• اسناد مقاومت
  • اسناد بین‌المللی
  • اسناد جنایت
  • فعالیت‌های کانون‌های شورشی
  • سایر زبانها
    • EN
    • AL
جمعه, شهریور ۶, ۱۴۰۵
نتیجه‌ای نبود
بازدید همه نتایج
ایران افشاگر
  • پرونده
  • مروری بر جنگ روانی
  • مزدوران را بشناسید
  • صفحه ویژه
ایران افشاگر
  • پرونده
  • مروری بر جنگ روانی
  • مزدوران را بشناسید
  • صفحه ویژه
نتیجه‌ای نبود
بازدید همه نتایج
ایران افشاگر

شاهدان قتل عام زندانیان در برنامه ارتباط مستقیم- قسمت دوم

شهریور ۵, ۱۴۰۵
در slider, اسناد مقاومت

قتل عام زندانیان سیاسی: راز گشوده؟

گزیده‌یی از سخنان شاهدان قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ در برنامه ارتباط مستقیم

 یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵

بتول ماجانی- اتریش: من به اختصار میگم که هفت سال زندان بودم، چهار بار دستگیر شدم. بار اول سال ۶۰ بود. بار دوم خرداد سال ۶۱ که سه سال تو زندان بودم و شکنجه و اتفاقات خیلی زیادی اونجا به ما افتاد. و یکی از چیزایی که من اینجا می‌تونم اعلام کنم دیدن جمعیت بسیار زیاد بند بود. چون من بند ۲۴۶ پایین زنان بودم، وقتی رفتم حدود هزار تا ۱۲۰۰ نفر اون زمان در اول دستگیری بود، هنوز کسی رو به قزلحصار نفرستاده بودند و به‌خاطر همین جمعیت خیلی زیاد بود، یعنی طوری بود که بچه‌ها نوبتی می‌خوابیدند. و از همون شب‌هایی که بچه‌ها رو از کنار ما می‌بردند برای اعدام و ما شب‌ها با شنیدن رگبار و با شمردن تعداد تک‌تیرها می‌فهمیدیم که چه تعداد اون شب اعدام شدند.

من از خانواده مجاهدین هستم. کلاً هفت تن از اعضای خانواده من که همشون از مجاهدین و از هواداران مجاهدین بودند و به دست سفاک خمینی اعدام شدند. دایی من سال ۶۰ زیر شکنجه اعدام شد، شهید شد که قبلش هم به مدت پنج سال در زندانهای شاه بود. اسمش علی خلبانی بود. پسر خاله من احمد محمدی که سال ۶۰ اعدام شد. غلامرضا محمدی، فرح آقایان، امیر آقایان که خواهر و برادر بودند. عبدالرسول ماجانی و زهرا ناظمی از کسانی بودند که در قتل‌عام سال ۶۷ اعدام شدند. من اول این نکته رو بگم که امیر آقایان و فرح آقایان خواهر و برادر بودند. فرح تو زندان اوین بود، امیر و زهرا ناظمی در زندان سمنان بودند. یکی دیگه از اقوامم تو اون زندان بود که گفت ۳۷، ۴۰ نفر اون زمان تو زندان سمنان بودند که از این ۴۰ نفر ۳۷ نفر رو اعدام کردند. از جمله زهرا ناظمی که پنج سال حکم داشت و امیر آقایان که سه سال حکم داشت. از ۴۰ نفر ۳۷ نفر رو اعدام کردند و سه نفر موندن که اون سه نفر هم تو نوبت بودن که به‌خاطر صحبت‌های منتظری اینا دیگه دست نگه‌داشتن. و این از روی شهادتی که اون فرد که الآن هنوز هم زنده است بهم داد و از اقوام نزدیک من بود، من این‌رو به شما اعلام می‌کنم.

یکی دیگه از مواردی که اتفاق افتاد، پدر این فرح و امیر بود که وقتی که بهش خبر اعدام این دو تا بچه رو دادند، اون بنده خدا هم همونجا سکته کرد و فوت کرد.

