• اسناد مقاومت
  • اسناد بین‌المللی
  • اسناد جنایت
  • فعالیت‌های کانون‌های شورشی
  • سایر زبانها
    • EN
    • AL
جمعه, مهر ۱۷, ۱۴۰۵
نتیجه‌ای نبود
بازدید همه نتایج
ایران افشاگر
  • پرونده
  • مروری بر جنگ روانی
  • مزدوران را بشناسید
  • صفحه ویژه
ایران افشاگر
  • پرونده
  • مروری بر جنگ روانی
  • مزدوران را بشناسید
  • صفحه ویژه
نتیجه‌ای نبود
بازدید همه نتایج
ایران افشاگر
اندرباب موجودات متامرفوز شده - زری اصفهانی

اندرباب موجودات متامرفوز شده - زری اصفهانی

اندرباب موجودات متامرفوز شده – زری اصفهانی

خرداد ۷, ۱۴۰۱
در مقالات و دیدگاهها

مطلب حاضر از یادداشت‌های زنده یاد زری اصفهانی است و در تاریخ ۷ نوامبر ۲۰۱۳(۱۶ آبان ۱۳۹۲) در وبلاگ وی منتشر شده، که با گرامیداشت یاد او بازنشر میشود.

اندرباب موجودات متامرفوز شده – زری اصفهانی

اندرباب موجودات متامرفوز شده - زری اصفهانی

احتمالا خوانندگان این مطلب، کتاب متامرفوزیس فرانتس کافکا را خوانده باشند.
کتاب کافکا در مورد کسی است که صبح از یک رویای ترسناک بیدار میشود و درمی‌یابد که تبدیل به یک حشره غول‌پیکر زشت شده است. بقیه داستان و سرنوشت قهرمان آن، گریگور سامسا را میتوانید در کتاب کافکا بخوانید.
اما چطور شد که من یاد این داستان افتادم؟
اخیرا مطلبی از شخصی به اسم ایرج شکری را یک نفر برایم ارسال کرده بود. طبق معمول و همانطوری که حدس میزنید مطلب مثل همیشه بر علیه سازمان مجاهدین خلق و رهبری آنست.
و باز همانطور که حدس میزنید بازهم این مطلب به هواداری و حمایت شداد و غلاظ از مرحوم خانم مرضیه و البته فحاشی‌های بازهم شداد و غلاظ علیه بقیه ملت است که یکی از آن ملت هم همانطور که حدس میزنید بنده هستم.
من این موجود یعنی ایرج شکری را نمیشناسم. یکبار هم او را ندیده‌ام و با او هم‌سخن نشده‌ام. تنها یادم می‌آید که زمانی مطلبی نوشته بود به طرفداری باز هم خیلی شدید و غلیظ از محمد نوری خواننده قدیمی.
یکی از دوستان من در کامنتی زیر آن مطلب در وبلاگ این فرد نوشته بود که محمد نوری در جشن‌های دهه زجر برای جمهوری اسلامی خوانده است و به این خاطر شعر فروغ فرخزاد را هم برای خوشایند سران جمهوری اسلامی عوض کرده است.
این جناب فحاش که حقیقتا اگر هیچ تخصصی نداشته باشد، استاد فحش و بددهنی است، برداشته بود کلی بدو بیراه به آن دوست نوشته بود و او را سگی آمده از طرف سگ‌های دیگر لقب داده بود.
که من هم در انتقاد به آن نحوه برخورد با یک خواننده و کامنت‌اش از طرف کسی که خودش را نویسنده هم می‌نامد و آن همه بی‌حرمتی و فحش و فضیحت به آن بنده خدا، دوست من کرده بود، چیزی نوشته بود م که در این لینک میتوانید بخوانید و در ضمن حمایت از کاری که محمد نوری کرده بود و شعر فروغ را برای خوشآمد جمهوری اسلامی عوض کرده بود را تقبیح کرده بودم که چطور یک هنرمند برای خوشایند سران جمهوری اسلامی حاضر شده است شعر یک شاعر بزرگ را که دیگر زنده هم نیست تغییر دهد.
بعد از آن مطلب این موجود دیگر دشمن قسم خورده من شد. گاهگاهی دوستانم چیزهایی را که اینطرف و آنطرف در رابطه با من و مطالبم میٰنویسد را برایم ارسال میکردند و یا دشمنیٰهای عجیب و غریب و هیستریک او را با همه خلق خدا و بخصوص اعضای شورای ملی مقاومت و مجاهدین خلق و هر کسی که در جایی کاری در حمایت از آنها کرده است و حرفی زده است را برای خنده و انبساط خاطر برایم میفرستادند.
تا اینجای داستان چیزی عجیب و غریبی به چشم نمی‌خورد. آنچه میٰشود فهمید این است که یک موجود درمانده، افسرده و از همه‌جا رانده و از همه‌جا مانده مثل همان حشره کتاب کافگا در اتاقی که لابد هیچ پنجره‌ای هم به بیرون ندارد و یا دریک زیرزمین تاریک و ظلمانی، نشسته است و همه خوشحالی و نشاط زندگیش، پرخاش کردن و ناله و نفرین کردن و پرت‌ وپلا گفتن به مردم است.
اما تازگی‌ها این قضیه عشق مفرط و جنون آسای این قبیله متامورفوز شده و از جمله همین حشره مورد بحث به مرحوم خانم مرضیه چنان اینها را دچار انقلابات روحی و جسمی کرده است که کم مانده است مثل مجنون واقعی سربه بیابان بگذارند و از شدت درد و رنج و خشم و عصباینت از اینکه کسی در جایی کاری کرده است و یا چیزی گفته است که به خانم مرضیه برخورده است خودکشی کنند!!
و اما برویم سر موضوع متامورفوزیس و کتاب کافگا.
این روزها از اتفاق از این موجودات متامورفوز شده زیاد می‌بینید. کسانی که مثلا تا همان شب استحاله‌شان آدمهای نرمالی بوده‌اند.
