فعالیت برادر کوچکتر حسین نشوند. عاقبت او در سال ۱۳۶۱ دستگیر شد و چند سالی زندان بود و در سال ۱۳۶۴ از زندان آزاد شد. بعد از آنجا، به خانهٔ سهراب رفتیم که از قبل می‌دانستم خالی است. در بازجویی در رابطه با آدرس خانهٔ حسین (معروف به حسین بافنده) نیز از من پرسیده بودند. ولی ازآنجایی‌که از سرنوشت او اطلاعی نداشتم، گفته بودم آدرس خانه‌اش را بلد نیستم. آدرس‌های بچه‌هایی را که از لو رفتنشان خبری نداشتم، نداده بودم. به‌هرحال با ضرب و شتم مرا به اوین بازگرداندند. بعدها متوجه شدم حسین و سهراب دستگیرشده بودند ولی ما را با هم روبه‌رو نکردند. شاید پیش از دستگیری من اعدام‌شده بودند و یا…

بعدازظهر همان روز، مرا با “م- گ ” روبه‌رو کردند. از او خواسته بودند که روی من کار کند. پس از دستگیری، این اولین باری بود که او را می‌دیدم. لبخندی بر لبان داشت و می‌گفت: تلاش من این است تمام افرادی را که می‌شناسم به اینجا بیاورم تا مبادا دست به عملیات‌های نظامی بزنند و برای همیشه “راه نجات ” را به روی خودشان ببندند…

وقتی‌که “م- گ” موضوع مغازه‌ی الدوز و اعلامیه‌ها را به میان کشید، بازجوی ما محمدی که در آنجا حضور داشت، دخالت کرده و گفت: کدام اعلامیه‌ها؟ و سپس از من پرسید: چرا صحبتی در این مورد نکرده بودی؟ گفتم: والا موضوع آن ازبس‌که ساده و پیش‌پاافتاده بود به‌کلی آن را از یاد برده بودم. من فقط یکی دو بار به آن مغازه رفته‌ام و آدرسش را هم فراموش کرده‌ام. “م- گ ” گفت: آدرسش سرراست است و بیدرنگ آدرس را روی کاغذی نوشت. او صاحب مغازه را نمی‌شناخت و هیچ برخوردی نیز با وی نداشت. او آدرس چندین محل ازجمله منزل فردی به نام عسگری را که در همان حوالی خیابان نبرد بود، نیز داده و تأکید کرد که اگر خودش نبود، خواهرش را دستگیر کنند. “م- گ ” آدرس محل‌هایی را که ممکن بود حجت و منصور به آنجا رفت‌وآمد داشته باشند، به محمدی داد. از خانه‌ی پدرزن حجت گرفته تا مرکز دامپزشکی تهران و… هر جا که فکر می‌کرد ممکن است “م-ح ” رفت‌وآمد کند.

… قرار شد “م- گ ” همراه گروه ضربت به دنبال شکار آنان برود. وسایل اولیه مانند حوله مسواک نیز به همراه خود از بند آورده بود! ظاهراً در این راه کارکشته شده بود. هر بار او را از بند صدا می‌کردند برخلاف معمول، وسایل ضروری‌اش را نیز همراه خود می‌آورد. خود بهتر واقف بود که هرلحظه ممکن است به مأموریتی برای شکار قربانی فرستاده شود. پس از مدتی محمدی تصمیم‌اش عوض شد و به من گفت: تو نیز باید همراه آنها بروی. وقتی گروه ضربت آماده حرکت شد، تصمیمشان بار دیگر عوض شد. ازآنجایی‌که متهم دیگری نیز قرار شد با ما باشد، قرعه‌ی فال به نام من افتاد و محمدی دستور داد من به تنهایی همراه آنان بروم.…

زندانی دیگری که من را همراهی می‌کرد، محرم غفاری نام داشت که به شدت شکنجه شده بود. همان لحظه‌های اول متوجه شدم بازجویش کینه‌ی زیادی از وی به دل دارد. بلافاصله مهر او به دلم افتاد و بعدها یکی از دوستان خوبم شد. محرم بعد از آزادی بلافاصله به مجاهدین پیوست و در عملیات آفتاب در سال ۶۷ به شهادت رسید.

