قرارگاه لیبرتی، شب سرد پائیزی ۷آبان ماه۹۴، به محلهای اصابت موشکها و منابع سوخت آتشگرفته که شرارههای آن چندین متر به آسمان زبانه میکشید، نگاه میکردم، فکر کردن به اینکه چه میزانی شهید داده و خسارت دیدهایم، دردناک و غیرقابلتحمل بود!
به قطعات موشکهای «تقویتشده» شلیکشده در میان آوار بنگالهای لیبرتی برخوردم، کمی جلوتر رفته و به مقری که تبدیل به ویرانهای شده بود، وارد شدم. در اوج اضطراب و نگرانی ذهنم مشغول شد و بیاختیار با خودم گفتم بیشک در این مقر باید دنبال پیکر دهها تن از همسنگرانم بگردم.
آخر مگر میشود با این موشکباران سنگین در شلوغترین ساعات اولیه شب، آنهم در زمان شام و در هوای بارانی توأم با رعدوبرق به دهها و چهبسا صدها شهید و زخمی و… فکر نکرد؟
فردای آن شب، با شنیدن اسامی تکتک شهیدان سرفراز و دیدن تصاویر سراسر افتخارشان احساس متناقضی داشتم. از یکسو در فراق از دست دادن تکتکشان میسوختم، از سوی دیگر سؤالی ذهنم را مشغول خود میساخت که مگر میشود با آن درجه از وحشیگری قرارگاه لیبرتی به وسعت ۵۰۰ در ۶۰۰متر و در زمین مسطح و بدون هیچ عارضه طبیعی در بنگالهای کاغذی! که هیچ مانعی برای موشکهای تقویتشده و ترکشهای آن نیست، موردتهاجم قرار گیرد و خسارت انسانی آن در این حد باشد؟
بسیاری از بنگالها که در نزدیکی محل اصابت موشک بودند، فقط شاسی (کف بنگال) باقیمانده بود و اثری از دیوارهها و سقف و در و پنجره نبود. مگر میشد به رمز و راز نهفته در آن نیندیشید؟
با اشراف نسبی که از مسائل نظامی و قدرت تخریب سلاحها و تجربه سالیان مبارزه با رژیمی که در وحشیگری و قساوت واقعاً بینظیر است و دیدن بمبارانهای سنگین، هضم این تعداد کم شهید برایم آسان و قابلفهم نبود؛ اما بهراستی چه رازی در آن نهفته بود؟
واقعیت این بود، که بعد از اولین موشکباران لیبرتی در ۲۱ بهمن سال ۱۳۹۱ به این نتیجه رسیدیم که برای مقابله با تهاجم موشکی در شرایطی که مارتین کوپلر جنایتکار هم از موضع نماینده سازمان ملل همدست مالکی برای انهدام مجاهدین شده بود، بر اساس منطق کس نخارد، به یک فرمول راه گشا دست پیدا کردیم که باید همه با شنیدن اولین صدای شلیک در زمانی کمتر از ۱۰ ثانیه خود را به اولین سنگر حفرهروباهی یا بتونی برسانیم و در این رابطه بهقدر کافی تمرین کرده و مشروط شده بودیم. این همان راز و رمز حداقل خسارت انسانی بود که بعد از اولین شلیک یا صدای ناشی از انفجار، همه اساساً در سنگر بودند.
اگرچه عظمت و جایگاه و قدر و شأن تکتک شهدا در بحث آرمانی و ایدئولوژیک برایم پوشیده نبود، سرداری مثل فرمانده کاظم (مجاهد شهید حسین ابریشمچی) و سالاری مثل خواهر مجاهدم نیره ربیعی و فرماندهان و گوهران بیبدیلی مثل فرشید، حمید، سهراب، رجب، حسین، محمدعلی، بهزاد … سروهای ایستاده که حالا به کاروان ۱۲۰هزار مشعل راه آزادی پیوسته بودند. یاد لحظاتی افتادم که روی زمین چمنی که کاشته بودم کار میکردم تا سانتی یا وجبی از چمن را به آن اضافه کنم. با خروش برادر کاظم (حسین ابریشمچی) که از روی جاده شوسهای در کنار زمین چمن رد میشد به خودم آمدم که میگفت: «درود به عزم و اراده مجاهد خلق که اراده کرده سنگستان را به گلستان تبدیل کند» و با لبخند همیشگی و مشت گرهکردهاش همراه بود، تمامی خستگی را از تنم بیرون میکرد.