با محیط اطرافشان به شکل طبیعی بده و بستان داشته‌اند. با دوستان قدیمی شان با مروت و گاها محبت برخورد داشته‌اند و یک شب درست مثل گریگور سامسا میخوابند و روز بعد به یک حشره عظیم‌الجثه هیولاواری که هیچ شباهتی به آن آدم شب قبل ندارد، تبدیل میشوند و حقیقتا هیولا … میشوند.
اگر هنری داشته‌اند و یا قلمی، آن هنر و قلم در خدمت کل زشتی‌ها، بی‌پرنسیبی‌ها، نفرت‌ها و دشمنی‌های عالم هستی قرار میگیرد.
اگر شعری می‌گفته‌اند آن شعر تبدیل به جرثومه تنفر و انزجار و فحاشی نه برعلیه مثلا دشمنان سیاسی و دشمنان مردم و کشورشان و کلا کسانی که سابقا وقتی اینها افراد انتلکچوال و سیاسی و بودند به عنوان دشمن و خطر اصلی میشناختند، بلکه درست ۱۸۰ درجه در جهت عکس، یعنی برعلیه دوستانی میشود که تا آن شب حادثه هیولا شدن‌شان آنها را حتی دوست می‌داشتند و یا سالها با آنها بر سر یک سفره نشسته و رابطه‌ای عاطفی و انسانی برقرار کرده بودند.
فحش و پلشتی و نفرت مثل نقل و نبات از دهانشان و قلمشان جریان می‌یابد. مثل کسانی که مثلا مبتلا به آنفولانزا میشوند و یکسره آب بینی شان جاریست، اینها هم یک جریان گل آلود پر از کراهت و بددلی و نفرت را مدام برعلیه دیگران از ذهنشان و مغزشان جاری میسازند.
دیگر در آنها سراغ هیچ لطافتی و انسانیتی و عدل و دادی نمیشود گرفت. انسانها را دسته جمعی در دادگاه‌های ذهنی که برایشان درست کرده‌اند یک‌شبه محاکمه می‌کنند و محکوم می‌کنند و تعزیر می‌کنند و حتی به‌ دار می‌کشند.
اگر در گذشته مبارز بوده‌اند حالا یکسره ابراز آه و ناله و پشیمانی از آن گذشته می‌کنند. اگر دوستانی داشته‌اند که هنوز بر روی اصولی که قبلا به آن معتقد بوده‌اند، ایستاده‌اند و از آن اصول دفاع می‌کنند، آن دوستان می‌شوند موجودات بی‌مغز و بی‌اراده و برده فکری رهبران.
اگر آن دوستان سابق و آن انسان‌های مورد خشم و تنفر اینها، مثلا نویسنده و یا شاعر و یا نوازنده و غیره بوده‌اند، می‌شوند آدمهای بی‌هنر که حتی مدارک دانشگاهی‌شان را هم تقلبی قلمداد می‌کنند و هر چه آنها در طی سالیان سال رنج و مبارزه توشه راهشان کرده‌اند را با یک حکم از راه دور عبث و بیهوده و کار مفت و وقت گذرانی قلمداد می‌کنند.
خلاصه از همان شب حادثه به بعد درست در جهت عکس آن چیزی که دیگران دیده و شنیده بودند میشوند.
و همچنین است از جمله این موجودات استحاله شده حشره‌ای به اسم ایرج شکری.
اگر بخواهید در ذهنتان مجسم کنید که او چگونه موجودیست، دقیقا همان حشره‌ای است که در کتاب کافکا تشریح شده است. یک حشره هیولاوار و کریه‌المنظر خاکستری رنگ. روی زمین در حال خزیدن است.
همین که از لابلای پرده در یک روز آفتانی ذره‌ای نور بداخل می‌تابد، بسرعت خودش را زیر میز مخفی می‌کند و فقط در شبها که هوا تاریک است و دیگر هیچ نوری از جایی پیدا نیست، خودش را به زحمت از یک صندلی بالا می کشد.
میگویند قد خیلی کوتاهی هم دارد، بنابراین باید فکر کنید که با چه زحمتی خودش را پشت میزش جا میدهد و البته با همه این زحمات خودش را پشت این میز میکشد تا فحش بدهد و از زمین و زمان با فریاد وفغان بدگویی کند و آنگاه دیگر موجودات متامورفوز شده نظیر او که هر کدام پشت یک میز در یک اتاق بی‌در و پنجره تاریک دیگر نشسته‌اند و شاخک‌های سیاه و تیز و گوش‌های زگیل‌گونه پرموی‌شان را بسمت پنجره تاریک و بیرون به حالت آماده باش و گوش به‌زنگ نگه داشته‌اند، این فحش‌ها و بددهنی‌ها را ضبط و ثبت می‌کنند و به گوش دیگر حشرات و هیولاهای آن طرف مرزها هم میرسانند.
و اما برویم برسر اصل مطلب، شما خواننده گرامی لابد مطلب مرا در مورد هیاهو و جار و جنجال‌های مضحک این حضرات متامورفوز شده در مورد زنده یاد خانم مرضیه و زنجیرزدن‌ها و سینه‌زدن‌های جنون آمیز این موجودات برسر یک قصه‌ای که تازگی‌ها بافته‌اند را لابد خوانده اید. لینک آن مطلب اینجاست.
حالا این جناب حشره کوتاه قد خاکستری و بدهیبت که در موردش گفتم گویا بسیار از آن نوشته ناراحت شده است و خدا میداند چه شبهایی با شاخک‌های کج و معوجش با دیگر حشرات همسایه‌اش راجع به آن نوشته من تبادل فکر کرده است و چه میزان زیر میز و صندلی و در تاریکی‌های اتاقش پشتک و واروهای خرخاکی‌وار زده است که بتواند یک چیزی هم برعلیه من بنویسد که متامرفوزی‌های پنجرهٰ‌های دیگر و آن طرف مرز را خوشحال کند و در ضمن اعلام کند که هنوز هم در آن اتاق تاریک بی‌در و پنجره زنده است و مردار نشده است که البته بطور معمول و طبق روال همیشگی سایت پژواک پارانویاهای موجودات متامورفوزی و دریچه‌های بسته به روی آدمیت و آدمها و دیگر جاها آن را منعکس کرده‌اند.
نوشته موجود متاموفوزی خیلی خشمگین شده را درمورد من در زیر میخوانید:

«داوری آن زنک مطرود در مورد مرضیه:
آن زنک سابقا آموزش یافته در مکتب مسعود و مریم که جز گودالی که جز کرم و غورباغه ندارد، نیست اما خودش را دریایی پرگوهر و میراث دار فروغ فرخزاد می‌داند، در واکنش به مطلب مربوط به اهانت به مرضیه و نیز پاسخی که اسماعیل وفا یغمایی به سوال یکی از کاربران وبلاگ دریچه در این زمینه داده بود، باز هم برای مورد توجه مجاهدین واقع شدن با جیغ زدن و در همدردی با مجاهدین و اعتصاب غذا کنندگان، درکامنتی «خروشی » نشان داد که چیزی جز خودنمایی برای التیام رنج مطرود بودن‌اش نبود و در مورد مرضیه از جمله نوشت:« مجاهدین خلق وشورای ملی مقاومت بدون آمدن مرضیه به پاریس همان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت بودند و تغییری نمی‌کردند. می‌جنگیدند و کشته میشدند! اما مرضیه بدون پیوستن به مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت یک خواننده خوب قدیمی بود که در ده کوره‌ای در ایران در خاموشی و عزلت و انزوا چهره در مرگ فرو می‌پوشید و حتی شمایان عاشقان یقه دریده هم خبری از او نمی‌گرفتید و حتی یک جمله هم بیاد او نمی نوشتید!»

