در یک نمایش خیمهشببازی، عروسک ممکن است تاج بر سر نداشته باشد و کراوات بر گردن زده باشد، خوشرقصی کند، فرمان بدهد، حرفها بزند و خود را صاحب صحنه بداند، اما حرکتش به دست کسی است که پشت پرده ایستاده و نخها را میکشد.
این تمثیلی است از آنچه که در ادامه خواهم نوشت…!
اخیراً بنیاد فریدریش ناومان در آلمان خبر از اعطای «جایزه آزادی ۲۰۲۶» به نام مردم ایران به رضا پهلوی، بچه دیکتاتور سرنگونشده در سال ۱۳۵۷، در مراسم ۷ نوامبر امسال در کلیسای پاول فرانکفورت داده است و همچنین ژرژ-لوئی بوشه، رئیس جنبش اصلاحطلبان (MR)، میخواهد از بچه شاه برای سخنرانی در مجلس نمایندگان بلژیک دعوت کند. طبق گزارشات ۱۴ اکتبر بلگا (خبرگزاری دولتی بلژیک)، این ابتکار که در کنفرانس رؤسا مورد بحث قرار گرفت، و وزارت خارجه بلژیک بعنوان دیدار رسمی تایید نکرد.
این موضوع البته که فریاد اعتراض ایرانیان بیدار را برانگیخت و نیز بیش از ۷۰ شخصیت آلمانی را به نشان دادن واکنش و نوشتن نامه سرگشاده خطاب به رئیس حزب دموکرات آزاد آلمان (FDP) و رئیس بنیاد فریدریش ناومان برای آزادی واداشت. همچنین روزنامه میدل ایست آنلاین ـ عربی به تاریخ ۱۸ مهر ۱۴۰۵ در مقالهای افشاگرانه ابعاد دیگری از این تصمیم را برملا میکند. اما در رأس همه اینها باید به پیام رهبر مقاومت آقای مسعود رجوی، توجه خاص مبذول داشت؛ آنجا که تمامی حرف را با این جملات موجز بیان میکند:
«…فاشیسم سلطنتی همچون فاشیسم دینی جایزه بردار نیست!
این چلبیسازی شرمآور اهانت به انقلاب ضدسلطنتی مردم ایران برای استقلال و آزادی،
یک اقدام استعماری و لگدمال کردن خون پرچمداران و شهیدان آزادی در یکصد سال سلطنت و ولایت در ایران است.
برندهی اول این جایزه نه بچه شاه، بلکه بچه خامنهای است که بیش از همه از تفرقهاندازی سود میبرد.»
آخر نمیتوان نام افتخارآفرین را بر کسی گذاشت که تازه از راه رسیده و میخواهد از خوان مبارزه، فداکاری، رنج و خون برای آزادی و رهایی مردم ایران از چنگال استبداد مذهبی، برای به قدرت رسیدن خودش کلاهی بدوزد.
نمیتوان هر مدعی تازه به دوران رسیدهای را به زور و ضرب به خورد مردم داد، آن هم در عصر آگاهی در قرن بیست و یکم.
نمیتوان با چنین دعوتها و جایزهدادنهایی، جایگاه معتبر و برجستهای برای وارث یک دیکتاتوری ساقطشده فراهم کرد.
نمیتوان و نباید در حالیکه جای شکنجه و شلاقهای ساواک شاه هنوز بر پیکر مبارزینی همچون عزیز همه مجاهدین، عزیز رضایی، باقی است، با این بازی رندانه، باز هم در مسیر سرنگونی رژیم آخوندی تفرقه افکند و مانعتراشی کرد.
نمیتوان با این خیمهشببازیهای مشمئزکننده و سخیف، اراده و آگاهی یک خلق را که برای رهایی از ستم اراده کرده است، به تمسخر گرفت!
دنیای نبرد و پرداخت قیمت برای رهایی یک میهن از ظلم استبداد دینی و دیکتاتوری، حتماً که حساب و کتابی دارد!
یعنی مسئله، اهدای یک جایزه و یا دعوت از باقیمانده سلطنت موروثی شاه نیست، بلکه مسئله، مبنای ادعای نمایندگی از مردم ایران و تناسب آن با معیارهای آزادی و دموکراسی است.
