حماسه فروغ جاویدان از نگاه روایت (۱) – خطاب به خدا، خلق و تاریخ

حماسه فروغ جاویدان از نگاه روایت (۱) - خطاب به خدا، خلق و تاریخ

مسعود رجوی در نشست توجیهی عملیات فروغ جاویدان

لحظه‌ ، لحظهٴ حساسی بود. مجاهدین می‌توانستند به آن پشت کنند و بگویند که ما کارمان را کردیم و شرایط دیگر به بن‌بست رسیده است. آنگاه این را می‌گفتند و می‌خفتند و در وادی عافیت‌جویی لعنت خلق و تاریخ را به خود می‌خریدند. اما راه دیگری نیز بود؛ راهی که تصمیم به انجام آن ریسک بزرگی می‌طلبید. برای انجام عملیاتی سراسری و بزرگ‌ ، ماه‌ها و سال‌ها آموزش‌ ، زمان، و مقدم بر آن، نیرو‌ ، سلاح و امکانات و پشتیبانی خارجی مورد نیاز بود. حال، سرنوشت می‌گوید‌ ، بیش از یک هفته وقت ندارید. یا می‌روید‌ ، ممکن است همه شهید بشوید‌ ، یا می‌مانید و خون از دماغ کسی نمی‌ریزد ولی مطرود و لعنت شده و سوخته و بی‌آبرو خواهیدبود. زمان‌ ، به اندازه یک پلک به هم زدن؛ به اندازه یک فرود رگرگه آذرخش؛ به اندازه عمر عطسه یک شعلهٴ کبریت‌ ، اندک است. تا راه‌ها باز است‌ ، تا آبها یخ نزده‌ ، تا لای در اندکی گشوده است‌ ، «باید رفت». این فرصت دیگر قابل تکرار نیست.
***
در سالن عمومی بزرگ اشرف جای سوزن انداختن نبود. چهره‌های جدید زیادی به مجاهدین اضافه شده بودند؛ آنها برای اولین بار به یک نشست سراسری می‌آمدند‌ ؛ به همین خاطر با دیدن آن همه جمعیت در یک‌جا، نمی‌توانستند از ابراز شگفتی خودداری کنند. اونیفورم همهٴ نفرات با توجه به گرمای فصل‌ ، خاکی بود. زنان مجاهد نیز‌ ، با روسری زرشکی به‌صورت یگانی در نشست شرکت کرده بودند. همه منتظر بودند تا نشست شروع شود.
انتظار دیری نپایید‌ ، ناگهان از یکی از درهای کوچک نزدیک سن سالن‌ ، مریم و مسعود رجوی با چهره‌یی متبسم‌ ، بشاش و صمیمی نمایان شده و در حالی که برای جمعیت دست تکان می‌دادند به چابکی بالای سن رفتند. در این هنگام ابراز احساسات جمعیت به اوج خود رسید. زنان و مردان مجاهد از روی صندلی‌های خود بلند شده بودند، و مانند خرمن زرین گندم‌ ، در نسیم ملایم تابستانی موج می‌زدند‌. همراه با کف‌زدنهای مستمر این شعارها را تکرار می‌شد:
«ایران رجوی- رجوی ایران».
«با مسعود‌ ، با مریم‌ ، همسنگر، هم‌پیمان، در راه آزادی، می‌جنگیم تا پایان».
مسعود پس از آن‌که موفق شد‌ ، توفان احساسات را فرو بنشاند‌ ، با سیمای برافروخته‌ ، چشمان نافذ و هوشیار‌ ، با شعله‌یی از شرف و صداقت در کلام‌ ، ناگهان خروشید:
«عملیات کبیر فروغ جاویدان!».