 در مورد قتل‌عام سال ۶۷ من یه خاطره خاصی دارم. من ۵ مرداد سال ۶۷ تو خونه بودم که اطلاعاتی‌ها ریختن خونه‌مون و بعد از بهم ریختن خونه منو با خودشون بردن. وقتی که اومدم سر کوچه دیدم یه مینی‌بوس آوردن همراه خودشون ولی یه لیستی تو دستشونه که لیست اسامی زندانی‌های آزاد شده بود. یه چشم‌بند دادن، منو رو سوار مینی‌بوس کردند و از اونجا محله به محله، آدرس به آدرس رفتن و بچه‌هایی که آزاد شده بودند قبلاً زندانی بودند. از خونه‌ها گرفتن و همراه با ما مینی‌بوس که پر شد ما رو شبانه بردن به زندان کمیته مشترک. از فردا ما رو بردن بازجویی، دوباره ضرب و شتم شکنجه و موارد دیگه هم اونجا اعمال بود. ما دو هفته اونجا بودیم. بعد از دو هفته ما رو بردن زندان اوین. من خب عملیات فروغ را می‌دانستم ولی از داخل زندان خبری نداشتم. وقتی که اومدیم ما رو بردن بند آسایشگاه که همش سلول‌های انفرادی بود. ما رو بردن اونجا یه دو روزی نگه‌داشتن، بعدش ما رو صدا کردن گفتن آماده شیم برای دادگاه. وقتی من اومدم بیرون دیدم تعداد خیلی زیادی از بچه‌ها تو صف‌اند تعجب کردم چون من سالهای قبل و دوره‌های قبل که رفته بودم دادگاها اینجوری دست جمعی کسی رو دادگاه نمی‌بردن چندین مورد بود پس همینطوری که پشت سر هم ایستاده بودیم با چشم‌بند تو راه من از خواهری که جلوی من بود پرسیدم چه خبره اینجا گفتش که دارن می‌برن دادگاه برای قتل‌عام گفتم چه جوریه؟ چی شده؟ گفت تو از کجا اومدی خبر نداری گفتم منو از خونه گرفتن آوردن بعد من سراغه خاله‌ام فرح آقایان رو گرفتم گفتم اون چطوره؟ خبر داری ازش؟ گفت، «اره اونا توی اتاق در بسته بودن ۳۵ نفر بودن که از بچه‌های مقاوم بودن که پاسداران مرتب می‌اومدن به اتاقشون ما رو مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند با چکمه و باتون و اینا و دقیقاً این بچه‌ها رو قبل از بردن همین بلا رو سرشون آوردن و همشون رو بردن. اینا جزو اولین گروهی بودند که از بند رفتند و همشون رو اعدام کردند». ما با هم رفتیم رسیدیم به یک سالنی که تعداد زیادی جمعیت اونجا هستن. یه طرف خواهرا، یه طرف برادرا. بعد این‌قدر جمعیت زیاد بود که دو سری سه سری جلوی هم می‌نشوندن ما رو. بعد دونه دونه می‌بردن دادگاه. می‌بردن بیرون، صف می‌کردند. بعد من که رفتم اینا پرونده منو که خوندن شروع کردن داد و هوار زدن هر کدومشون که این منافقه این چند بار دستگیر شده، رفته دوباره برگشته. خلاصه سر و صدا و منو آوردن بیرون و گذاشتن بردن از اون سالن به یه راهرو می‌خورد، انتهای راهرو پر سلول بود که سلول‌های قدیمی بود و هر کدوم از ما رو توی اون سلول‌ها بعد از دادگاه می‌ذاشتن. بعد من وقتی که توی سلول رو نگاه کردم دیدم که تعداد زیادی از بچه‌ها رو دیوار اسمشونو همراه با تاریخ و متنی شعری چیزی نوشته بودن و خداحافظی کرده بودن. این خیلی صحنه دردناکی بود. دیوار پر بود، معلوم بود آدم‌های زیادی اومدن تو این سلول و رفتن. بعد دیگه آخر شب دوباره منو برداشتن بردن آسایشگاه.