گروه ضربت اوین به مأموریت رفته بودند، به همین دلیل اکبر خوشکوش و تیم همراهش مسئولیت کار ما را به عهده گرفتند صلاح دیدند که نخست به کارهای دیگرشان ازجمله پیدا کردن یک چاپخانه مخفی مجاهدین در خیابان فدائیان اسلام برسند. با این که ناصری، سربازجوی شعبه ۳ به آن‌ها تأکید کرده بود عجله‌ای در کار نیست و مدتهاست که از چاپخانه‌ی مزبور استفاده نمی‌شود، پیدا کردن آن را در الویت قراردادند. به گفته‌ی ناصری یکی از اعضای مجاهدین به وجود آن اعتراف کرده بود. اکبر خوشکوش ظاهراً دستیابی به چاپخانه‌ی مزبور را هیجان انگیزتر از دیگر موارد یافته بود. شب‌هنگام به محل موردنظر رسیدیم. مغازه‌ای بود خالی که در آن مقدار زیادی کاغذ دیده می‌شد. به داخل مغازه رفتند و پس از مدتی من و محرم را نیز به لحاظ رعایت مسئله‌ی امنیتی و جلوگیری از امکان فرار، به داخل مغازه بردند. از قبل می‌دانستند در زیر آنجا یک چاپخانه‌ی مخفی است ولی نمیدانستند دقیقاً کجا قرار دارد. اکبر خوشکوش تلاش می‌کرد با زدن نوک کلنگ به زمین متوجه شود آیا زیر آنجا خالی است یا نه؟ مغازه از داخل، به یک خانه‌ای که درب آن در کوچه‌ی مجاور باز میشد، راه داشت. در خلال صحبت‌هایشان متوجه شدم آن خانه نیز زمانی یک خانه‌ی تیمی بوده است که افراد آن می‌توانستند از طریق آیفون با مغازه ارتباط داشته باشند. دو بار من و محرم را که به شدت شکنجه شده بود، مجبور کردند مقدار معتنابهی کاغذ را که بسیار سنگین بود، جابه‌جا کنیم. چیزی دستگیرشان نشد. پاسداران کناری ایستاده و نظاره‌گر جان کندن من و محرم بودند. یکباره دو شیء زردرنگ به شکل گوشی تلفن که در گوشه‌ای افتاده بود، نظرم را جلب کردند. اکبر خوشکوش نیز متوجه آن‌ها شد ولی با لودگی تمام، آنها را برداشته و با پاسداران دیگر الو- الو می‌کرد. به‌سرعت متوجه شدم به چه کاری می‌آید. اگر آن‌ها را روی زمین قرار می‌دادند و اهرم‌های کوچک آن را می‌کشیدند، روی زمین محکم شده و حکم دو دستگیره را پیدا می‌کردند. درواقع آن‌ها را برای بلند کردن درِ مخفی چاپخانه مورداستفاده قرار می‌دادند. با دیدن آنها من هم مطمئن شده بودم چاپخانه در همین مغازه و در زیرزمین قرار دارد. اکبر خوشکوش با ناامیدی، به بقیه گفت: دیروقت است، باید برویم، اما فردا بر میگردیم و کف مغازه را می‌دهیم یکسره بکنند. درحالی‌که با کلنگ آخرین ضربه ها را به زمین میزد، یکدفعه، سر کلنگ به درز بین موزاییک ها خورد و چیزی خمیر مانند، به سر کلنگ گیر کرد. به‌سرعت توجهشان به آنجا جلب شد. تازه به یاد دستگیره‌ها و کاربرد آن افتادند. دستگیره‌ها را روی محل سفت کرده و به مدد آن قسمتی از کف زمین، به ابعاد موزاییک در ۴ موزاییک که حکم در چاپخانه را داشت، بلند کردند. چاپخانه در زیر همانجا قرارگرفته بود. کلید برق را زدند، چند لامپ مهتابی آنجا را روشن کرد و داخل آن به خوبی نمایان شد. یک دستگاه بزرگ چاپ در آنجا قرار داشت که مطمئناً در قطعه‌های کوچک، به آنجا حمل و مونتاژ شده بود. آخرین اطلاعیه‌ای که در آنجا چاپ شده بود، اطلاعیه‌ی میثاق مسعود رجوی و بنی‌صدر، مربوط به تیرماه ۶۰ بود. ظاهراً از آن تاریخ آنجا دیگر مورداستفاده قرار نگرفته بود. من و محرم را از نردبان فلزی به پایین فرستادند تا از نزدیک شاهد پیروزیشان باشیم! یک دستگاه فتواستنسیل را به دست من و محرم داده و مجبورمان کردند تا غنائم به دست آمده را برایشان به بالا حمل کنیم. خودمان را نمیتوانستیم بکشیم، اما دستگاه‌های سنگین را نیز باید کول کرده و به بالا می‌بردیم. بعدها محرم می‌گفت: چند بار خواستم دستگاه فتواستنسیلی را که به من و تو داده بودند، وسط راه ول کنم، ولی فکر کردم شاید به تو آسیبی برساند و از انجام آن سر باز زدم.