گویی بنزین روی آتش پاشیده باشند‌ ، یا انفجاری از امواج انسانی رخ داده باشد. هزاران دست بار دیگر به پرواز درآمدند و طنین بالهایشان سیل توفنده‌یی از صدا را به گوش سرازیر کرد.
جلال، هاج و واج، فقط به رهبران خود نگاه می‌کرد. به‌طور خاص‌ ، نگاهش روی پرچم کوچک ایران؛ (نصب شده بر بالای جیب چپ اونیفورم زیتونی کمرنگ مسعود) متمرکز شده بود. پرچم، مانند تکه‌یی از رنگین‌کمان‌ ، به‌طرز دلپذیری روی سینهٴ او می‌درخشید و جذابیتش را دو چندان می‌کرد.
فرماندهی کل ارتش آزادی‌بخش‌ ، با چوب اشاره‌یی در دست‌ ، پشت به ماکت بزرگ نقشهٴ ایران‌ ، در طول سن قدم می‌زد و گاه با نجوایی عارفانه و گاه با خروشی از ته دل و گاه با طمأنینه، و شمرده شمرده‌ ، جملاتی را بر زبان می‌راند؛ جملاتی که مجاهدین برای نخستین بار از زبان رهبری خود می‌شنیدند:
«… تصمیم گرفتن برای چنین عملیاتی‌ ، البته کار سهل و ساده‌یی نبود. زیرا که می‌باید تمام دار و ندار را در طبق اخلاص نهاد و به خلق قهرمان ایران تقدیم کرد. به‌خصوص که این تصمیم‌گیری‌ ، دارای بالاترین ریسک و خطر نیز هست و باید یک بار دیگر تمامی سازمان‌ ، آلترناتیو‌ ، ارتش آزادیبخش و همه چیز را مایه گذاشت. این تصمیم‌گیری برای خود من‌ ، تقریباً مشکل‌تر از تمامی تصمیم‌گیریها از زمان شاه به بعد بود. زیرا که می‌باید یک بار دیگر از همهٴ عزیزان‌ ، برادران‌ ، خواهران‌ ، سازمان‌ ، ارتش آزادیبخش دل بکنم تا خدا چه بخواهد…»
قطره‌یی اشک، درشت و سوزان، از نی نی‌های جلال جوشید و راه باریکی، در کوچهٴ گونهٴ راست او جست، بعد آرام و شفاف روی انگشتانش افتاد. برای لحظاتی سالن و تمامی جمعیت آنجا، در نگاهش محو شد و او چیز دیگری را به چشم نمی‌دید. دوست داشت جای خلوتی گیر بیاورد و گریهٴ بلند خود را، از چنبرهٴ بغض آزاد کند. آهسته به اطراف سرچرخاند. خواهران و برادران مجاهدش نیز چنین حالتی داشتند.
پشت سیمای آرام مریم‌ ، توفانی از احساسات ناگفته برپا بود. او دست گره‌کرده‌اش را ستون چهرهٴ خود کرده و به‌دقت به حرکات و سخنان مسعود‌ ، چشم دوخته بود. جمعیتِ عظیم آن‌چنان در سکوت سراپا گوش بود که گویی هیچ‌کس در زیر این سقف نیست. از روبه‌رو تنها اقیانوسی از فانوس چشم‌ها‌ ، فروزان‌ ، تمام باز و چارطاق، این لحظات ناب تاریخی را به نظاره نشسته بود. گوش‌ها تک‌تک واژه‌ها را می‌نیوشیدند و می‌نوشیدند.
چشمان مسعود بار دیگر به نقطه‌یی دور خیره شد و صدایش طنین خاصی به خود گرفت؛ از آن نوع که با دیدن آن مجاهدین الو می‌گیرند و از خود بی‌قرار می‌شوند:
«… شما‌ ، تک‌تک شما‌ ، چه آنهایی که قبل از سال 50و چه آنهایی که از زندانهای شاه با یکدیگر همرزم و هم سنگر بودیم‌ ، چه آنهایی که در زمان حکومت خمینی به سازمان پیوستید‌ ، چه آنهایی که امروز از این یا آن کشور آمده‌اید و چه آنهایی که در بین راه‌ ، در محورها و شهرهای مختلف به ما خواهند پیوست‌ ، آری‌ ، شمارا من به‌سادگی پیدا نکرده‌ام‌ ، تک‌تک شما را از پس هفت دریا خون و راهی چند ساله -که آن را با کفش و کلاه آهنین طی کردیم- از لابلای انبوه ابتلائات‌ ، نشیب و فرازهای سیاسی و انبوه بالا و پایینی‌های زمان‌ ، به مثابهٴ رشیدترین‌ ، قهرمانترین‌ ، جانان‌ترین‌ ، شکوفاترین و آگاه‌ترین فرزندان خلق ایران‌ ، پیدا کرده‌ام. اگر بهتر از شما و ارزشمندتر از شما می‌بود و اگر ستودنی‌تر از شما می‌بود‌ ، حتماً در جای دیگر تشکلش را می‌دیدیم. پس یک گنجینهٴ عظیم و تاریخی و بزرگ و در بعضی موارد چه بسا غیرقابل جانشین سازی‌ ، گرانتر از همهٴ مال التجاره‌های موجود در عالم‌ ، ذ‌یقیمت‌تر‌ ، زیباتر‌ ، تحسین‌برانگیزتر‌ ، این جا هست که من می‌بایستی در این تصمیم‌گیری یک بار دیگر از تک‌تک جواهرات بی‌همتای این گنجینه دل بکنم…»
مسعود‌ ، یک لحظه مکث کرد، چشمانش در اعماق سالن‌ ، در کشتزار زرین و انبوه رزم‌آوران و گلهای شقایق لابلای آن‌ ، گویی به‌دنبال کسی می‌گشت. نگاهش مشتاق‌ ، برافروخته و درخشان بود.
«… اگر که مجاهدین به خدا و به خلق و تاریخ و به سرنوشت تابان و شکوفان خلق قهرمان ایران‌ ، بعد از این همه رزم و رنج‌ ، بعد از این همه خون و فدا‌ ، پاسخ نگویند‌ ، چه کسی پاسخ خواهد گفت؟ بنابراین فقط یک جمله می‌گویم و می‌گذرم؛ نه خطاب به شما‌ ، خطاب به خدا و خطاب به خلق و تاریخ…»
در این هنگام سرش را رو به آسمان گرفت و هر دو دستش را به نشانهٴ نیایش بالا نگهداشت، بعد ادامه داد:
«بار خدایا! شاهد باش‌ ، شاهد باش که تمامی سرمایه‌مان را که محصول ربع قرن رزم و رنج مستمر هست‌ ، تقدیم تو و خلقت کردیم. انک انت السمیع و العلیم».چشمها به اشک نشستند و خون داغ با سرعت بیشتری در شقیقه‌ها به جریان افتاد. سکوت‌ ، خود گویاترین سخن بود. تا به‌حال مجاهدین، رهبری خود را در مقاطع مختلف، برانگیخته و توفانی دیده بودند؛ مانند آن روز که در گردهمایی ورزشگاه امجدیه در تهران – رو در روی چماقداران و اوباش آخوند انگیخته- خروش برداشت: «وای به روزی که تصمیم بگیریم جواب مشت را با مشت و گلوله را با گلوله بدهیم» اما این یکی‌ ، جور دیگریست‌ ، گویی مسعود داشت با تک‌تک یارانش برای همیشه وداع می‌کرد؛ گویی بازگشتی در کار نبود؛ گویی می‌دانست که ممکن است‌ ، تمام جگرگوشگانش را در این سفر از دست دهد. با این حال ضرورتی بزرگ او را به این کار وا می‌داشت.