یه مورد دیگه هم می‌خواستم از خاطرات حمید خلاق‌دوست مرحوم در این مورد دادگاه بگم که برام تعریف کرده بود. می‌گفت روزی که اینا رو بردن دادگاه یه طرف مثلاً می‌گفتن اینا صف اعدامی‌ها، یه طرفم صف اونایی که باید برن بند. گفت «من وقتی رفتم دادگاه برگشتم، منو تو صف اعدامی‌ها نشوندن. بعد از یه مدت یکی از این پاسدارها اومد گفتش که اونایی که اونور نشستن، بیان این طرف. اونایی که اینور ننشستن برن اونور جابه‌جا کرد همه رو». گفت، «طوری شد که اون بچه‌ها رو بردن اعدام. بعد ما رو برگردوندن بند. بعد از اعدامها ناصریان ملعون اومد تو بند منو دید، دراومد گفت تو چرا زنده‌ای تو باید الآن اعدام شده باشی». می‌خواستم بگم که همچین اتفاقاتی هم تو این جریان دادگاه افتاده

بعد من وقتی که اومدم توی سلول تا چهار پنج ماه توی سلول بودم. یکی از خاطراتی که توی سلول من دارم این بود که اینا بچه‌های غیرمذهبی رو وقت اذان که می‌شد تک‌تک می‌بردن و بهشون شلاق می‌زدن. سهمیه داشتن اینا. و این خیلی خاطره تلخی بود برای من. چرا که وقتی نماز و عبادت ما همراه شده بود با شکنجه انسانهای دیگه.

من دو تا خاطره از بچه‌های زندانی دارم. یکیشون زهرا کیاییه که من سال ۶۱ زمانی که توی راهروهای شکنجه‌گاه اوین بودم، من اونو شبانه‌روز پشت در شکنجه نگه‌داشتن. توی یکی از اون شب‌ها یه دختری آوردن که دختر جوانی بود، ۱۷ ساله بود. پاهاش رو زده بودن، پاهاشو لت و پار کرده بودن. خیلی ناراحت بود. بعد این‌که آوردن من بهش گفتم پا تو بذار رو زانوی من بذار من برات بمالم. پاهاشو یه مقدار ماساژ دادم، آرومش کردم. بعد گفتش که من چیزی ندارم که موهامو ببندم. بعد من گفتم من یه روسری دارم، یک گل سر. می‌تونم بهت بدم. گل سر دادم بهش که موهاش ببنده. زهرا بعدش دوباره می‌گفت من بعدها که دیدمش گفت بعد از اون شب منو بردن خیلی شکنجه‌اش کرده بودن طوری که استخون پاش از کف پاش نمایان بود ما دوباره همدیگر رو تو بهداری دیدیم چون منم پاهام زخمی بود دو ماهی توی بهداری بودم اون رو می‌بردنش برای عمل بعد به من گفت بتول حواست باشه من اومدم سریع بیا منو هوشیار کن اینا می‌برن وقتی بیهوش می‌کنن میان از ما اعتراف بگیرن که چیزایی که نگفتیم بگیم و ما باید سریع هوشیار بشیم چون دفعه قبلش این کارا رو کرده بودن اینم از خاطرات بود که من سال ۶۳ این حکمش این مدت اعدام بود همش تحت فشار قرارش می‌دادن که مصاحبه کنه تا حکمش بشکنه اون تسلیم نشد ایستاد ایستاد بعد حکمش بعد از ۳ چهار سال از اعدام شد ۱۵ سال ولی بعداً در قتل‌عام سال ۶۷ اعدام شد

و یه مورد دیگه بود، از خواهرای پنج مهر سال ۶۰ که اسمش ناهید بود ناهید افشار این زمانی که دستگیر شده بود ۱۲ سالش بود می‌گفت من با دوتا دیگه از دوستام که ۱۴ ساله بودن دستگیر شدم این دو تا رو اعدام کردن اینو نگهش داشتن می‌بردنش می‌زدنش تعریف می‌کرد می‌گفت یه دفعه منو می‌زدن من برای این‌که دیگه نزنن گفتم قلبم درد می‌کنه که بازجو گفت قلبت کدوم وره گفتش که من اشتباهی گفتم سمت راست چونکه نمی‌دونستم قلب کدوم وره بعد بازجو گفت که من حالا همچین می‌زنمت تا قلبت درد بگیره بفهمی که کدوم وره این ناهیدو خیلی تحت فشار گذاشتن که ببره حتی ۹ ماه بردنش طبق گفته خودش ۹ ماه برده بودن تو خونه‌ٔ پاسداری نگه داشته بودن که روش کار کنند ولی باز برگشته بود توی بندم بندهای ۲۴۶ پایین این اتاق یکش بند بریده مزدورا و خائنین بود این طفلک رو همش به این نقطه نگه می‌داشتن که روش کار کنند اونو باصطلاح ببرونن ولی اون هر فرصتی پیدا می‌کرد سریع می‌اومد طرف ما اتاقهای ما بعد در اومد به من گفت بتول اینا هرچی قدر که به من فشار بیارن اخه برادر مسعود توی قلب منه من نمی‌تونم اونو از قلبم بیرون کنم به این حکم اعدام دادن اونم مثل زهرا مهدویان چند سال مقاومت کرد اونجا تو زندان داشت بزرگ می‌شد بعد بهش ۱۵ سال حکم دادن روزی که این حکم رو داده بودن اومده بود بچه‌ها اونقدر خوشحال بودن. جشن گرفته بودن که این بچه نجات پیدا کرد. ولی متأسفانه اونم در قتل‌عام سال ۶۷ اعدام شد. حرف زیاده