با خواندن همین تکه از مطلب تازه نوشته شده این حشره خاکستری زشت، متوجه میشوید که اساسا منظور من از داستان متامرفوز شدن این موجودات چیست .که منهم خودم مثل شما بعد از خواندن این عبارات زیبا و روح پرور جناب حشره همینطور مانده بودم که آخر چطور این کسی که من حتی یک بار هم او را ندیده‌ام و هیچ جای دنیا با او هم صحبت هم نبوده‌ام (غیر از اینکه فقط میدانم موجود بدبختی است که تنها خوشی زندگیش دست به یقه شدن با دیگران است !) چه دشمنی و کینه عجیبی میتواند نسبت به من داشته باشد
از موضع یک پزشک البته معتقدم که او یک موجود قابل ترحم است که واقعا نیاز به درمان روانی دارد. کسی که این چنین به یک انسان دیگر و فردی که هزاران کیلومتر دور از او درنقطه دیگری از کره خاکی زندگی میکند و نه هیچوقت با او دعوایی داشته و نه کار بدی در حق او کرده و نه مال و اموال او را دزدیده، چنین کینه شتری و یا کینه حشره‌ای و عقرب‌وار دارد، دیگر خدا میداند که با افرادی که با او حشر و نشر داشته‌اند چه می‌کرده است و چه بلایی هر روز سرشان میآورده است.
اما در مورد چیزهایی که علیه من نوشته است، هرچند از نظر من شبیه ترشحات بینی بز و یا خلط دهان یک گوساله است و حتی قابلیت این را هم نداردکه من وقت سر این اباطیل بگذارم ولی برای روشن شدن موضع خودم و توضیح بیشتر مطلبی که درمورد مرضیه و هیاهوهای برای هیچ این متامورفوز شده‌ها نوشته بودم این توضیحات را میدهم:
درمورد اینکه من یک زنک مطرود هستم، مطرود یعنی کسی که دیگران ترکش کرده اند! و اینکه حالا چه کسانی کجا و کی و چطور مرا ترک کرده‌اند را نمیدانم!!
جناب حشره متامرفوزی، اگر کسی هم کسی را ترک کرده باشد (آنطور که در مخیله مریض تو رفته است) این من هستم و نه دیگران.
ولی برای روشن شدن ذهن کوچک حشرات‌ میگویم که من یک انسان هستم مثل بقیه انسان‌ها که دارم زندگی میکنم و انسان‌های زنده (نه البته حشرات) و مردمان شاد و امیدوار و اهل زندگی هیچ‌کدام مرا طرد نکرده اند. نه آن خانواده بزرگی که در ایران داشتم و هنوز دارم و نه آن خانواده بسیار بزرگی که در همه جهان داشته و هنوز دارم.
و از اتفاق زندگی خوبی هم دارم. آدم شادی هستم و بسیار امیدوار و پازیتو. در آفتاب و دریا و کوه وشعر و زیبایی نفس میکشم. از هیچکس متنفر نیستم و دشمنی با هیچکسی در هیچ جای عالم ندارم به جز دشمن مردم ایران که جنگ من و همه مبارزان راه آزادی و عدالت اجتماعی هم با آنهاست یعنی جمهوری اسلامی.
آدمی هستم با سابقه سیاسی و مبارزاتی بیش از سی سال. از بیست سالگی تاکنون یک‌سره جنگیده‌ام. چه با دیکتاتوری شاه به عنوان یک چریک و معتقد به مبارزه مسلحانه و چه با خمینی که باز در کسوت یک چریک و با کلاشینکوف و در کنار رزمندگان ارتش آزادیبخش سالها با کوله ای پر از دارو و درمان برای هموطنان فقیرم و برای چریک‌ها، درکوه و بیابان و دشت و دره و شهر و ده، سوار بر اسب و یا پیاده جاده‌ها را پیموده‌ام تا به هموطنان فقیرم در شهر و روستا که همیشه به آنها عشق ورزیده‌ام و همچنین به رزمندگان راه آزادی و عدالت اجتماعی کمکی کرده باشم. هیچوقت هم توقعی در قبال آنچه که کرده‌ام از کسی نداشته‌ام.
سالها و سالهاست که زندگیم با انسانهای مبارز و از جان گذشته فرهیخته و روشنفکر و دوست داشتنی گره خورده است. آنها را دوست داشته‌ام و آنها هم مرا دوست داشته‌اند. سالها رفیق راه‌شان بوده‌ام و محرم اسرارشان و تسکین دهنده زخم‌ها و دردهایشان. همیشه انسان‌ها را دوست داشته‌ام و نگران وضعیت طبقه فقیر مملکتم بوده‌ام.
از همان زمانی که به دانشکده پزشکی دانشگاه تهران رفتم و در جنوب شهر تهران شاهد فقر و بیچارگی و بی‌درمانی مردم بودم تا همین لحظه همه هم و غم‌ام نجات مردم فقیر و کودکان کار و کارتون خواب‌ها و زنان روسپی و درمانده و کارگران گرسنه و بیکار بوده است و مسلما هم تا آخر زندگی‌ام باز هم همه تلاش و هدف و کار و مبارزه‌ام در جهت آن انسان‌های فقیر و درمانده و بی‌پناه خواهد بود.