در بازگشت از چاپخانه، به آدرس موردنظری که به خاطرش محرم را آورده بودند، مراجعه کردند. چیزی دستگیرشان نشد، فقط محرم چند تا مشت و لگد توی ماشین خورد و به راهشان به سوی کمیته‌ی منطقه ۱۲ ادامه دادند.

…روز قبل هنگام خروج از اوین محمدی توضیحی راجع به آدرسها و کروکیهایی که “م- گ ” کشیده بود داد و آنها را به دست اکبر خوشکوش سپرد.

حوالی ساعت ۲ بعدازظهر بود که اکبر خوش کوش به سراغم آمده و درحالی‌که تصور می‌کرد اطلاعات داده‌شده مربوط به من است. گفت: وای به حالت اگر خالی‌بندی کرده باشی! هنگامی که به همراه ۴ پاسدار دیگر مرا راهی آدرس‌های فوق کردند، اکبر خوشکوش خودش نیامد. فقط آدرسها را به دست یکی از آنان داد و با اشاره به من گفت: این از کم و کیف آن‌ها خبر دارد. من روحم نیز از آن‌ها بی‌خبر بود ولی حرفی نزدم. فقط در رابطه با مغازه‌ی الدوز که به من ربط پیدا می‌کرد، دل توی دلم نبود. با یک پژوی سبزرنگ استیشن که چند پاسدار در عقب آن نشسته بودند و روز قبل اوین را نیز با آن ترک کرده بودیم به دنبال آدرسها روانه شدیم.

اول‌ازهمه به میدان نبرد رفتند. ازآنجایی‌که “م- گ ” خود در خیابان نبرد زندگی می‌کرد، آدرسهایی زیادی از آن محله را داده بود. ابتدا دنبال عسگری رفتند. من در ماشین ماندم و یک نفر مواظبم بود. در بازگشت یکی از آنها گفت: خواهرش در منزل است او را بیاوریم؟ من بیدرنگ دخالت کردم و با ترس‌ولرز گفتم: نه، گفتند فقط خودش را بیاورید. خوشبختانه اکبر خوشکوش همراهمان نبود و کار به دست کمیته‌چیها افتاده بود که حساب‌وکتابی در کارشان نبود. خدا- خدا می‌کردم با شعبه یا اکبر خوشکوش تماس نگیرند، زیرا به‌سرعت متوجه ترفندم می‌شدند.