من یک مورد دیگه هم از بچه‌هایی که بیرون بودن گرفتم. یک دوستی داشتم که اونم از بچه‌های مجاهد بود توی زندان با ما دوست بود. اون تعریف کرد که توی بوشهر همون مرداد سال ۶۷ یکی از برادر رو که ازدواج کرده بود، بچه هم داشت. اینا احضار کرد اطلاعات که اون روز گفت: «من امروز آب و میوه، آب و لیمو می‌خوام بگیرم فردا می‌یام». بعد این فرداش که رفت دیگه برنگشت. اعدامش کردند و این‌که من خوشبختانه تونستم چند سال پیش با آقای جاوید رحمان، همراه با حمید خلاق دوست همسر مرحومم ملاقات داشتیم. منم از همه خاطرات و قتل‌عام گفتم و از خیانت گالیندوپل به این قتل‌عام توضیح دادم و اون خیلی احساس شرمندگی کرد. من سه صفحه نوشتم و همه اینا رو گفت بایگانی میشه به‌عنوان شاهد، ارائه دادم اینها رو.

حالا من اینو می‌گم که من در سال ۶۱ که رفتم گفتم: «بند ما هزار و دویست نفر بود و این سال ۶۷، پنج ماه بعدش که رفتم تو بند دیدم از اون همه جمعیت فقط ۸۰ نفر مونده بودند». تعدادی دیگه هم مونده بود. و بعد در اولین ملاقات مادرم با لباس سیاه همراه با برادرام اومد و گفتش که پنج نفر از اعضای خانواده ما در این قتل‌عام به‌شهادت رسیدند. و در آخر بگم که خوشبختانه خانواده من زمانی که احضار شدند برای گرفتن وسایل و این‌که می‌خواستند ازشون تعهدنامه بگیرن، برای این‌که مراسم نگیرن، خانواده من قبول نکردن، امضا نکردن. و خوشبختانه اومدن توی محل یک هفته تمام کوچه رو چراغونی کردن، گل‌بارون کردن و خونه ما مرکزی شد برای خانواده‌هایی که عزیزانشون از دست داده بودن و نمی‌تونستن مراسم بگیرم. گفتم در محله ما ۶۰ تا از بچه‌ها اعدام شدند. مادرم تعریف می‌کرد که همه می‌اومدن پیش ما عزاداری می‌کردن. مادر من می‌گفت من فریاد می‌زدم حسین زمانم، رسول؛ زینب اسیرم بتول. و بعدش بازجو منو صدا کرد. اعتراض کرد و گفت این مادر پدر ما رو در آورده. گفتم: بچه‌اش رو اعدام کردید، انتظار چی دارین ازش.

اکبر بندعلی- آلمان: راجع به اعدام‌های سال ۶۷ خمینی فتوا داده بود که همه زندانیان سر موضع بایستی اعدام بشن. در اون موقع ما گوهردشت بودیم از سال ۶۵ ناصریان یا مقیسه ملعون رئیس زندان بود. و من در سر برخوردهایی که در موضوع ورزش با بیرون داشتیم با زندان داشتیم بر سر مسائل مختلف پرسشنامه‌هایی که می‌دادند نظرمون رو راجع به حکومت و مجاهدین بیان کنیم. مثل روز واسه اینا روشن شده بود که همه ما سر موضعیم. واسه ناصریان که مجری فرمان قتل خمینی در زندانها بود، از تو گوهردشت باید همه مون اعدام شدیم و ناصریان می‌خواست اینو می‌خواست.