لحظه‌ ، لحظهٴ حساسی بود. مجاهدین می‌توانستند به آن پشت کنند و بگویند که ما کارمان را کردیم و شرایط دیگر به بن‌بست رسیده است. آنگاه این را می‌گفتند و می‌خفتند و در وادی عافیت‌جویی لعنت خلق و تاریخ را به خود می‌خریدند. اما راه دیگری نیز بود؛ راهی که تصمیم به انجام آن ریسک بزرگی می‌طلبید. برای انجام عملیاتی سراسری و بزرگ‌ ، ماه‌ها و سال‌ها آموزش‌ ، زمان، و مقدم بر آن، نیرو‌ ، سلاح و امکانات و پشتیبانی خارجی مورد نیاز بود. حال، سرنوشت می‌گوید‌ ، بیش از یک هفته وقت ندارید. یا می‌روید‌ ، ممکن است همه شهید بشوید‌ ، یا می‌مانید و خون از دماغ کسی نمی‌ریزد ولی مطرود و لعنت شده و سوخته و بی‌آبرو خواهیدبود. زمان‌ ، به اندازه یک پلک به هم زدن؛ به اندازه یک فرود رگرگه آذرخش؛ به اندازه عمر عطسه یک شعلهٴ کبریت‌ ، اندک است. تا راه‌ها باز است‌ ، تا آبها یخ نزده‌ ، تا لای در اندکی گشوده است‌ ، «باید رفت». این فرصت دیگر قابل تکرار نیست. تا دیروز خمینی حاضر بود برای جنگ با عراق تا آخرین نفر‌ ، و تا آخرین خشت خانه‌ها را در تهران به تنور جنگ بریزد اما امروز چیز دیگری می‌گوید‌ ، آتش بس‌ ، تند‌ ، سریع و به هر قیمت؛ چرا که به چشم خود همین چند روز پیش ارتشی ظفرمند را دیده که به‌سادگی شهر مهران را فتح کرده و دارد به سوی تهران می‌آید.
***
فرماندهی کل ارتش آزادیبخش با آن‌که به این ضرورت بیش از هر کس دیگری واقف بود‌ ، با این وجود بنا‌ به سنت همیشهٴ خود‌ ، تابع تصمیم جمع بود. از این رو پرسید:
«… حالا برای ثبت در سینهٴ تاریخ و شرکت در یک چنین تصمیم‌گیری بزرگ و بنیادی؛ عاری از احساسات- اگر‌چه انقلابی را نمی‌شود از عواطفش جدا کرد- ولی با حسابگری نظامی و سیاسی محض و با آرامش‌ ، هر کسی که می‌گوید درست است که برویم و درست نیست که تأخیر کنیم و هر کس که می‌گوید رفتن به این عملیات‌ ، هر نتیجه‌یی که داشته باشد‌ ، به هر حال کیفا بهتر از نرفتن است‌ ، دست بلند کند. هر کس که می‌گوید باید که برویم و اگر نرویم‌ ، خیلی بدتر است و از ما بایسته و شایسته همین است که برویم‌ ، دست بلند کند‌ ، ببینم. می‌خواهم این لحظه ثبت شود…»