در راه از چند نفر آدرس مغازه الدوز را پرسیدند و مردم نیز که اطلاعی از موضوع نداشتند، راهنمایی‌شان می‌کردند. چند بار نیز با مشت به پهلوی من زدند که چرا در محل هستیم ولی آدرس جایی را که رفته‌ام بلد نیستم. عاقبت مغازه را پیداکرده و صاحب آن را دستگیر کردند. نمی‌دانستم چگونه موضوع را به اطلاع او برسانم و بگویم که من نیز مانند تو قربانی هستم. به‌سرعت به منزلش رفتند و پس از وارسی کتابهایش، چندتایی از آنها را، به عنوان مدرک جرم، با خود آوردند. چند بار از او سؤال کردند: کتابها متعلق به توست؟ او که به شدت ترسیده بود، گفت: من و خواهرم با هم از آنها استفاده می‌کنیم. گفتند پس خواهرش را هم همراه بیاورید. دوباره وقتی می‌خواستند او را سوار ماشین کنند پرسیدند: اگر این کتابها را خواهرت نخوانده، او را نیاوریم؟ به شدت ترسیده بود. احساس می‌کردم اصلاً متوجه نیست چه سؤالی از او می‌کنند. انگار گوشش به‌هیچ‌وجه نمی‌شنید. دوباره گفت: او نیز کتابها را میخوانده است و تنها متعلق به من نیست. سرانجام خواهرش را نیز همراه آوردند. همه ما را به کمیته بردند. غم و اندوه بزرگی در دلم نشسته بود. راه گریزی نداشتم. اشتباه و حماقتم باعث شده بود زیاده از حد صحبت کنم و موضوعی را که نیازی به مطرح کردنش نبود، با دیگری در میان بگذارم. حالا همان مسئله منجر به دستگیری این برادر و خواهر شده بود.

عذاب وجدان لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد. گویی در آن برهوت دلم هیچ امید و آرزویی را نمی‌طلبید و هیچ چشم‌اندازی پیش رو نداشتم. همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت که آن بدشانسی بزرگ گریبانم را گرفت و منجر به دستگیری آن‌ها شد. به خودم لعن و نفرین می‌کردم چرا همراه آنها رفتم؟ آیا امکان نرفتن وجود نداشت؟ آیا امکان مقاومت وجود نداشت؟ شرم از تسلیم و عذاب وجدان مرا تا سرحد جنون می‌برد. فشارهای فوق‌العاده‌ی شکنجه و واقعیت تسلیم، بطور فزاینده‌ای مرا درهم پیچیده بود. لحظه‌ای به ذهنم میزد اگر نرفته بودم، حتماً خواهر عسگری را دستگیر می‌کردند. ولی این مرهمی بر زخم هایم نبود. چه فایده! حالا دو نفر دیگر دستگیرشده بودند. برای خودم توجیه میکردم که اگر من نرفته بودم بازهم آنها را دستگیر می‌کردند؛ اما آنچه که مرا می‌آزرد، در این نهفته بود که ماهها پیش از دستگیری، به خاطر اشتباهی که از من ناشی شده بود، “م- گ ” در جریان اعلامیه‌ها و اسم مغازه‌ی الدوز قرارگرفته بود. آنقدر به هم ریخته بودم که وقتی در اوین بازجویم محمدی از من در مورد آن دو نفر سؤال کرد، گفتم: من چنین کسانی را نمی‌شناسم. او درحالی‌که می‌خندید، متوجه شد پریشان هستم و حال و روز خوشی ندارم. گفت: اینها همان خواهر و برادری هستند که  در ارتباط با تو دستگیرشده‌اند! به خاطر آشوب روانی که بدان دچار بودم، حتا نامشان به یادم نماند؛ مانند غریقی که تنها سرانگشتانش از آب بیرون مانده، بودم. بعد از آن شب هرچه فکر کردم نامشان چه بود، به خاطر نیاوردم؛ اما احساس گنگی دارم که نام خواهرش منیر بود. ولی در طول زندان هیچ‌گاه سخنی در مورد کسانی با آن مشخصات نشنیدم. شاید همان موقع و یا بعداً آزاد شده بودند. وقتی مرا به بند فرستادند، احساس میکردم جنازه‌ام به بند رسیده است. زخم پردردی را برجانم حس میکردم که سخت گدازان بود. حال نداشتم روی پاهایم بایستم. به شدت در خود فرو رفته بودم. ذهنم داشت متلاشی میشد. راه چاره‌ای نداشتم. نمی‌توانستم تکه‌های ازهم‌گسیخته و درهم‌ریخته‌ی وجودم را گرد هم آورم. چند روزی نه خواب داشتم و نه خوراک. به شدت به کمک نیاز داشتم. آهسته- آهسته به کمک علیرضا یوسفی و اسماعیل جمشیدی آرام گرفتم و تلاش کردم خود را بازیابم. بعدازاین واقعه، اسماعیل که در زندان به یوشی (اهل یوش) معروف بود، مکرراً از من خواهش می‌کرد که دعا کنم هر چه زودتر اعدام شود تا اطلاعاتش محفوظ بماند.»