اواخر تیرماه بند اول، یک رو صدا کردم بردن به طرف بند جهاد. وقتیکه یکی از بچه‌ها از بند یک، بچه بودن که احتمالاً زندان‌بان فکر می‌کرد که اینا موضعشون ملایمتره. وقتیکه یکی از بچه‌ها پرسید از عباسی، حمید عباسی چرا ما رو بردید به اونجا؟ حمید عباسی گفت: شما رو می‌بریم اونجا که بقیه که اینجا هستن اعدامشون کنیم. روز پنجشنبه ۶ مرداد موقع بعد از آمار ۹ نفر از بچه‌ها رو بردن بیرون. بعد که برگشتن من با رضا زند صحبت کردم گفتم چی شد؟ رضا گفت که اتهام از ما پرسیدند، من اتهامم مجاهد گفتم. با اتهام مجاهد گفتن، باری از دوشم برداشته شد. خیلی خیلی راحت شدم. از مهران پرسیدم چی شد؟ مهران گفت: کتک اساسی خوردم. با مفتول زدن تو سرم. سرمو نگاه کن باد کرده. اما اتهام مجاهد گفتم. راضی‌ام از این‌که اتهام کتک رو خوردم و راضی‌ام از این‌که گفتم اتهام مجاهدیه.

روز پنجشنبه تلویزیون و از بند ما رو بردن، روزنامه‌ها رو قطع کردن، ملاقات ما رو قطع کردن. بیمارستان دارو خونه درمانگاه رو قطع کردن ارتباط ما رو با دنیای خارج قطع کردن و شایع کرده بودن که هیأت عفو تشکیل شده برای آزادی زندانیان. اعدام‌های سال ۶۷ در گوهردشت روز شنبه ۸ مرداد شروع شد. اولین روز اعدام در پشت سوله بند ما انجام شد. پشت سوله بچه‌ها صبح دیدند که یه دونه از لای پنجره سالن بند سه طبقه سوم دیدم که یه دونه فرعون داره حمل می‌شه به طرف سوله.

 با رضا زند ته بند نشسته بودیم داشتیم صحبت می‌کردیم، با توجه به این‌که افغانی‌ها دیگه تو سالن‌ها کار نمی‌کردن و پاسدارا همه پوتین پوشیده بودند، رضا گفت: اکبر اینا می‌خوان ما رو اعدام کنن. حالا که می‌خوان اعدام کنن بهتر که سرودخوان بریم اعدام بشیم. رضا شروع کرد به سرود خوندن یکی از سرودهای مجاهدین که در باز شد رضا رو و اون ۹ نفر رو صدا کردن بردن. صدا کردن بردن واسه اعدام اون روز بعدازظهر من از لای پنجره دیدیم که داوود لشکری شیرینی پخش می‌کنه بین زندان‌بانها، بین نگهبانها. و به خودمون گفتیم که بی‌شرف‌ها اعدام‌های ما رو به جشن سرور نشستند. در بند صحبت اعدام بود. بچه‌ها اعدام رو به سخره گرفته بودند.

با رضا شاهرخ رضایی که هم اتاق من بود، بچه تنکابن، صدای خیلی خوبی هم داشت. تو آخرین مراسم شعر کاروان بنان و خونده بود صحبت می‌کردیم. شاهرخ دو ماه داشت که حکمش تموم بشه، به من گفت: اکبر تو اعدام میشی من آزاد می‌شم، دو ماه دیگه می‌رم خونه‌تون. راجع به تو صحبت می‌کنیم. رضا شاهرخ رضایی اعدام شد.

 با حسین سبحانی صحبت می‌کرد. حسین گفت: اکبر دانش‌آموز بود که دستگیر شد حسین سبحانی گفت اکبر تو عمرت رو کردی پیر شدی. اگه منو صدا کردن برو به‌جای من اعدام شو. حسین سبحانی اعدام شد. با هادی جلالزاده صحبت می‌کردم. حاجی گفت: اکبر من می‌رم اعدام می‌شم. حکومت خمینی ارزش زندگی نداره من نمی‌خوام زنده بمونم.

