اینجا کسی است پنهان دامان من گرفته
خود را سپس کشیده پیشان من گرفته
اینجا کسی است پنهان، چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده ایوان من گرفته
اینجا کسی است پنهان همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکانمان گرفته
اریش فروم در هنر عشق ورزیدن، عشق مادر رابیشائبهترین نوع عشق و بیچشمداشتترین معرفی کرده و معتقد بود بر فراز آن عشق دیگری متصور نیست، اگر فروم علیاصغر ما را میدید بلاشک بیشائبهترین و بیچشمداشتترین عشق را عشق مجاهد خلق به خلق و مجاهدان خلقش می نامید.
قریب به چهار دهه مجاهد والامقام علیاصغر اکبرنیا را از نزدیک میشناختم و ارادت خاصی به او داشتم. البته از آنجایی که هم استانی هم بودیم این فرصت ارادتمندی بیشتری را برایم فراهم میکرد.
میگویند کسی که در آغوش کوه باشد عظمت و ستیغ آنرا کمتر فهم میکند اما این یکی کوه آنقدر در اخلاق انقلابی سر به فلک کشیده بود که حتی در آغوشش هم چشم را پر میکرد. نمیدانم چرا هر موقع او را میدیدم به یاد محمود قائمشهر (مجاهد والا محمود مهدوی) میافتادم.
شنیده بودم همه پدیدهها فناپذیر هستند و فقط عنصر ایدئولوژیک و آرمان است که جاودانه، زنده و پویاست اما فهم تئوریک کجا و لمس کردن این پدیده کجا؟ وقتی علیاصغر را میدیدم با خودم میگفتم ظرفیت بنینوع انسان تا کجاست؟ حد یقف عشق و محبت چیست؟ پایداری روی اصول تا کجاست؟ نرفتن با تمایلات متعارف جامعه تا کجا؟ یک لحظه به خودم آمدم با خودم گفتم مگر حد طاقت مجاهد خلق زیر شکنجه دژخیم را توانستی حدس بزنی؟ مگر حد طاقت مجاهد خلق زیر بمباران زهرآگین شیطانسازی را توانستی در بیاوری؟ مگر حد ماندگاری روی اصول این نسل زیر بمباران کثیف ترین و رذیلانه ترین تهمت و افترا را توانستی حدس بزنی؟ حالا دنبال آن هستی که حد ظرفیت تمام ارزشهای انسانی علی اصغر ما را در بیاوری…..؟
صد باد صبا اینجا با سلسله میرقصند
این است حریف ای دل، تا باد نپیمایی
یک هفته قبل از پروازش جاودانگیاش به دیدن او به بیمارستان رفتم، بیماری تمام وجودش را گرفته بود، آنقدر تحت فشار بودم که کمتر به عیادتش میرفتم چون نمیخواستم چهره رنجور او را ببینم، ناهار سرو شد به علی اصغر هم داده شد اما علی اصغر توقف زد ابتدا به سختی حرکتی به لبانش داد و گفت آیا به همه بیماران ناهار دادهاید که الان برای من آوردید؟ با خودم گفتم به دلیل بیماری که به همه بدنش سرایت کرده، شاید متوجه نباشد که چه میگوید، سوال را مجددا تکرار کرد، بغض گلویم و پرده اشک جلوی چشمانم را گرفت. خدایا این دیگر چه پدیدهای است! این چه بذری است که محمد حنیف۴۴ سال پیش کاشت و برادر مسعود پرورشش کرد و این چه سرو سهی است که خواهر مریم به بلوغش رساند. برایم قابل فهم نبود- در آستانه پرواز به ملکوت آسمان چه چیزی او را به این وامیدارد که اول به ناهار فکر کند. دیدم نسل مسعود را نشناختهام. کمی در تاریخ عقبتر میروم، این همان نسلی است که در جنگهای صدر اسلام در گرما، تشنگی و زخمی در جرعه آبی که بدست آمد، هر مجاهدی همرزم دیگرش را برخود ترجیح میداد.
من از بلندای ایمان خویشتن ماندم
در این بلندا که سیمرغ بریزد پر
او به سمت جاودنه ها پرواز کرد، اما میراثٍ او در فریاد سرخِ مبارزهیِ چهل سالهاش، و در خاطرهیِ تسکینِ درد هزاران مجاهد، جاودانه شد.
نامِ علی اصغر، یادآورِ نسلی است که با تمامِ هستیِ خود را در طبقِ اخلاص نهاد تا چراغِ امید در دلِ ستمدیدگان و رنجبران روشن بماند. او به ما آموخت که عشق، در فداکاری برایِ آرمان بزرگتر، و در خدمت بیدریغ به خلق، معنایِ حقیقی خود را بازمییابد.
زندگیِ این مجاهد بزرگ، گواهی است بر قدرت روحِ انسانی در مواجهه با سختیها و تجلیِ عمیقترین شکلِ عشق و فداکاری.
بی تردید همچنانکه در دهه شصت غرش سلاح مجاهد خلق در بازار چهارشنبه پیش بابل هر نابکار جنایتکاری را به سزای اعمالش میرساند، در فردای پیروزی ایران زمین و در هلهله شادی مردم در هوای آزادی، یاد مجاهدان جاودانهای چون او، در دل هر فریاد شادی زنده میشود و در همان بازار چهارشنبه پیش، بابل یاد فرزندان مجاهدش را گرامی میدارد.
مهرِ علی اصغر به خلق و آرمان و مجاهدان خلق و رهبری اش ، که آیینِ زندگیاش بود، جاودانه شد، یادش گرامی و راهش، الهامبخشِ تمامِ آنان که باور دارند، زیباترین زندگی، زندگیای است که در راه مردم و آرمان صرف شود.
نعمت اولیایی