من هنوز همان دانشجوی جوانی هستم که ساعت‌ها در یافت‌آباد و شادآباد و دروازه غار و میدان شوش پیاده راه میرفتم و با مردم فقیر آن نواحی صحبت میکردم. در خانه‌هایشان اعلامیه‌های سیاسی میریختم. در کنار سفره فقرشان می‌نشستم و از آینده روشن با آنها حرف میزدم و همان پول اندکی را که از تدریس حین تحصیل در دانشگاه بدست می‌آورم، کتاب میخریدم و به کودکانشان می‌دادم و یا برای خرید دارو، اندوخته کوچکم را به آنها می‌بخشیدم.
من یک سوسیالیستم. با همان چشمی به‌دنیا نگاه میکنم که در دوران جوانی‌ام نگاه می‌کردم. من برای عدالت اجتماعی بسیار جنگیده‌ام و بسیار رنج برده‌ام و بار رنج‌ها و زخم‌هایم را که توشه راهم بوده است هرگز به زمین نمی‌گذارم.
برای من به‌عنوان یک مبارز و یک سوسیالیست، البته آنهایی که در راه مردم می‌جنگند و جان میدهند و شرافتمندانه بر سر اصول و اعتقاداتشان ایستاده‌اند، عزیز و ارجمندند و از ستودن قهرمانان حماسه‌سازی که در نبرد با استثمارگران وظالمان شهید می‌شوند هرگز دست برنمیدارم و هرگز خسته نمیشوم.
من شیرکوه معارفی را می‌ستایم و برایش شعر می‌سرایم. همینطور حبیب گلپری‌پور را هم‌چنانکه برای حجت زمانی شهید راه آزادی شعر سرودم و برای فرزاد کمانگر، افتخار معلمان ایران زمین شعر سرودم و برای ستار بهشتی و برای ولی‌الله فیض مهدوی و برای شهید اکبر محمدی و یا شهدای اشرف و شهدای عملیات فروغ هم.
بافت و ساخت اندیشه من این چیزهاست و اگر هم این آموزش‌ها را بقول تو حشره خاکستری زشت و سیاه قلب و متنفر از همه کس و همه چیز، در مکتب مجاهدین دیده باشم و یا در مکتب چریک‌های فدایی خلق و یا در مکتب خسرو گلسرخی و یا مهدی رضایی و یا سعید سلطانپور و یا آلنده و یا مصدق و یا لورکا و یا چه‌گوارا و یا ویکتورخارا و یا حتی جانی کش (خواننده معروف آمریکایی طرفدار طبقه فقیر و کارگر) و یا نورمن بتیون پزشک انساندوست کانادایی، هیچ فرقی برایم ندارد.
عصاره آموخته‌های من از وقتی که در نوجوانی با کتابهای صمد بهرنگی آشنا شدم و بعد با دفاعیات مجاهدین خلق و فدائیان خلق در زندان‌های شاه و با تاریخ جنبش‌های آمریکای لاتین و جنبش‌های ضد استعماری آفریقا و آسیا و تا همین الان همین است. من یک سوسیالیستم و برای یک جامعه بدون طبقه مبارزه کرده‌ام و می‌کنم.
چیزی که در رویاهایم می‌بینم، جامعه‌ای است که درآن فقرنباشد، کودکان کار نباشند، کارتون خواب نباشد، زنان روسپی نباشند و استثمار کارگران داستان فراموش شده‌ای باشد.
اینها همه آموخته‌های من و همه رویاها و همه زندگی من از بیست سالگی و حتی قبل از آن بوده‌اند و خواهند بود.
بنابراین جناب حشره خاکستری کثیف کوچک مغز بی‌مقدار، من نه میراث‌دار فروغ فرخزاد هستم و نه میراث‌دار پروین اعتصامی و نه اصلا میخواهم هیچکدام از این شاعران و یا کس دیگری باشم.
همچنان که هیچگاه در زندگی‌ام حتی از کودکی‌ام که با زندگینامه آلبرت شوایتزر، پزشک نیکوکاری که همه عمرش را صرف خدمت به جذامی‌ها در آفریقا کرد، آشنا شدم و او قهرمان رویاهایم شد و تصمیم گرفتم که بروم پزشک شوم، آرزوی معروف شدن نداشتم، بلکه میخواستم و آرزو می‌کردم که بتوانم کمکی به همنوعانم و مردم فقیر و کم درآمد که همیشه دوست‌شان میداشته‌ام بکنم.
در مورد زنده یاد مرضیه هم باید بگویم من نه او را در ایران دیده بودم نه در خارج از ایران و نه عکسی برای پزدادن با او گرفته بودم و نه میخواستم بگیرم. گرچه برای او هم شعر سروده بودم و صدایش را دوست داشتم. او هم برای من یک هنرمند و انسانی دوست داشتنی بود. ولی هیچگاه قهرمان من او و دیگرانی نظیر او نبودند. لابد کسانی که با او نزدیک بوده‌اند بیشتر او را شناخته‌اند و به همین دلیل هم اینقدر برایش داد و هوار می‌کنند که حتی بخاطر یک قصه‌ای که شنیده‌اند و راست و دروغش را هم فقط خود خدا میداند، حاضرند به دیگران اینقدر فحش بدهند و اینقدر بی‌حرمتی در حق دیگران بکنند. مثل جناب این حشره که حالا چون خواسته است مثلا مرضیه را خیلی بالا ببرد و بگوید که خیلی نگران توهین کردن یک نفر به او شده است اینقدر داد و هوار راه انداخته است و خودش برداشته است در مورد کس دیگری که نمیداند اصلا کیست و کجاست، این همه زشتی و پلشتی بکار برده است و توهین‌های خیلی زشت‌تری را به کس دیگری که هیچ ارتباطی هم به آن داستان ساخته و پرداخته این اذهان علیل، نداشته، روا داشته است و محتویات مغز معیوبش را این چنین روی صفحه اینترنت ریخته است.