جمعیت دست بلند کردند. برخی‌ها دو دست خود را بلند کرده بودند و اگر کسی آن لحظه به پشت سر خود برمی‌گشت‌ ، می‌دید‌ ، جنگلی از دست‌های افراشته، چشمان مشتاق و ابروهای مصمم‌ ، به آفرینش این لحظهٴ تاریخی نشسته‌اند. مریم نیز در کنار مسعود‌ ، هر دو دست خود را بلند کرده بود. مسعود با هر دو دست برافراشته‌ ، گفت:
«دستهایتان را بالا نگهدارید… آیا بر تصمیم خود استوارید؟»
رعدی پرطنین و سهمگین از صدا ناگهان در سالن پیچید:
– بله…
مسعود:
«نتیجه عملیات البته فراتر از همهٴ محاسبات معمول‌ ، به اراده و مشیت خدا برمی‌گردد‌ ، اما تا آنجایی که به ارتش آزادیبخش ملی ایران و به مجاهدین خلق ایران برمی‌گردد‌ ، پیشاپیش نتیجه را – هر چه که باشد- به تک‌تک شما و به خلق قهرمان ایران تبریک می‌گویم».
دستهای ترانه خوان دوباره به پرواز درآمدند، و سالن پر از هلهله شادی شد. یک تولد تاریخی اتفاق افتاده بود. از این لحظه به بعد همهٴ توجهات به ساعت حرکت و انجام آخرین آماده‌سازیها معطوف بود.
جلال از میان شاخه‌های درهم و فشرده جنگل، راهی به بیرون باز کرد. خود را به زیر آسمان ستاره کوب و خنکای شامگاهی تابستان رساند. ناگهان دستی نرم – مانند کبوتری- آرام روی شانه‌اش نشست. شتابزده، سر چرخاند، یک جفت چشم آسمانی شفاف و یک ردیف دندانهای متبسمِ سپید‌ ، چشمان او را پر کرد. پیش از آن‌که به خود بیاید‌ ، بوسه‌یی گرم، گونه‌هایش را نواخت.
– شما؟ لطفاً شما کی هستین؟
– ای بابا من را نمی‌شناسی؟ تو نبودی که آن شب با یک دسته از مجاهدین در عملیات… و وسط تیر و تیرکشی، تو جان خودت را به خطر انداختی که من را نجات دهی. من تیر خورده بودم. تو به جای ادامه نبرد و تعیین‌تکلیف صحنه‌ ، زخم من را – که در آن لحظه دشمن تو بودم- پانسمان کردی…
– آه! پرویز!… تو هستی‌ ، چقدر چاق و چله شده‌یی!، تو در این‌جا چه‌کار می‌کنی؟
– من در این‌جا چه‌کار می‌کنم؟!… مگر جای دیگری به جز این‌جا داشتم که بروم. تو شاید خودت نفهمیدی آن شب چه‌کار کردی‌ ، ولی من از روی همان برخورد ساده، پی به ماهیت انسانی مجاهدین بردم، و از آن شب به بعد عاشقِ آنها شدم‌ ، بالاخره یک جوری باید ادای دین می‌کردم و چه روزی بهتر از امروز…
جلال با پهنای دست محکم و دوستانه به پشت او زد و با صدای قاطع گفت:
– می‌بینم که برای خودت رزمنده‌یی درست و حسابی شده‌یی‌ ، این اونیفورم چقدر به تو می‌آید. راستی زخمت خوب شده است؟
– با این همه رسیدگی مگر می‌تواند خوب نشود…
لحظاتی دست روی پیشانی‌اش گذاشت و با اشتیاق به چشمان جلال خیره شد… و سپس با لحنی مشتاق و محکم گفت:
ـ داریم به ایران می‌رویم … می‌فهمی؟ ایران!