چند نکته در مورد این گشتها

۱-مطالب فوق برای هرکس که کمترین آشنایی با زندانها و بازجوییهای رژیم شاه و رژیم آخوندی داشته باشد، تردیدی باقی نمی‌گذارد که نویسنده یک همکاری سیستماتیک و تنگاتنگ با بازجویان و شکنجه گران داشته است، اما در یک فرار به جلوی ابلهانه تلاش کرده است تا جایی که می‌شود آنها را کم اهمیت جلوه دهد و ماستمالی کند. واضح است که شرکت در گشتها برای شکار مجاهدین ابعاد بسیار گسترده تری داشته است

۲-مصداقی می نویسد ”حدود ده روز” بعد از دستگیری اش به بند ۲ اوین منتقل شده است (جلد اول صفحه ۶۶) و دو روز بعد یعنی ۱۲ روز پس از دستگیری‌اش برای شکار مجاهدین ”به همراه گروه ضربت اوین راهی خانه حسین و چند آدرس دیگر” می‌شود. صحنه‌هایی که این مزدور از شرکت در گشت توصیف می‌کند، نشان می‌دهد که او وضعیت یک فرد شکنجه شده را نداشته اما از مجاهد شهید محرم غفاری برای خودش در این سناریو به قصد شبیه سازی سرپوش درست می‌کند. شهیدی که امروز نمی تواند شهادت بدهد و دروغپردازی او را افشا کند؛ بنابراین این مزدور از ابتدای دستگیری سوم همکاری میکرده است و این احتمال را بطور جدی مطرح می‌کند که وی از قبل از دستگیری مزدور بوده و دستگیری دی ماه یک اقدام نمایشی و تغییر حوزه مأموریت او بوده است.

۳-مصداقی نوشته است اطلاعات را «م- گ» داده که کاملاً با شکنجه گران همکاری میکرده است؛ اما دژخیمان محمدی واکبر خوشکوش ترجیح میداده برای عملیات روی آن اطلاعات، ایرج مصداقی با گروه ضربت برود! چه در زندانهای شاه و چه رژیم آخوندی هرکس اطلاعاتی میدهد، خودش را به همراه بازجویش برای تعیین تکلیف آن موضوع می‌برند. این نشان میدهد که همکاری مصداقی با شکنجه گران و بازجویان بسیار فراتر از این حرفها بوده است

۴– اشخاص غیرقابل دسترس و یا موهوم– با اینکه به گفته مصداقی «م- گ» با دژخیمان همکاری می‌کرده و بعد هم اعدام‌شده است، اما اسم او را نمی‌آورد. با آوردن اسم او چه چیزهایی ممکن است برملا شود. آیا او یک شخص واقعی است؟ یا ساخته و پرداخته مصداقی برای رد گم کردن است؟ استناد کردن و سنگر گرفته پشت افرادی که در قید حیات نیستند و یا امکان دسترسی به آنها نیست یک روش شناخته شده در رویکردهای امنیتی و اطلاعاتی است. خلق شخصیتهای موهوم و داستان‌سرایی حول آنها و تبدیل آنها به یک رفرانس نیز یک روش شناخته شده دیگر است که مصداقی جابجا از آن استفاده کرده است. بی‌جهت نیست که اکثر قریب به اتفاق فعالیت‌هایی که مصداقی مدعی است در خارج از زندان داشته در ارتباط با افرادی است که یا شهید شده‌اند و یا رد و اثری از آنها نیست و با اسامی مخفف از آنها نام برده شده است…

ادامه دارد

[۱]  کتاب نه زیستن نه مرگ جلد اول صفحه ۷۵

[۲]  صفحه ۵۳ کتاب «پروژه‌های انهدام یک جنبش و خط سرخ مقاومت» نوشته مصطفی نادری – انتشارات کتاب ایران.

.

