شبی که برایم معادل هزار شب بود- از فریدون پرورش
در زمانی که خمینی در تنور جنگ میدمید و درحالیکه همه بهجز آقازادهها و نورچشمیها برای به دست آوردن یک نان بخورونمیر و ادامه زندگی و خلاصی از دست پاسداران و کمیتهایها که کارشان گشت در خیابانها و سربازگیری و شکار جوانان بود، باید برگه پایان خدمت میگرفتند، من هم ناگزیر درحالیکه متأهل بودم و دو فرزند داشتم به خدمت اجباری رفتم.
یادم هست که روزهای آخر خدمتم همزمان شد با عملیات کبیر فروغ جاویدان. من در نخستین ساعات عملیات در منطقه پاتاق بودم. روز ۳مرداد ۱۳۶۷ ساعت حدود یک بعدازظهر بود که با اولین ستون ارتش آزادیبخش مواجه شدم. بلافاصله با دیدن زنان و مردانی که هم دوش هم در این ستون بودند از دیدن شهامت و جنگندگی آنها شیفته مجاهدین و ارتش آزادیبخش شدم و خوشبختانه خدا این شانس را در همان لحظه نخستین نصیبم کرد که درصحنه انتخاب بکنم و با آگاهی کامل به این ارتش پیوستم.
بعد از چهار الی پنج روز با یگانی که در این نبرد بودم، فرمانده آن یگان به من و سایر نفراتی که مثل من به آنها پیوسته بودیم، ابلاغ کرد که دیگر مأموریت ما در اینجا تمامشده و میخواهیم به پایگاههای خودمان در اشرف برگردیم و ضمن تشکر از زحمات چندروزه ما که با آنها همراه بودیم، گفت شما میتوانید از همینجا که هنوز در خاک خودمان هستیم، برگردید. من و تعدادی دیگر از نفراتی که وضعیتی مشابه من داشتند با اصرار از آن برادر خواستیم که میخواهیم همراه شما بیاییم و قبول نکردیم که برگردیم.
بعد از آماده شدن ستون، بهسوی یک پایگاه مرزی حرکت کردیم. در آن پایگاه حدود یک هفته با مجاهدین بودیم یکشب همه ما را که بیش از صد نفر بودیم جمع کردند و اعلام کردند ما میخواهیم به قرارگاههای اصلی خودمان برویم. هر کس میخواهد برگردد اینجا بهترین موقعیت است. چون نزدیک به مرز هستیم، پول و امکانات هم میدهیم که خودتان را به مقصدتان برسانید و تا صبح فرصت دارید، فکر کنید و تصمیم خودتان را بگیرید.
من با توجه به اینکه متأهل بودم و دو فرزند یک و نیم ساله و چندماهه نیز داشتم، آن شب تا صبح بیدار بودم. تصمیم گرفتن برایم خیلی سخت بود. باید بین زندگی و خانواده و مبارزه برای آزادی میهن یکی را انتخاب میکردم. از طرف دیگر من که سرباز وظیفه بودم یک هفته مانده بود که دوره خدمتم به پایان برسد و کارت پایان خدمتم را بگیرم و از این وضعیت سربازی اجباری و جنگ خلاص بشوم. این هم خودش یک ابتلایی بود.
واقعاً تصمیم گرفتن برای انتخاب ماندن در مبارزه با شرایطی که به آن اشاره کردم خیلی برایم سخت بود ازیکطرف زندگی و خانواده و دیدن بزرگ شدن بچهها و خلاصه همه جاذبههای یک زندگی، از طرف دیگر از آنجا که خودم در جنوب تهران متولد و بزرگ شده بودم، فقر را در همان زمان که چند سالی بود خمینی هنوز حکمرانی میکرد و شهوت جنگطلبی او در اوج خودش بود، دیده و لمس کرده بودم. بنابراین تصمیم گرفتن بین زندگی و مبارزه برایم بسیار دشوار بود. آن شب بهاندازه هزار شب بر من گذشت تا اینکه صبح دیدم دو دستگاه اتوبوس برای رفتن آورده بودند درست لحظه آخر که اتوبوس میخواست حرکت بکند، من تصمیم نهایی خودم را گرفتم و به ارتش آزادیبخش پیوستم و امروز نسبت به این انتخابم سربلندم که برای آزادی خلق و میهن اسیرم ۳۲سال است مبارزه میکنم و طی این ۳۲سال حتی یکلحظه هم از فکر مبارزه برای آزادی خلق و میهنم غافل نبودهام و هرسال نیز برای سرنگونی این رژیم سفاک تجدیدعهد میکنم.