با مهران صمدی دانشجو بود، دانشجوی دانشگاه انگلیس بود. بعد از انقلاب از انگلیس می‌یاد ایران. بعد هوادار مجاهدین میشه. قد کوچیکی داشت قد کوتاهی داشت با خنده می‌گفت من می‌رم تو چمدون قایم می‌شم. اگه گفتم مهران صمدی بگین مهران نداریم. یه شب موقع شام خوردن. داشتیم شام می‌خوردیم یه دفعه طاهر. با خوشحالی گفت: بچه‌ها من از خدا خواستم که موقع اعدام پاهام نلرزه فال گرفتم با حافظ دیدیم که چه فال خوبی اومد شروع کرد. شعر حافظ رو خوندن. طاهر اعدام شد.

ابراهیم مشهدی گردنش رو عمل کرده بودند، گردنش رو بسته بودند با بانداژ بود. ابراهیم مشهدی با خنده می‌گفت: بچه‌ها اگه منو دار بزنن سرم از تنم جدا می‌شه. ابراهیم اعدام شد.

یه روز اومدن تو بند محمد فرمانی رو صدا کردن. محمد فرمانی یه نفر ببخشید. یه روز اومدن تو بند یک نفر رو صدا کردن، گفتیم نیستش. قبلاً بردید. محمد فرمانی جلوی در بود دست محمد فرمانی رو گرفتن بردن. محمد رو بردن دادگاه برای اول اعدام نشد بعد برگردوندند به اتاق فرعی اونجا که وقتی از حجم بالای اعدامها باخبر شد، در زد به نگهبان گفت: من می‌خوام برم دوباره دادگاه. من هوادار مجاهدینم. می‌خوام حرفایی که اول زدم پس بگیرم. من هوادار مجاهدینم. محمد فرمانی اعدام شد.

 با توجه به اعدام بردن محمد فرمانی و حرفی که روزای اول از حمید عباسی نقل شده بود همه به این نتیجه رسیده بودیم که همه‌مون همه رو می‌خوان اعدام کنن. همه منتظر اعدام خودشون بودیم. و در اون توی. حتی تو اون موقع اکثر شب‌ها که اعدام صورت می‌گرفت حدود ساعت ۱۱ شب دو تا کامیون از گوهردشت می‌رفت بیرون. ما با خودمون گفتیم که اینا پیکر عزیز پاک عزیزان ما رو دارن می‌برن بیرون. یک شب یکی از این کامیونا اومد پایین بند ما که طبقه سوم بودیم پایین بند چون دنده عقب رفت زیر لامپ مهتابی جلوی آشپزخانه وایستاد من از طبقه سوم جنازه‌ها رو، این پیکرها رو تا بالای کامیون پر شده بود می‌دیدیم. به سکوت مطلق این پیکرها رو نگاه می‌کردیم و منتظر خودمون بودیم. همه منتظر بودیم که نوبتمون برسه. من تو اون شرایط شعر شاملو همیشه مد نظرم بود:
در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرونِ زمان
ایستاده‌ایم
با دشنه‌ی تلخی
در گُرده‌هایِمان.

هیچ‌کس
با هیچ‌کس
سخن نمی‌گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
در مردگانِ خویش
نظر می‌بندیم
با طرحِ خنده‌یی،
و نوبتِ خود را انتظار می‌کشیم
بی‌هیچ
خنده‌یی!

منو روز ۲۵ مرداد بردن دادگاه. تا اون روز تا ظهر اون روز هرچی رو بردن دادگاه محکوم به اعدام شد. از ظهر ۲۵ مرداد اعدامها در گوهردشت متوقف شد. و هر چند ناصریان خواهش کرده بود از هیأت مرگ که اینهایکه تا اینجا آورده‌ایم به کارشان رسیدگی بکنید هیأت قبول نکرد و ۲۵مرداد،

دادگاه واسه مجاهدین تو گوهردشت تموم شده بود که ۱۰ روز بعد واسه بچه‌های مارکسیست دادگاه شروع میشه.
 به امید سرنگونی حکومت کثیف و آخوندی، به امید روزی که تمامی جنایتکاران قوه قضاییه از اون موقع تا حالا به دادگاه کشونده بشن و به سزای اعمالشون برسن.