مسئله این است که آیا شاهپسری که هنوز که هنوز است به کارنامه سیاه خانواده و پدر و پدربزرگ دیکتاتورش افتخار میکند و شعبانبیمخها را در سراسر اروپا و آمریکا با فحاشیها، تهدیدات و لتوپار کردن مخالفینش آتشبهاختیار گذاشته، شایسته دریافت جایزه دهانپرکن «جایزه آزادی ۲۰۲۶ مردم ایران» (حتی به صورت «امانی») یا دعوت به فلان مجلس است تا اندر باب آزادی وطن سخن راند؟!
راستی، کارنامهای که باعث شده او سزاوار دریافت این جایزه باشد چیست و کجاست؟ به ما نشانش دهید!
گذری کوتاه بر کارنامه شاهپسر
بچه شاه سرنگونشده به دست انقلاب مردم ایران، کیست؟
در این نوشته البته مقصود این نیست که بخواهیم او را بهطور کامل و جامع معرفی کنیم؛ خیر. بلکه تنها به برخی از عملکردهای او اشارهای گذرا خواهیم کرد:
شاهپسر کسی است که با پولهایی که پدر و پدربزرگش از ایران به غارت بردند (که صحبت از ۲۱ میلیارد دلار تا ۳۶ میلیارد دلار میشود)، سالهای سال در آنور آبها در رفاه و عشرت زیسته است و ذرهای از غم و درد مردم محروم ایران در مخیلهاش نیز نخواهد گنجید.
تو کز رنج این خاک بیگانه ای / چه دانی که غمگین این خانه ای؟
او کسی است که بنا به گفته خودش، از ربع قرن پیش یعنی از بهمن ۱۳۷۹ (ژانویه ۲۰۰۱)، با نمایندگانی از داخل رژیم آخوندی و بسیج جنایتکار آن در ارتباط بوده است.
او کسی است که در پاسخ به چندین سؤال، نه تنها حتی انتقادی به سابقه خانوادگی و اعمال دیکتاتورمآبانه پدر و پدربزرگش نکرد، بلکه به آنها افتخار هم کرد!
او کسی است که «از صمیم قلب» از شعار فاشیستی «جاوید شاه» سپاسگزاری نموده و طلبکار هم شده است که باید کاری کنیم «آن روزی که صندوق رأی در تهران برقرار شد، تبدیل به رأی بشود نه یک شعار»!
او کسی است که ادعا میکند پنجاه هزار نفر از عناصر امنیتی و اطلاعاتی رژیم به او اعلام پیوستگی کردهاند، اما در صحنه عمل خبر از آنها نیست!
او کسی است که در مورد جنگ به «هممیهنان» میگوید که میداند خبر آتشبس، بسیاری از آنها را «دلسرد» و «ناامید» کرده است! او برای به قدرت رسیدن، بر طبل ادامه جنگ کوفته و میکوبد و زیر سایه این کثافتکاریها، رژیم آخوندی موفق شده هر مخالف و انقلابی شورشگری را به اسم ستون پنجم صهیونیسم و امپریالیسم بکشد و نابود کند، اموالشان را مصادره و غارت کند و سطح اختناق را با گسترش صدمتر به صدمتر تیمها و دستجات پاسدار و بسیجی در خیابانها به اوج بیسابقهای برساند.
او کسی است که قبل از آتشبس در جنگ اخیر، دست به دامان ارتش تحتامر ولایتفقیه شد تا به «میدان» بیایند و «ایران را نجات دهند»!
او کسی است که گفته است: «من تکیهام روی همین نیروهای انتظامی، روی همین سپاهیها و روی همین پاسداران است.»
او کسی است که جابهجا در پروژههای مختلف پول پارو کرده و از داخل همین رژیم آخوندی به او مددرسانی شده است. آذری جهرمی، وزیر ارتباطات دولت روحانی، در تاریخ ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ در برنامه تلویزیون رژیم به این کمکرسانی اعتراف کرد و گفت، «شنیده است به کمپین پهلوی از داخل رژیم پول سنگینی داده شده است».