جناب حشره اگر مرضیه الان زنده بود و میدید که تو موجود بی‌مقدار این همه لاطائلات در مورد من نوشته‌ای بدون اینکه بدانی من کیستم، به تو چه میگفت؟ دسته گل تقدیمت میکرد؟
نخیر جناب حشره خاکستری گم شده در ظلمت‌های روح و جان خود، من فقط یک انسانم و تلاش میکنم که انسان بمانم و برایم از هر هنرمندی مهمتر و برتر، مردم فقیر کشورم هستند که در آشوب فقر و بیچارگی حتی نامی از مرضیه هم نشینده‌اند و حتی به عمرشان به جز روضه خوانی‌های مسجد محلشان صدای یک خواننده را هم نشینده‌اند.
قهرمان من، جناب حشره زشت و کوتوله مریض‌المغز و مریض‌القلب، مرضیه نیست. البته مجاهدین و اعضای شورای ملی مقاومت او را بطور خاص دوست داشتند و می‌ستودند ولی من نه عضو شورای ملی مقاومت هستم و نه یک مجاهد خلقم. من یک انسان با ایده‌های اجتماعی و سیاسی هستم که بیش از هر چیزی مشکل فقر مردم ایران آزارم میدهد. برای من نان برای مردم گرسنه و سرپناه برای کودکان خیابان خواب بسیار مهمتر و حیاتی‌تر از شنیدن صدای آواز یک هنرمند هر چند نابغه است.
زیرا زمانی که من با شاه می‌جنگیدم و فراری بودم و ساواک دربدر دنبالم بود به خاطر مرضیه نمی‌جنگیدم بلکه به خاطر کارگرانی می‌جنگیدم که هر روز بر سر راهم میدیدم‌شان که در میدان اعدام و میدان تیر در سرمای زمستان ایستاده‌اند تا کامیونی بیاید و شاید سوارشان کند و برای بیگاری آنها را ببرد. من برای کودکانی می‌جنگیدم که روی دست پدران فقیرشان تا به یک بیمارستان برسند، مرده بودند و خودم بارها و بارها این را به چشم در بیمارستان بهرامی تهران دیده بودم.
من برای انسان‌هایی می‌جنگیدم که همان هنگام در زمان شاه شاهان و شاهنشاه آریامهری که الان معبود شماها شده است در حلبی‌آبادها در یافت‌آباد و زورآباد و دروازه غار زندگی میکردند و اکثر اوقات گرسنه بودند و کودکانشان در سطل‌های زباله دنبال یک تکه نان می‌گشتند. من برای آنها می‌جنگیدم.
در همان زمان که مرضیه بسیار معروف بود و بسیار ثروتمند بود و همه درها به‌رویش باز بود و روی همه صحنه‌ها مورد استقبال بود و طوری هم که نوشته‌اید در دربار هم، همه جا مورد احترام همه بود و همه درها برویش باز بود! درباری که اگر مرا دستگیر میکرد، اعدامم کرده بود.
من اگر برای مرضیه شعر سرودم و او را ستودم زمانی بود که به زندگی مرفه و پول و ثروت و خانه و خوشی‌های زندگی بورژوایی در ایران پشت کرده بود و آن زندگی طبقاتی را رها کرده و برای مبارزه در راه آزادی مردم به شورای ملی مقاومت پیوست. اگر مرضیه‌ای مورد ستایش من است این مرضیه است، نه مرضیه شما. که متاسفانه پز هم میدهید که مادر شاه هم او را دعوت میکرد!! و یا پاسدارها برایش راه بازمی‌کردند و اینقدر متامورفوزه شده‌اید که درنمی‌یابید با این پزهای مسخره طبقاتی‌تان، شان آن بانوی مبارز را هم پائین می‌کشید.
جنابان آدمهای متامورفوز شده و حشرات خاکستری رنگ، مرضیه بت من نیست و من هیچ بتی ندارم و هیچ انسانی را پرستش نمی‌کنم. من اگر مبارزین را می‌ستایم تنها به این خاطر است که هنوز آنها معتقد به مبارزه‌اند، هنوز در میخانه‌ها و بساط‌های شراب و کباب، رویاهای انسانی‌شان را بر زمین نینداخته‌اند و با ولنگاری و بی‌مسئولیتی و بیعارانه لگدکوب‌شان نکرده‌اند و با عربده‌های مستانه و زشت و گرازوارشان، کسان دیگری را که هنوز رویاهای زیبایشان را نگاه داشته‌اند و از آنها پاسداری میکنند، به تمسخر نمی‌گیرند و مورد فحاشی‌های زشت و ناجوانمردانه قرار نمی‌دهند و به انسان‌هایی که حتی نمی‌شناسند، با ولنگاری و بی‌حرمتی و بی‌پرنسیبی فحاشی نمی‌کنند.