اذعان رئیس جمهور ورشکسته ولایت فقیه
به رهبر شدن یک‌شبه خامنه ای در وحشت‌از تهاجم ارتش آزادی

آخوند حسن روحانی:
دشمنان خوابهای آشفته‌ای برای مرگ خمینی پیش‌بینی کرده‌بودند
خبرگان در همان روز ۱۴خرداد۶۸ در سریعترین‌زمان جانشین تعیین کرد

سیدعلی خامنه ای در مجلس خبرگان رژیم ۱۴خرداد۱۳۶۸:
«واقعا باید خون گریست! در جامعه اسلامی که حتی احتمال اینکه کسی مثل بنده در آن [برای رهبرشدن] مطرح بشود…. مسئله اصلا اشکال فنی دارد! اشکال اساسی دارد! من  قبلا هم خدمت آقای هاشمی گفته‌ام»

همه میدانند که خامنه ای در هنگام مرگ خمینی، یک آخوند درجه۳ بیشتر محسوب نمی‌شد، اما به ضرب و زور رفسنجانی رنگ آمیزی شد و بر کرسی مرجعیت و رهبری و ولایت نشست. چراکه آخوندهای پس مانده از خمینی، چنانکه خودشان بعدها اعتراف کردند، از ترس تهاجم ارتش مجاهدین و ارتش آزادیبخش برخود می لرزیده‌اند و از همین رو، این روضه‌خوان درجه۳ را یک‌شبه به‌عنوان ولی فقیه موقت، درخمره خبرگان رنگ آمیزی و ولی فقیه اعلام کردند. حقیقتی که مقاومت ایران از همان روز بارها و بارها آنرا خاطر نشان کرده بود.
اکنون آخوند شیاد حسن روحانی، رئیس‌جمهور فاشیسم مذهبی ولایت‌فقیه به‌همین ترس و وحشت، البته در قالب کرنشی مهوع برای خامنه ای که او را بین دوتیغه قیچی قالیباف و رئیسی گذاشته‌ است، اذعان می کند:

آخوندشیاد حسن روحانی، رئیس‌جمهور فاشیسم مذهبی ولایت‌فقیه درتلویزیون حکومتی شبکه خبر ۱۱خرداد۹۹:

«یاد می کنیم آن تصمیم بسیار مهم مجلس خبرگان را در همان روز ۱۴خرداد، که در سریعترین زمان ممکن با اشارات و رهنمودهای [خمینی] توانست مجلس خبرگان تصمیم بگیرد و خلف صالح و جانشین به حقی را برای [خمینی] تعیین بکند و ما تقریبا در کمتر از ۲۴ ساعت، یعنی از [مرگ خمینی] که ساعت ده و بیست دقیقه شب رخ داد، شب چهاردهم تا عصر و غروب روز چهاردهم قبل از اذان مغرب که رهبری [خامنه ای] در مجلس خبرگان مشخص شد، حتی این فاصله به ۲۴ ساعت نرسید و آن همه خواب آشفته‌ای که دشمنان ما برای [مرگ خمینی] پیش بینی کرده بودند و فکر می کردند که در کشور بعد از [مرگ خمینی] نه امنیتی خواهد بود، نه وحدتی خواهد بود و نه مجلس خبرگان رهبری قادر خواهد بود تا هفته ها حتی. اینها پیش بینی می‌کردند که قادر نیستند رهبری را تعیین کنند… در همان روز ۱۴خرداد رهبر نظام مشخص شد و حمدالله زیر سایه همین رهبری فرهیخته می‌بینیم در برابر انواع توطئه ها ملت ما و کشور ما حفاظت و حراست شده…»

سیدعلی خامنه ای درمیانه «خم رنگرزی» مجلس خبرگان ارتجاع ۱۴خرداد۱۳۶۸:

«واقعا باید خون گریست! در جامعه اسلامی که حتی احتمال اینکه کسی مثل بنده در آن [برای رهبرشدن] مطرح بشود…. حالا اینرا که من نمی خواهم در باره آن صحبت کنیم.
مسئله اصلا اشکال فنی دارد! اشکال اساسی دارد! من  قبلا هم خدمت آقای هاشمی گفته‌ام، در یکی دو هفته قبل از این که همین قضیه مطرح بود و ایشان فرمودند، من جدا به ایشان گفتم من قاطعا چنین چیزی را قبول نخواهم کرد! حالا غیر از اینکه خود من حقیقتا لایق این مقام نیستم و این را بنده می دانم، شاید آقایان هم می دانید. اصلا از لحاظ فنی این قضیه اشکال پیدا می‌کند، رهبری، رهبری صوری خواهد بود! نه رهبری واقعی. خوب من نه از لحاظ قانون اساسی و نه ازلحاظ شرعی، برای بسیاری از آقایان، حرفم حجیت حرف رهبر را ندارد. این چه رهبری خواهد بود؟!… قانون اساسی که خوب، می‌گوید [رهبر باید] مرجع [باشد]، حالا یا مرجع فعلی. آنکه حالا هیچ! از لحاظ شرعی هم، حجیت قول رهبر در صورتی است که آن کسی که می‌خواهد به حرف او عمل کند، او را فقیه و صاحب‌نظر در امور دین بداند. خوب الان در همین جلسه چند نفر از آقایان آمدند صحبت کردند و تصریح کردند که بنده صاحب‌نظر نیستم! این چطور [می‌شود]؟ همین آقای آذری که اسم بنده را در این جلسه اول بار آوردند، بنده اگر حکم کنم، ایشان قبول خواهند کرد؟ قطعا قبول نمی کنند!…»