برگرفته از سایت همبستگی ملی

تگ‌ها: دادگاه حمید نوریمزدوران وزارت اطلاعات آخوندها
اشتراک کنیدتوئیتپین1اشتراک کنیدبفرستبفرست

مطالب مرتبط

اعدام علیرضا سپاهی ۲۴ساله و علیرضا رئیسی ۲۱ساله از زندانیان قیام دی ماه در اصفهان

اعدام علیرضا سپاهی ۲۴ساله و علیرضا رئیسی ۲۱ساله از زندانیان قیام دی ماه در اصفهان

مهر ۱۳, ۱۴۰۵
اعدام سبعانه سیاوش جمشیدی، زندانی قیام دی‌ماه در شهرکرد به اتهام محاربه

اعدام سبعانه سیاوش جمشیدی، زندانی قیام دی‌ماه در شهرکرد به اتهام محاربه

مهر ۱۱, ۱۴۰۵
اعدام شورشگران دلیر علی همتی و مجید نیک اندیش به عنوان «لیدرهای» قیام در طبرسی مشهد

اعدام شورشگران دلیر علی همتی و مجید نیک اندیش به عنوان «لیدرهای» قیام در طبرسی مشهد

مهر ۸, ۱۴۰۵
کمیسیون امنیت و ضد تروریسم شورای ملی مقاومت

کمیسیون امنیت و ضد تروریسم شورای ملی مقاومت

مهر ۳, ۱۴۰۵

آخرین مطالب

بیانیه زندانیان محکوم به اعدام در واحد ۲ عمومی قزلحصار به‌مناسبت روز جهانی علیه اعدام

بیانیه زندانیان محکوم به اعدام در واحد ۲ عمومی قزلحصار به‌مناسبت روز جهانی علیه اعدام

مهر ۱۹, ۱۴۰۵

بیانیه زندانیان محکوم به اعدام در واحد ۲ عمومی قزلحصار به‌مناسبت روز جهانی علیه اعدام: ما زنده‌ایم؛ اما هر روز...

خانم مریم رجوی: فراخوان به حمایت از یک ابتکار عمل بین‌المللی برای توقف اعدام‌ها در ایران

خانم مریم رجوی: فراخوان به حمایت از یک ابتکار عمل بین‌المللی برای توقف اعدام‌ها در ایران

مهر ۱۸, ۱۴۰۵

پیام به کنفرانس به مناسبت روز جهانی علیه حکم اعدام مهمانان گرامی، صاحب‌نظران و مدافعان حقوق بشر! ۱۰اکتبر روز جهانی...

بیانیه ۳۰ نفر از علما و فعالان اهل سنت ایران، خطاب به کارشناسان کانال «کلمه»

بیانیه ۳۰ نفر از علما و فعالان اهل سنت ایران، خطاب به کارشناسان کانال «کلمه»

مهر ۱۷, ۱۴۰۵

بیانیه ۳۰ نفر از علما و فعالان اهل سنت ایران خطاب به کارشناسان کانال «کلمه» هیچ‌کس اجازه ندارد از اعتبار...

حمایت از اعتراضات دانشجویان در فعالیتهای جوانان شورشگر در زاهدان

حمایت از اعتراضات دانشجویان در فعالیتهای جوانان شورشگر در زاهدان

مهر ۱۷, ۱۴۰۵

جوانان شورشگر در زاهدان روز جمعه ۱۷ مهر ۱۴۰۵، با برگزاری پراتیک‌های اعتراضی و نمایش پلاکاردهایی با مضامین سیاسی، مخالفت...

ما را دنبال کنید

درباره ایران افشاگر

سایت "ایران افشاگر" افشا کننده مزدوران و ماموران وابسته به وزارت بدنام اطلاعات آخوندی و طرح ها، توطئه ها و ترفندهای پشت پرده فاشیسم مذهبی حاکم بر میهنمان ایران است.

📧 تماس با ما

پیوندها

سایت مریم رجوی
سایت مجاهدین خلق ایران
سایت شورای ملی مقاومت
سایت همبستگی ملی
سایت کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت

Welcome Back!

Login to your account below

Forgotten Password?

Retrieve your password

Please enter your username or email address to reset your password.

Log In

Add New Playlist

نتیجه‌ای نبود
بازدید همه نتایج
  • پرونده
  • مروری بر جنگ روانی
  • صفحه ویژه
  • مزدوران را بشناسید
به نسخه موبایل بروید