‌اولین دیدارم با برادر مسعود – حسن شعبانپور

اولین دیدارم با برادر مسعود. حسن شعبانپور

اولین دیدارم با برادر مسعود. حسن شعبانپور

اولین دیدارم با برادر مسعود را، بعد از پیوستنم به ارتش آزادی‌بخش، اولین نشست عمومی با حضور برادر مسعود و خواهرمریم، لحظه و صحنه‌ای شگفت و باورنکردنی بود،‌هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. من در چند قدمی برادر مسعود و خواهر مریم قرار گرفتم، برایم خیلی عجیب بود، آخر من کسی بودم که تحت السلاح در ارتش خمینی بودم و در مقابل رزمندگان مجاهد جنگیده بودم،با این وجود آن‌ها مرا پذیرفته بودند… اصلاً باورم نمی‌شد من در حضور رهبری، آن‌هم در چند قدمی برادر مسعود و خواهر مریم قرار بگیرم. مثل یک آدم برق‌گرفته بودم تنظیم رابطه برادر مسعود خیلی مرا تکان داد.

الآن هم که آن لحظات را مرور می‌کنم خوب یادم هست که در ردیف سوم و درست جلوی برادر مسعود و خواهر مریم نشسته بودم فقط و فقط داشتم به آن‌ها نگاه می‌کردم تا سیراب شوم چون دو دستگاه و دو ایدئولوژی کاملاً رودررو را با چشمان خودم می‌دیدم. یکی رژیم آخوندی بود با خمینی دجال که فقط تحقیر برای مردم و عرش اعلی و ماه برای خودش میخواست و دیگری برادر مسعود بود که با تواضع و تنظیم رابطه‌اش همه را خاک می‌کرد. بعدها این رابطه عمق بیشتری پیدا کرد تا روزی که مستقیم برادر مسعود را در آغوش گرفتم، آن لحظه، لحظه پرشکوهی بود، از خوشحالی اشک مجالم نمی‌داد که با برادر مسعود صبحت کنم ولی برادر مرا در آغوش گرفت و درحالی‌که بی‌اختیار اشک‌هایم جاری بود به پشتم زد و گفت: «چه شده حسن؟» گفتم برادر با تو هستم تا آخرش تا دینش.

هیچ‌گاه این اندازه صمیمیت و یگانگی را با تمام وجودم حس نکرده بودم.

در نوجوانی، از آنجاکه اوضاع اقتصادی خانواده‌ام مناسب نبود مشغله ذهنی‌ام حل‌وفصل معیشت زندگی خودم و خانواده‌ام بود. به همین دلیل درس ‌ومشق و ادامه تحصیل را کنار گذاشتم و دنبال شغل آزاد رفتم به خاطر همین نمی‌خواستم به سربازی بروم. چون اعتقادی به جنگ ضدمیهنی نداشتم و هر روز از در و همسایه می‌شنیدم و می‌دیدم که فلانی را به سربازی بردند ولی جنازه‌اش برگشت. خیلی‌ها هم که مفقود می‌شدند و معلوم نمی‌شد چه بلایی سرشان آمده است. آقازاده‌ها هم که از این مسأله معاف و اصلاً به خدمت نمی‌رفتند یا اگر هم فرمالیستی می‌رفتند اساساً در مرکز و مناطق غیرجنگی بودند. تا اینکه سرانجام توسط کمیته‌چی‌های رژیم دستگیر و اجباراً به سربازی فرستاده شدم. ۱۷ ماه از سربازی‌ام گذشته بود که در خرداد سال ۱۳۶۷ در منطقه مهران و در عملیات چلچراغ توسط ارتش آزادیبخش اسیر شدم.

از این نقطه که با سازمان آشنا شدم، سرنوشتم عوض شد. در اولین برخورد تنظیمات برادران مجاهد و یا خواهران مجاهد مرا شیفته سازمان کرد. با آدم‌های جدیدی مواجه شده بودم که همه‌ چیزشان با بقیه متفاوت بود. در صحنه جنگ آن‌طور جانانه می‌جنگیدند ولی بعد از خاتمه درگیری آدم‌های دیگری بودند.

در دوراهی عجیبی قرارگرفته بودم بین پیوستن به سازمان یا همان زندگی که مدت‌ها آرزوی آن را داشتم و برای به دست آوردن آن، دست از درس کشیدم تا شغلی داشته باشم و به پول ‌وپله‌ای برسم و برای خودم کسی شوم ولی این آشنایی آن‌قدر در دل و جانم تأثیر گذاشت که وقتی برادر مسعود حکم آزادی ما را داد، من تصمیم خودم را گرفتم. تاریخش دقیقاً یادم هست ۲ مرداد ۱۳۶۷بود.

