حمید خلاق، یک پارچه عشق و شور و عاطفه بود – حسین فارسی

زنده یاد حمید خلاق دوست

زنده یاد حمید خلاق دوست

حمید خلاق، یک پارچه عشق و شور و عاطفه بود

داشتم از اتاق خارج میشدم تلفن زنگ زد. مکثی کردم و برگشتم. صدای محمود این بار خسته و گرفته بود. گفتم اتفاقی افتاده؟ مکثی کرد و گفت:

 «حمید هم رفت»

باورم نمی‌شد. بی‌اختیار حمید با همان چهره شاداب و خندان مقابلم ظاهر شد. تصاویری از چند دهه رزم و رنج و پایداری و خاطراتش مثل آتش در جانم پیچید. یاد روزی افتادم که پس از چند سال دوری در جریان جشن‌های ۲۶مهر در اشرف دیدمش. با پذیرش ریسک دستگیری و اعدام، از داخل کشور آمده بود و پیام اشرف را برای جوانان و شورشگران به‌داخل برد.

 چقدر شاد بود و می‌خندید.

۳۵سال پیش در بند ۵موسوم به آموزشگاه اوین با هم آشنا شدیم.

با وجودی که چند سال از دستگیری‌اش می‌گذشت هنوز آثار شکنجه و زخم‌های دوران بازجویی را در بدن داشت. به علت زخم شدید معده و محدودیتهای غذایی بسیار ضعیف و لاغر شده و در همان شرایط از طرفداران پروپاقرص اعتصاب و باز هم تحریم و اعتراض بیشتر در بند بود.

روزی نامش را صدا کردند و با لبخندی از میان‌مان گذشت. ساعتی بعد با بدنی آش و لاش و خونین وارد شد؛ باز هم می‌خندید. پاسداران اتهامش را پرسیده بودند و او که از نام «مجاهد» کوتاه نمی‌آمد با همان کلمه ممنوعه آتش به جان پاسدارن انداخت: «هوادار سازمان مجاهدین …»

هنوز باورم نمی‌شود. صحنه‌ها، تصاویر و خاطراتش مثل فیلمی در برابرم رژه می‌رود. الان او را با تکه کاغذی می‌بینم و سرودی که زیرلب زمزمه می‌کند. همیشه سرودهای جدید و ترانه‌هایی که بچه‌ها می‌ساختند را زود حفظ می‌کرد. با نام «مسعود» جان می‌گرفت و چه پر شور و با شکوه از خاطراتش می‌گفت. بسیار مهربان، صمیمی و پرعاطفه بود و از هیچ تلاشی برای کمک به سایر بچه‌ها دریغ و فروگذار نمی‌کرد.

یک پارچه عشق و شور و عاطفه را دوباره با همان لبخند زیبا دوباره می‌بینم. در همین چهره شاد و صمیمی گاه بی‌اختیار صورتش سرخ می‌شد و قطره‌ای داغ بر گونه‌اش می‌نشست. این نشان داغی بود که نمی‌توانست بپوشاند. بله! یک پارچه عشق و شور و عاطفه بود. هر زمان از شهیدان قتل عام می‌گفت اشک مجالش نمی‌داد.

 خودش، هستی و هویتش را مدیون همان خونها می‌دانست. همین رشته‌ها، پیوندها و احساس بدهکاری موجب شد که در خارجه همیشه مرزبندی قاطعی با مزدوران رژیم و اراذلی مانند ایرج مصداقی که با خون شهیدان تجارت و ارتزاق می‌کنند داشته باشد.

بی‌تاب و بی‌قرار بود. شنیده بودم برای دادگاه پاسدار جنایتکار حمید نوری متن مفصلی آماده کرده و برای آن روز بیقراری می‌کرد.

بله! یکی از شاکیان مهم این پرونده پر کشید. یار وفاداری که به یاران و سربه‌داران پیوست.

یادش به‌خیر!

 قاصد اشرف؛  سالها سرموضع شرف و پایداری زیست و تا آخرین نفس بر عهد و پیمانش استوار بود.

او هنوز با ما و هر روز همراهمان است.

در دادگاه نوری هم با هم شعله می‌شویم و با هم بر دشمن می‌غریم.

فقدان دریغ انگیز او را به  همسر و همسنگرش، خواهرم بتول ماجانی و فرزندانش و همچنین به همه دوستان و یاران اشرف نشان تسلیت میگویم.

حسین فارسی ـ ۱۶اردیبهشت ۱۴۰۰

خروج از نسخه موبایل