چندی پیش در یکی از سایتهای وزارت اطلاعات دیدم که بهظاهر از طرف خواهرم برای من ابراز نگرانی شده و است. جهت اطلاع هممیهنانم زمانی که در اشرف یک بودیم در سال ۱۳۸۳ خانوادهام دوبار بهاشرف آمدند. در این دیدارها من برای آنها از مسیر جدیدی که انتخاب کرده بودم، صحبت کرده و بهصورت مشروح توضیح دادم که چرا این راه را انتخاب کردهام و دنبال چه هدفی هستم؟ به آنها توضیح دادم که مواظب باشند در دام وزارت اطلاعات و انجمن نجاست نیافتند. الآن هم که در اشرف سه در آلبانی هستم امکانات تماس با خانوادهام بوده و هست و اگر ارتباطی نگرفتم و یا نمیگیرم به خاطر رعایت مصالح خانواده است چرا که میدانم هر تماس من با خانواده چه عواقبی برای آنها خواهد داشت.
متأسفانه در وطن اشغال شدهام ایران حکومتی بر سرکار است ضدبشری که با هیچ منطقی سازگار نیست و مردم ایران نیز بیش از ۴۰سال است بهای این حاکمیت ضدبشری را هر روز با پوست و گوشت خودشان میپردازند. داستان مادرانی است که در سوگ فرزند اعدامی خود چه بسیار شبها که تا صبح گریستهاند. داستان پدرانی است که بعد از شنیدن زنگ درب خانه با هیولایی انساننما، با یک جعبه شیرینی روبرو شده که میگویند دختر شما دیشب قبل از اعدام با بردار پاسدار ازدواج کرده است…
داستان زنان و مردان مجاهدی است که به ندای وجدان و ضمیر انسانی خودشان پاسخ دادهاند و برای برگردان نان به سرقت رفته از سفره مردم پشت بهتمامی مواهب زندگی کردهاند. به این امید که در ایران آزاد فردا این زیباترین وطن، هیچ کودکی در خیابان دستفروشی یا کارتنخوابی نکند و هیچ پدری شرمنده فرزندانش به خاطر یک لقمه نان نباشد. برای اینکه دیگر هرگز صحنه دیه خواستن از زن و فرزند به خاطر اعدام همسر و پدرشان مانند آنچه در مورد شهید قهرمان مصطفی صالحی پیش آمد تکرار نشود، من بین زندگی فردی خودم و رسیدن مردم وطنم به رفاه و آزادی، از همه چیز خودم گذشتم و مسیر مبارزه را آگاهانه و از روی نیاز مبرم خودم انتخاب کردم.
از روزی که وارد ارتش آزادیبخش شدم و لباس شرف و افتخار برای مجاهدت و مبارزه را به تن کردم، عهد بستم تا سرنگونی این رژیم در این مسیر پر از ابتلا پا بهپای همرزمانم بجنگم تا اینکه این رژیم را سرنگون بکنیم. این تنها خواسته و آرزوی من و هر مجاهد خلق است.
در این ۳۲ سالی که در مناسبات پاک مجاهدین بودم رژیم ددمنش آخوندی هیچ روزی نبوده که به فکر از میان برداشتن ما مجاهدین نباشد. تنها کابوس رژیم هم سازمان پرافتخار مجاهدین بهخصوص رهبری پاکباز آن برادر مسعود و خواهر مریم است. چون بقای خودش را در فنای تنها نیروی سرنگون کننده و آلترناتیو خودش میبیند. در اشرف که بودیم با حمله و هجوم حکومت دست نشاندهاش در عراق و راهاندازی سیرک وحوش تحت نام خانواده در اطراف اشرف و آن بلندگوها تا موشکباران لیبرتی و باز هم گسیل مأمورانش تحت نام خانواده، هیچ لحظهای نبوده که دست از توطئه و شیطانسازی بردارد. اگر بخواهم داستان این مقاومت سرفراز را لحظه به لحظه توصیف کنم چندین کتاب میشود. اما در یککلام ما معتقدیم این رژیم باید در تمامیتش سرنگون و به گور سپرده شود و ما چنین خواهیم کرد. نشانههای آنهم همین کانونهای شورشی و جوانان آگاه میهنم هستند که خواب را از چشمان رژیم ربودهاند. با پیوند ارتش آزادیبخش با کانونهای شورشی بیتردید این رژیم را سرنگون و برای همیشه آنرا روانه زبالهدان تاریخ خواهیم ساخت.
در این سالیان ما به دشمن زبون بیا بیا گفته و با صدای بلند و رسا گفتهایم و تکرار میکنیم ما زن و مرد جنگیم بجنگ تا بجنگیم. و بهزودی زود سرنگونش میکنیم و ایران این زیباترین وطن را از لوث وجود آخوندهای ضد بشر پاک میکنیم.
مرگ بر خامنهای
درود بر رجوی
زنده باد ارتش آزادیبخش ملی ایران
فریدون پرورش
شهریور ۱۳۹۹
شبی که برایم معادل هزار شب بود- از فریدون پرورش