بعدازآن انتخاب احساس تولد جدید داشتم معنی انسانیت و انسان بودن را فهم کردم. آری من مجاهدت و مجاهد بودن را انتخاب کردم. بعدازآن نیز به دلیل روند مبارزه و شرایط سخت و پیچیده که در مسیر مبارزه هرلحظه در معرض انتخاب‌های جدیدی بودم. در سرفصل‌ها برادر مسعود برای پاک کردن صفوف مجاهدین ابلاغیه تعیین تکلیف می‌دادند تا هرکسی شرایط سخت مبارزه را نمی‌کشد آزادانه دنبال زندگی مطلوب خود برود.

در این پروسه ۳۰ساله مسائل و مشکلات بسیار داشتیم از داستان کویت و جنگ مروارید تا جنگ بین عراق و آمریکا و چنگ‌اندازی‌های رژیم در عراق و حمله و هجوم وحوش مالکی و موشک‌باران‌های لیبرتی و…

 ولی این وحشیگری‌ها عزم مرا بیشتر جزم می‌کرد و ایمانم را به انتخابی که کرده بودم بیشتر و بیشتر می‌کرد.

در طوفان و سونامی حوادث ۳۰‌ساله در عراق و منطقه، همواره انتخابم یک‌چیز بیشتر نبود. سازمان پرافتخار مجاهدین خلق ایران و مجاهدت برای سرنگونی این رژیم و آزادی مردم محروم میهنم ایران، زیباترین وطن. این بالاترین افتخار و شرف و رستگاری برای من مجاهد خلق است.

بعدها و در پروسه عبور از سرفصل‌ها برادر مسعود را بیشتر شناختم. دیدم در هر قدمی که برمی‌داشت قیمت آن مرحله را می‌داد اگر نبود آن مایه‌گذاری‌ها، از سازمان دیگر اثری نبود چون لازمه جنگ با رژیم آخوندی است. پای آن باید رفت و قیمتش را هرچه که باشد باید داد، از شعار صلح، از انقلاب ایدئولوژیک از رفتن به عراق و… هیچ رهبری سیاسی این کارها را نمی‌کند چون قیمت آن بودونبود است مگر رهبری که تا دینش پاک و مطهر از هر آلودگی و عنصر ضد استثماری باشد.

آری آن پرداخت‌ها باعث ماندگاری و سربلندی سازمان شد. سقف‌های جدیدی از فدا و صداقت زده می‌شود که هر آدم منصف و باشرفی را به اعجاز وامی‌دارد. آرم پرافتخار سازمانمان در آسمان به پرواز درمی‌آید و لرزه سرنگونی تمام وجود رژیم منحوس آخوندی را می‌گیرد.

نتیجه همین ایستادگی بر اصول و قیمت را تا به آخر دادن است که سازمان در یک تعادل جدید درصحنه داخلی با کانون‌های شورشی قرارگرفته است. کانون‌های شورشی نقطه امید هر ایرانی وطن‌پرست است.

درصحنه بین‌المللی نیز هر انسان آزاده‌ای به حقانیت این جنبش و رهبری خواهر مریم که با تشکیل کنفرانس‌های بین‌المللی در ابعاد جهانی هر روز رژیم را در انزوای بیشتری قرار داده،‌ مهر تأیید می‌زند.

رژیم هیچ راهی برای خلاصی از این بن‌بست مرگبار ندارد. اگرچه تلاش می‌کند با شیطان‌سازی و استفاده از مزدوران چند صباحی به عمر خود اضافه کند، ولی این دست و پا زدن‌ها درد بی‌درمان رژیم را دوا نمی‌کند.

قیام‌هایی که پی‌درپی با عمق و گسترش بسا بیشتر شروع می‌شود، با خون جوشان غلامرضا خسروی‌ها و مصطفی صالحی‌ها و نوید افکاری‌ها به راهگشایی خود ادامه خواهد داد و دور نیست چشم مردم ایران‌زمین به وجود پربرکت برادر مسعود و خواهر مریم روشن شود و ایران‌زمین و مردم محروم آن آزاد شوند و ایران مهد تمدن، شکوفایی جدیدی را آغاز کند.

به امید آن روز
مجاهد خلق حسن شعبانپور

‌اولین دیدارم با برادر مسعود – حسن شعبانپور
خروج از نسخه موبایل