احمد ابراهیمی- انگلستان

رژیم سعی کرده بود که این قتل‌عام رو از چشم جهانیان و مردم ایران به دور نگه داره ولی با گذر زمان و این وقایعی که اتفاق افتاد و این تلاشی که مقاومت ایران کردن، ابعاد این باز و بازتر می‌شه. من فقط در اینجا می‌خواستم چون وقت کم هستش، من یکی می‌خواستم راجع به، تا اونجایی که خودم شاهد بودم، راجع به ابعاد این قتل‌عام بگم و این‌که این از قبل طراحی شده بود.

 ببینید من در اسفند ماه سال ۶۶ به زندان گوهردشت منتقل شدم از زندان قم. زندان ساحلی قم. در اونجا نه تنها ما که از زندان قم اومده بودیم از بچه‌های مشهد بودند، بچه‌هایی از کرمانشاه اومده بودند و اینها همش نشون دهنده اینه که این انتقال در زمانی صورت گرفته که می‌خواهند یه برنامه‌ای بریزند. در اواخر تیرماه بند ما که بند یک زندان گوهردشت بود، به بند مقابل بند جهاد بردن. در همون موقعی که ما رو به اون بند می‌بردن ما با اعتراض بسیار شدیدی مخالف این کار بودیم. چرا که اونجا بند عادی‌ها بود. و این انتقال خودش نشون دهنده طراحی و برنامه‌ریزی برای اعدامها بود. این انتقال در تیرماه صورت گرفت، در اواخر تیرماه. ولی اعدامها در پنجم مرداد توی اوین و هشتم مرداد توی گوهردشت صورت گرفت و این نشون میده که اینها برای این قتل‌عام طراحی کرده بودند.

 هم‌چنین وقتی که اونجا توی بند مقابل بند جهاد بودیم با اعتراض و اعتصاب غذا و هر وسیله‌ای که از دستمون بر می‌اومد اعتراض می‌کردیم. چرا که نمی‌خواستیم ما رو با زندانیان عادی تو یک جا بذارن. در اونجا یه پاسداری بود، یه سر پاسداری بود به نام فرج که این به من گفتش که دست از این کارهاتون بردارید، بد می‌بینید. من بهش گفتم که ما تجربه سال ۶۰ رو داریم، شما روزی ۲۰۰، ۳۰۰ تا اعدام می‌کردین. دیگه از اون بدتر چی می‌خواد باشه؟ که این سرپاسدار به من گفتش که روزهایی خواهید دید که به روزهای سال ۶۰ غبطه می‌خورید. و این اتفاقاً و این حرفا زمانی شد که هنوز عملیات فروغ جاویدان اتفاق نیفتاده بود. اینها تمام شواهد و گواه‌هایی هستند که نشون میده که این قتل‌عام از قبل تعیین شده بوده.

یک مورد دیگه‌ای که بود این بود که چون من قبلش در زندان قم بودم، هیچ‌یک از بچه‌های زندان قم زنده باقی نموند. من بعد از این‌که از زندان آزاد شدم در سال ۷۰، اولین چیزی که خیلی برام اهمیت داشت این بود که برم ببینم که بعد از قتل‌عام برای بچه‌ها تو زندان قم چه اتفاقی افتاده. و واقعاً وقتی که رفتم با خب، قم تقریباً یک شهرستان نسبتاً کوچکی هست نسبت به تهران و وقتی که پرس و جو کردم، هیچ یکی از اون بچه‌های زندان قم رو ندیدم. تا این‌که از طریق برادر یکی از بچه‌ها مطلع شدم که تمام بچه‌های قم توی قتل‌عام شهید شدند. و این رو من همیشه بارها گفتم که من خب بالاخره از زندان قم خبر داشتم و الآن دارم میگم که اینها شهید شدند. حالا اون شهرستانهایی که هیچ کسی ازشون باقی نمونده، هیچ نام و نشانی ازشون باقی نمونده و همینطوری که شما تو برنامه گفتین از قول پورمحمدی که ۳۰ هیأت برای شهرستانها بوده ببینید در اون شهرستانها چه گذشته.

من در اینجا اجازه می‌خوام، می‌دونم وقت تنگه، اسم این شهدای قم رو بیارم. چرا که نام اونها بایستی که همیشه برده بشه تا در تاریخ ثبت بشه. مهدی امشاسپند، ابوالحسن صادقی، حسین اربابی، جواد محسنی، حبیب گائینی، روح‌الله رمضانی، حسین صالحی، اکبر آشتیانی، رضا انوشه و و و و چندین نفر دیگه که من الآن اسمشون تو نظرم نیست ولی خواستم که تو این برنامه نام اونها آورده بشه.