هر شهیدی دنیایی خاطره برایم داشت، فرشید ربیعی که با دیدن جمله و سؤال برادر مسعود که روی تابلو نوشته بود، «مریم، مسئول اول چرا؟» شعری را که درباره خواهر مریم سروده بود با صدای گرم و دلنشینش برایمان می خواند.
تصویر هر شهید تاریخی و حماسهای از مقاومت خونبار مجاهدین را از زمان حنیف کبیر و یارانش و اشرف و موسی با کاروان خونبارش در ذهنم تداعی میکرد و اینک رود خروشان شهدای ۷ آبان که بهپیش میتازد و میتازد تا سرنگونی نظام جهل و جنایت آخوندی را محقق سازد.
….
به خودم میآیم،

در پای نماد کانونهای شورشی در اشرف ۳ ایستاده و به درب اصلی مینگرم با دو شیر آن که تاریخ ایران باستان را در ذهنها متبادر میکند. نگاهبانی شهر شرف «قرارگاه سرنگونی» را میدهند.
کمی جلوتر دروازه پیروزی با عظمتی که جمله زیبای برادر مسعود «از آن ماست پیروزی، از آن ماست فردا» به دو زبان انگلیسی و فارسی پایههایش را مزین کرده است و نماد کانونهای شورشی با ۵ مجسمه نمادین که قیامهای سالهای اخیر و جامعه ملتهب و فعالیت کانونهای شورشی را تداعی میکند.
زیباییهای این شهر شرف پایانی ندارد، میدان شهدا، با نمادهایش که انسان را همراه و همگام با شهدای مجاهد خلق و مردم ایران میکند.
سالن بهارستان که نامش نهضت مشروطه و سردار و سالارش را نمایندگی میکند و موزه شهدای مقاومت ایران که با نام «زهره» مزین شده، نامی پرافتخار از فرمانده والامقام زن مجاهد خلق با کاروان ۵۲ شهیدش و انتقام خونهایی که هنوز پس گرفته نشده است و نماد مشاهیری که تاریخ یک صدسال مقاومت و مبارزه برای آزادی مردم ایران را به تصویر کشیده است؛ و تمام زیبایی که پایانی ندارد…
بله شهری که برپاییاش، تحسین و تعجب هر ناظری را برانگیخته است، تصویری از ایران آباد و آزاد فردای ایرانزمین که به نقطه امید و قلب تپنده و موتور محرکه مردم با کانونهای شورشی پیشتازش که خواب را از چشمان ضحاک مار بدوش که فقط با خون جوانان این مرزوبوم ارتزاق میکند، ربوده است به سمبل شرف و افتخار تبدیل شده است.
رمز و راز پایداری و مقاومت در آن بنگالهای کاغذی در قرارگاه لیبرتی تا برپایی شهر و قرارگاه سرنگونی در اشرف۳ یکی بیش نیست که آن «انقلاب است و بس» که پرداختن به این راز خودش دفتری و دیباچهای دیگر را میطلبد، انقلابی که بنگالهای کاغذی و چوبی… را به سپرهای پولادینی بدل کرد برای طی طریق در مسیری شکوهمند و شهری که هرلحظه بودن در آن نقطه آمال هر آزادیخواهی است که دلش برای آزادی ایرانزمین میتپد.
دور از انتظار نیست که همین شهر و پایداری ساکنانش دو پارادوکس را بیان میکند، از طرفی حقانیت و اصالت و ماندگاری و صحت استراتژی خدشهناپذیر سرنگونی را با اصل زیبا و افتخار آمیزش «کس نخارد» را میرساند و از طرف دیگر موردحمله و تهاجم و حقد و کین ارتجاع و شغالانش وهم پیمانانش قرار میگیرد که نشان از درستی نقشه مسیری است که ساکنانش در پیشبرد قیام با استراتژی کانونهای شورشیشان بهپیش میبرند.
جعفر جعفری ثانی
آبان ۱۳۹۹