من اگر حمایتی از مجاهدین خلق می‌کنم، به خاطر مطرود بودنم نیست زیرا که جهان با همه بزرگی‌اش و زیبایی‌اش جهان من است. همین کوه‌هایی که از پنجره اتاقم تماشایشان میکنم و بر قله‌های سرسبزشان اینک کلاهی از برف سفید نهاده شده و همین برگهای نارنجی رنگی که از درخت افرای پشت پنجره من نرم نرم به زمین میریزند متعلق به من‌اند و آن همسایه‌ای که لبخندزنان از پنجره روبرویی به من سلام می‌کند و آفتابی که این روزها زیباترین هدیه خدا جلوه میکند، آفتاب من است و سنجاب‌های کوچکی که گلدان‌های مرا زیر و رو می‌کنند، سنجاب‌های من‌ اند و کتابخانه‌ای که سرشار است از روح جاویدان انسان‌های بزرگ مثل چارلز دیکنز، داستایوسکی، شولوخف، ارنست همینگوی، فرانتس فانون، سروانتس، مارگارت اتوود و رومن ورلان و بسیاری دیگر از جان‌های شیفته تاریخ انسانیت از آن من است و آن صدای زیبای گیتاری که گاه گداری اگر فرصتی بیابد مرا به شیرین‌ترین نواهای هستی دعوت می‌کند و دوستانی که هنوز هم در جبهه انسانیت ایستاده‌اند و می جنگند و حماسه می‌آفرینند، بی‌آنکه خم به ابرو بیاورند، دوستان من اند، کسانی که خودخواهی‌های زبونانه و دشمنی‌های بیمارگونه، آنها را از دایره انسانیت و عدالت بیرون نینداخته است و آنهایی که آنچنان مرگ را به بازی گرفته‌اند که چونان خدایی بی‌مرگ و یا خود زئوس بر بالای کوه المپ جلوه‌گر میشوند.
من از مجاهدین حمایت میکنم زیرا که آنها هنوز می‌جنگند و تسلیم نشده‌اند. و میدانم که تا نهایت کار هم می‌جنگند و تسلیم نمی‌شوند.
من خودم را انسانی در جبهه انسان‌های آرمان‌خواه با ایده‌های انسانی و ضد استثماری تعریف می‌کنم.
من پیش از آنکه یک شاعر باشم یا یک نویسنده و حتی یک پزشک، یک مبارز راه سوسیالیسم هستم و هیچ چیزی بیشتر از این نیستم و نمیخواهم باشم.
همه مالهای دنیا و شهرت‌های دنیا ارمغان شما متامورفوز شده‌ها. من یک تار موی یک مبارز گمنام را که جایی بدون نام و نشان و بی‌آنکه حتی کسی اسم اصلی‌اش را بداند و حتی خبر داشته باشد که او چه هنری دارد و شاعر هست یا نیست و درس خوانده است یا نه، با یک نام مستعار تا آخرین گلوله تفنگش و یا تا آخرین قطره خونش و یا حتی تا آخرین فریاد مرگ بر دشمن‌اش می‌ایستد و شجاعانه دل به مرگی زیبا و عزت آفرین میدهد، با تمام شما حشرات هنرمند و شهیر عوض نمی‌کنم.
من یک تار موی ستار بهشتی کارگر وبلاگ نویس شهید را به صد تا شاعر و نویسنده و خواننده و نوازنده از قبیله شما ناجوانمردها و نامردها نمیدهم. شما مرده‌اید. حشراتی له شده و محبوس گشته‌اید در تاریکی‌های درون خود، منزوی، پر از نفرت و نخوت، پر از خشم، پر از خودشیفتگی و عقده‌های تلمبار شده در قلب و روح‌های مردابی‌تان، حفره‌هایی از شما فقط برجا مانده است. حفره‌هایی و اسکلت‌هایی و جمجمه‌هایی پر از فحش و بی‌حرمتی و زشتی و پلشتی.
شما البته بسیار مشهور هم شده‌اید. اما شهرت شما چون شهرت آن جسد مومیایی شده است که از چند ین قرن قبل در گورهای فراعنه مصر پیدا شده است. جسدی مغرور و خودستا. آنقدر مغرور که حتی کنار جنازه‌اش کوزه آبی هم نهاده است تا بنوشد و جاودانه شود! جاودانگی و شهرت از آن نوع پیشکش شما، زیرا که استخوان‌های دایناسورها هم در موزه‌ها معروف‌اند و نام‌های پرطمطراقی دارند. گورهای فراعنه هم اهرامی شگفت انگیز شدند ولی آنها فقط قبرستان‌اند و نه هیچ چیز دیگر.
و در خاتمه به این حشره کریه‌المنظر و کریه‌السیرت و دیگر حشرات نظیر او هم بگویم که من عادت ندارم به سگ‌های ولگرد لگد بزنم تا وقتی که پاچه‌ام را نگرفته‌اند، ولی وقتی که خیلی باورشان بشود که سگ گردن کلفتی هستند، آنچنان لگدی نثارشان میکنم که صدای زوزه‌شان تمام محله را پرکند.