شاهپسر کسی است که تا بوده میگفته راه مبارزه «نافرمانی مدنی» است و تا بوده بر طبل «خشونتپرهیزی» کوبیده است، چرا که نمیخواسته چرخه انتقام به راه بیفتد.
او کسی بوده که هرگونه خشونت علیه سپاه و بسیج رژیم آخوندی را خط سرخ معرفی کرد؛ اما امروز بعد از اینکه دید نه نتیجه جنگ خارجی به قدرت رسیدن او انجامید و نه از خشونتپرهیزی برایش آبی گرم شد، به ناگهان خوابنما شده که باید مردم ایران را مسلح کرد! اما هیچ توضیحی نمیدهد که چطور شد از جاده نافرمانی مدنی با یک فرمان به جاده جنگ خارجی و سپس با فرمانی دیگر به جاده تسلیح مردم ایران رسید! او تنها به این بسنده میکند که وقتی کشتههای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ را دیده، به این نتیجه رسیده که رژیم قادر است دهها هزار و شاید میلیونها نفر را برای بقای خودش بکشد!
انگار که این شاهپسر از همانموقع که پایش را از خاک ایران بیرون گذاشته تا قیام دیماه سال گذشته، در خواب ناز بوده و یکهو از خواب پریده و دیده است: «ای وای بر من که رژیم ملاها هزاران نفر را کشته است!»
انگار که او اساساً هیچ نشانهای از اینکه رژیم برای بقای خودش تا کجا مرتکب جنایات، قتلعام و سرکوب در طول نزدیک به ۵ دهه عمر ننگینش شده است، نه دیده و نه شنیده است! و و و…
سخن آخر
بعضیها در این میان میخواهند این باور را ترویج داده و به کرسی بنشانند که اگر صحبت از آزادی میکنیم، پس کلیه نیروها و شخصیتها را شامل میشود. اما این مهم را نمیگویند که مردم ایران یکبار و برای همیشه نظام وابسته سلطنتی را که با حمایت و چشمک و چراغ دولتهای استعماری بر سر کار آمده و رفته بودند، به گورستان تاریخ سپردهاند!
پس این شاهپسر و آنچه که بوده و هست، هرگز نمیتواند گزینهای برای فردای ایران باشد؛ ایرانی که مرحله انقلابش علیه استبداد مذهبی، مرحله انقلاب دموکراتیک است و نه واگشت به سلطنت و استبدادی دیگر، یا به قول شاهپرستها «انقلاب ملی!».
آخر چه کسی گفته که وقتی استبداد دینی رد و محکوم به زوال و نابودی است، در این میان استبداد سلطنتی بایستی تبرئه شود؟! کما اینکه محکومکردن جنایتهای شنیع رژیم آخوندی برای پسماندههای شاه، یک تبریجستن تاریخی نبوده و نخواهد بود!
پس در این باب بیتردید میتوان گفت:
«مسئله فقط این نیست که چه کسی بر عرشه ایستاده و این جایزه و آن جایزه را میگیرد؛ باید دید چه کسانی این کشتی را ساختهاند، چه کسانی سکان را میچرخانند و مقصد را چه کسانی تعیین کرده و میکنند و مقصودشان چیست؟ یا به عبارتی، مسئله این است که چه کسانی نخهای این عروسک را میکشند؟ چه کسانی حرف در دهان او میگذارند؟ چه دستانی این صحنه را فراهم کرده است و چه کسانی از این نمایش سود میبرند؟»
اما تا جایی که به مردم به جانآمده در کوچه و بازار ایرانِ اسیر و مقاومت آنها برای دستیابی به آزادی و حاکمیت مردمی برمیگردد، جان کلام این است:
«نه شاه میخوایم نه ملا، لعنت به دیکتاتورها!»
مردم و مقاومت ما اجازه نخواهند داد انقلابی که در راه است، توسط هیچ جریان فرصت طلبی بار دیگر ربوده شود!
انقلاب دموکراتیک متعلق به خلق قهرمان ایران و فرزندان مقاوم آن است.
اعطای جایزه و دادن تریبون، یا خیمهشببازی سخیف؟! – نوشته اشرف هادی