 

 

آخوندجنایتکار احمد جنتی رئیس مجلس خبرگان ارتجاع، درتلویزیون حکومتی شبکه خبر ۱۴ خرداد۹۹:

«من یادم هست، همان شب‌هایی که شب [مرگ خمینی] بود ما در دفتر ایشان در جماران نشسته بودیم، دوستان دراین صحبت بودند که خوب حالا اتفاقی ممکن است بیفتد و اینها، ما زودتر مرزها را ببندیم، دشمن حمله می‌کند از مرزها وارد می‌شوند، اشغال می‌کنند مملکت را و زودتر باید به فکر مرزها باشیم و این فکر به ذهن همه کس می آمد… جلسه خبرگان تشکیل شد جلسه خبرگان هم خوب مسأله این بود که خب چکار کنیم حالا؟ بالاخره جای ایشان چی باشد؟ یک نظری بود که نظر خوبی هم نبود و ما هم مخالفت می‌کردیم و خیلی افراد دیگر هم مخالفت می‌کردند، این‌که شورایی‌اش بکنیم می‌گفتند ما کسی را که بتوانیم جای [خمینی] بنشانیم نداریم، وقتی نداریم، یک نفر که بتواند جایگزین باشد [نیست] ناچار چند نفر را باید پیدا کنیم، یک شورایی باشد و حکومت شورایی باشد. جای [خمینی] را یک شورا پر کند! این یک نظر بود! که با این نظر مخالفت شد. خیلی از کسانی هم که باآن مخالفت می‌کردند ناراحت نبودند فقط من بودم که یک صحبتی هم آنجا کردم، گفتم نمی‌شود دیگر شورا نمی‌تواند جای [خمینی] را پر کند. [حالا] فرد، چه کسی؟ [این فرد[ چه کسی می‌خواهد باشد؟ اون یک نفری که می‌خواهد جای [خمینی] را بگیرد؟ … بالاخره [خامنه ای] مطرح شد خدا رحمتش کند آقای هاشمی هم یک جمله از [خمینی] نقل کرد که آن کار را حل کرد، مشکل را حل کرد که نظر [خمینی] هم همین بود که بعد از خود ایشان، [خامنه‌ای] می‌تواند جای ایشان باشد، می‌تواند همچین ادعایی را بکند! همین [جمله رفسنجانی] کار خودش را کرد و بعضی‌ها در عین این‌که تردید داشتند ولی چون بیان [خمینی] مطرح شد، دیگر جرأت نمی‌کردند که در مقابل حرف [خمینی] حرفی بزنند. به‌هرحال کس دیگری را هم نداشتند که صرف‌نظر از صحبت [خمینی] [اگر خامنه ای] نباشد چه کسی می‌خواهد باشد؟ حتی [خود خامنه ای] هم آن صحبتهایی که آنجا کردند که بعداً بعضی دشمن ها سو استفاده کردند، خودشان هم آمادگی برای این کار نداشتند یعنی این جایگاه را جوری می‌دانستند که می‌گفتند من نمی‌توانم جای [خمینی] را پر کنم و همان جمله را که من نمی‌خواهم آن جمله ایشان را تکرار بکنم آن جمله را فرمودند… بالاخره در ظرف یکی دو روز مرزها حفظ شد، محفوظ ماند، دشمن هم به مرزها تجاوز نکرد، مملکت هم آرام شد، مملکت طوری نبود حالا، با این مخالفینی که ما داریم، [مجاهدین خلقی] که ما داریم، افراد دیگری، ایادی دشمن، اینها مملکت را آشوب کنند و مردم بریزند توی خیابان‌ها و مغازه‌ها را غارت بکنند و قتل و غارت بشود و دشمنی کار خودش را بکند…»

 

خروج از نسخه موبایل