 Posted 7th November 2013 by

یادداشتهای زری اصفهانی

اندرباب موجودات متامرفوز شده -. زری اصفهانی

اندرباب موجودات متامرفوز شده - زری اصفهانی

http://zariyaddastha.blogspot.com/2013/11/blog-post_6.html

اندرباب موجودات متامرفوز شده - زری اصفهانی
اشتراک کنیدتوئیتپیناشتراک کنیدبفرستبفرست

مطالب مرتبط

سخنرانیهای رضا موسوی و آرش مومنی در اجلاس شورای ملی مقاومت ایران- تیرماه ۱۴۰۵

سخنرانیهای رضا موسوی و آرش مومنی در اجلاس شورای ملی مقاومت ایران- تیرماه ۱۴۰۵

مرداد ۱۶, ۱۴۰۵
سخنرانی گیسو شاکری در اجلاس شورای ملی مقاومت ایران- تیرماه ۱۴۰۵

سخنرانی گیسو شاکری در اجلاس شورای ملی مقاومت ایران- تیرماه ۱۴۰۵

مرداد ۱۶, ۱۴۰۵
سخنرانی مهندس حسین فرشید در اجلاس شورای ملی مقاومت ایران- تیرماه ۱۴۰۵

سخنرانی مهندس حسین فرشید در اجلاس شورای ملی مقاومت ایران- تیرماه ۱۴۰۵

مرداد ۱۵, ۱۴۰۵
سخنرانی فریدون ژورک در اجلاس شورای ملی مقاومت ایران- تیرماه ۱۴۰۵

سخنرانی فریدون ژورک در اجلاس شورای ملی مقاومت ایران- تیرماه ۱۴۰۵

مرداد ۱۵, ۱۴۰۵

آخرین مطالب

گزارش وزارت خارجه آمریکا: ایران در پایین‌ترین رده قاچاق انسان ماند؛ حداقل سن جذب به سپاه ۱۲ سال اعلام شد

گزارش وزارت خارجه آمریکا: ایران در پایین‌ترین رده قاچاق انسان ماند؛ حداقل سن جذب به سپاه ۱۲ سال اعلام شد

مهر ۱۷, ۱۴۰۵

وزارت خارجه آمریکا در گزارش سال ۲۰۲۶ قاچاق انسان، رژیم ایران را بار دیگر در رده سوم - پایین‌ترین جایگاه...

نامه خانم مریم رجوی به دبیرکل ملل متحد در آستانه روز جهانی علیه حکم اعدام

نامه خانم مریم رجوی به دبیرکل ملل متحد در آستانه روز جهانی علیه حکم اعدام

مهر ۱۶, ۱۴۰۵

فراخوان به ابتکار عمل بین‌المللی برای توقف اعدام‌ها و کشتار و جنایت علیه بشریت در ایران در آستانه ۱۰ اکتبر،...

دادگاه فدرال آمریکا در فلوریدا تقاضای پرویز ثابتی سرشکنجه گر ساواک برای بستن پرونده علیه خودش را رد کرد

دادگاه فدرال آمریکا در فلوریدا تقاضای پرویز ثابتی سرشکنجه گر ساواک برای بستن پرونده علیه خودش را رد کرد

مهر ۱۶, ۱۴۰۵

دادگاه فدرال آمریکا در فلوریدا تقاضای دژخیم پرویز ثابتی سرشکنجه گر ساواک برای بستن پرونده علیه خودش را رد کرد...

مسعود رجوی-۱۶ مهر ۱۴۰۵

مسعود رجوی-۱۶ مهر ۱۴۰۵

مهر ۱۶, ۱۴۰۵

مسعود رجوی-۱۶ مهر ۱۴۰۵ ایرانیان علیه جایزه و مشوق به دنباله شاه دیکتاتور و وابسته برمی‌خیزند فاشیسم سلطنتی هم‌چون فاشیسم...

ما را دنبال کنید

درباره ایران افشاگر

سایت "ایران افشاگر" افشا کننده مزدوران و ماموران وابسته به وزارت بدنام اطلاعات آخوندی و طرح ها، توطئه ها و ترفندهای پشت پرده فاشیسم مذهبی حاکم بر میهنمان ایران است.

📧 تماس با ما

پیوندها

سایت مریم رجوی
سایت مجاهدین خلق ایران
سایت شورای ملی مقاومت
سایت همبستگی ملی
سایت کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت

Welcome Back!

Login to your account below

Forgotten Password?

Retrieve your password

Please enter your username or email address to reset your password.

Log In

Add New Playlist

نتیجه‌ای نبود
بازدید همه نتایج
  • پرونده
  • مروری بر جنگ روانی
  • صفحه ویژه
  • مزدوران را بشناسید
به نسخه موبایل بروید