شاهدان قتل عام زندانیان در برنامه ارتباط مستقیم- قسمت دوم برگرفته از سیمای آزادی

اشتراک کنیدتوئیتپیناشتراک کنیدبفرستبفرست

مطالب مرتبط

۶۰ اخطار آتشین به گران شدن قیمت بنزین؛ اگر گران کنید، مانند ۹۸ ایران تماماً آتش!

۶۰ اخطار آتشین به گران شدن قیمت بنزین؛ اگر گران کنید، مانند ۹۸ ایران تماماً آتش!

شهریور ۵, ۱۴۰۵
شرایط غیرانسانی زندانیان قیام در بند ۳۷ واحد ۳ قزلحصار

شرایط غیرانسانی زندانیان قیام در بند ۳۷ واحد ۳ قزلحصار

شهریور ۵, ۱۴۰۵
شاهدان قتل عام زندانیان در برنامه ارتباط مستقیم- قسمت اول

شاهدان قتل عام زندانیان در برنامه ارتباط مستقیم- قسمت اول

شهریور ۵, ۱۴۰۵
فعالیتهای جوانان شورشگر در حمایت از زندانیان سیاسی و کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام

فعالیتهای جوانان شورشگر در حمایت از زندانیان سیاسی و کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام

شهریور ۴, ۱۴۰۵

آخرین مطالب

شاهدان قتل عام زندانیان در برنامه ارتباط مستقیم- قسمت دوم

شاهدان قتل عام زندانیان در برنامه ارتباط مستقیم- قسمت دوم

شهریور ۵, ۱۴۰۵

قتل عام زندانیان سیاسی: راز گشوده؟ گزیده‌یی از سخنان شاهدان قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ در برنامه ارتباط...

۶۰ اخطار آتشین به گران شدن قیمت بنزین؛ اگر گران کنید، مانند ۹۸ ایران تماماً آتش!

۶۰ اخطار آتشین به گران شدن قیمت بنزین؛ اگر گران کنید، مانند ۹۸ ایران تماماً آتش!

شهریور ۵, ۱۴۰۵

۶۰ اخطار آتشین به گران شدن قیمت بنزین اگر گران کنید، مانند ۹۸ ایران تماماً آتش! «روزانه ۵ میلیون لیتر...

شرایط غیرانسانی زندانیان قیام در بند ۳۷ واحد ۳ قزلحصار

شرایط غیرانسانی زندانیان قیام در بند ۳۷ واحد ۳ قزلحصار

شهریور ۵, ۱۴۰۵

شرایط غیرانسانی زندانیان قیام در بند ۳۷ واحد ۳ قزلحصار تراکم بسیار بالا، نبود حداقل امکانات معیشتی و عدم رسیدگی‌های...

شاهدان قتل عام زندانیان در برنامه ارتباط مستقیم- قسمت اول

شاهدان قتل عام زندانیان در برنامه ارتباط مستقیم- قسمت اول

شهریور ۵, ۱۴۰۵

قتل عام زندانیان سیاسی: راز گشوده؟ گزیده‌یی از سخنان شاهدان قتل‌ عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ در برنامه ارتباط...

ما را دنبال کنید

درباره ایران افشاگر

سایت "ایران افشاگر" افشا کننده مزدوران و ماموران وابسته به وزارت بدنام اطلاعات آخوندی و طرح ها، توطئه ها و ترفندهای پشت پرده فاشیسم مذهبی حاکم بر میهنمان ایران است.

📧 تماس با ما

پیوندها

سایت مریم رجوی
سایت مجاهدین خلق ایران
سایت شورای ملی مقاومت
سایت همبستگی ملی
سایت کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت

Welcome Back!

Login to your account below

Forgotten Password?

Retrieve your password

Please enter your username or email address to reset your password.

Log In

Add New Playlist

نتیجه‌ای نبود
بازدید همه نتایج
  • پرونده
  • مروری بر جنگ روانی
  • صفحه ویژه
  • مزدوران را بشناسید
به نسخه موبایل بروید